سید علی بهبهانی
مقام معظم رهبری : ما آن وقتى مى‌توانیم حقیقتاً منتظر به حساب بیاییم که زمینه را آماده کنیم. براى ظهور مهدى موعود(ارواحنافداه) زمینه باید آماده بشود؛ و آن عبارت از عمل کردن به احکام اسلامى و حاکمیت قرآن و اسلام
[ همه پیام ها ] پیام های سيد علي بهبهاني (126 مورد)
  سوره جمعة آیه 1 - خاطره از آیت الله بهجت (ره)
آشنایی ما با ایشان، از نماز جماعت آغاز شد. اولین باری که نماز جماعت آقا شرکت کردیم، واقعاً آن نماز اثر عجیبی روی ما گذاشت. فکر می‌کنم نماز شب جمعه هم بود؛ آن حالت عجیب آقا در نماز، مخصوصاً هنگام خواندن سوره جمعه و سوره اعلی، واقعاً همه مأمومین با صدای بلند گریه می‌کردند. واقعاً عجیب بود. من واقعاً شیفته آقا شدم؛ به‌طوری که اصلاً دیگر شب و روز نداشتم. دو ‌سه ساعت پیش از نماز به مسجد می‌آمدیم که آقا را زودتر ببینیم.
  سوره اعلی آیه 1 - نماز
آشنایی ما با ایشان، از نماز جماعت آغاز شد. اولین باری که نماز جماعت آقا شرکت کردیم، واقعاً آن نماز اثر عجیبی روی ما گذاشت. فکر می‌کنم نماز شب جمعه هم بود؛ آن حالت عجیب آقا در نماز، مخصوصاً هنگام خواندن سوره جمعه و سوره اعلی، واقعاً همه مأمومین با صدای بلند گریه می‌کردند. واقعاً عجیب بود. من واقعاً شیفته آقا شدم؛ به‌طوری که اصلاً دیگر شب و روز نداشتم. دو ‌سه ساعت پیش از نماز به مسجد می‌آمدیم که آقا را زودتر ببینیم.
  سوره یونس آیه 62 - حرف تنبیه
گرچه مضمون این آیه با گذشته و همچنین با آینده مرتبط است ولی برای اهمیت مطلب مصدّر به حرف تنبیه شد فرمود اَلاَ اینطور نیست که گسیخته باشد اگر با واو عاطفه یا سایر حروف عطف نشد و به حسب ظاهر مستقل را نشان می‌دهد ناظر به اهمیت مطلب است
[ همه نکته ها ] نکته های سيد علي بهبهاني (410 مورد)
  سوره یونس آیه 62 - اولیای الهی
این اولیای الهی را خوب شرح می‌دهد چون نفی خوف و نفی حزن این در حقیقت نفی شر است نفی ضار است ولی اثبات خیر نمی‌کند اثبات نافع نمی‌کند در آیهٴ بعد که دارد ﴿لهم البشری فی الحیوة الدنیا و فی الاخرة﴾ اثبات نافع و خیر می‌کند در بخشی از آیات محل بحث می‌فرماید این امور زیانبار از آنها مسلوب است در برخی می‌گوید نه تنها امور زیانبار از آنها مسلوب است بلکه امور سودمند بر اینها صادق است گاهی ممکن است کسی خوفناک یا اندوهگین نباشد اما مسرور و خوشحال هم نیست در حالت عادی است می‌فرماید مردان با ایمان اینچنین نیست که فقط خوف و حزن نداشته باشند بلکه نشاط وامید هم دارند که آن را در آیه بعد می‌فرماید اولیای الهی را که تشریح می‌کنند معلوم می‌شود مدار ولایت همان ایمان مستمر و تقوای مستقر است فرمود ﴿الا ان اولیاء الله لا خوف علیهم و لا هم یحزنون الذین آمنوا و کانوا یتقون﴾ اولیای الهی کیانند؟ اینها پی که ایمان آوردند و تقوای اینها هم به نحو یک وصف مستمر بر اینها ثابت است نه الذین آمنوا واتقوا ﴿و کانوا یتقون﴾ این یتقون که استمرار را می‌رساند آن کان هم که فعل ماضی است و روی یتقون مضارع درآمده یعنی یستمرون علی التقوی پس اگر کسی مومن باشد و مستمر التقوی این می‌شود ولی برای اینکه این بین خود و حکم خدا نگذاشت چیزی فاصله باشد اگر یک وقتی حکم خدا در اوامر یا نواهی یک جایی صادر بشود و او در کنار حکم خدا نباشد در جای دیگر باشد این فاصله گرفته این دیگر ولی خدا نیست این در وَلْیْ و قانون و کنار قانون خدا نیست این منفصل است جدا است این ﴿اولئک ینازان لکم بعید﴾ دامنگیرش شده است اما اگر کسی در کنار حکم باشد این حکم این هم امتثال این می‌شود ولْیْ خدا ولی قرب کنار بودن فاصله نداشتن بنابراین این با ایمان و تقوای مستقر و مستمر هماهنگ است لذا فرمود ﴿الذین آمنوا و کانوا یتقون﴾ این کان که نشانهٴ استمرار است و روی فعل مضارع درمی‌آید یعنی اینها دائم التقویٰ بودند وقتی دائم التقوی بودند می‌شوند ولی خدا ﴿الذین آمنوا و کانوا یتقون﴾ منظورشان هم از این ایمان ایمان تام است که بشوند ولی خدا برای اینکه این ایمان را با استقرار و استمرار تقوا قرین کرده در بخشی از آیات جریان افراد متوسط الایمان را ذکر می‌کند که بسیاری از اینها کسانی هستند که ایمان می‌آورند لکن ایمانشان مشوب به شرک است اینهایی که ایمانشان مشوب به شرک است در همین سورهٴ مبارکهٴ یوسف آیه 106 به این صورت بیان شده ﴿و ما یؤمن اکثرهم بالله الا و هم مشرکون﴾ فرمود اکثر مومنین مشرک هستند یعنی آن ایمان ناب بسیار کم است در اقلی موجود است اکثری بالاخره ضمن اینکه ایمان را دارند در بعضی از امور و موارد به غیر خدا تکیه می‌کنند می‌گویند خدا هست ولی، خوب اینکه بیراهه می‌رود و می‌خواهد با معصیت مشکل خودش را حل کند به خدا ایمان دارد اما در این مقطع عصیان خدا را کارآمد نمی‌‌داند این عقیدهٴ توحیدی را کارساز نمی‌‌داند دارد به غیر خدا مراجعه می‌کند غیر خدا یعنی بیراهه دیگر ﴿فماذا بعد الحق الا الضلال﴾ دارد بیراهه می‌رود که مشکل خودش را حل کند فرمود ﴿ما یؤمن اکثرهم بالله الا و هم مشرکون﴾ این مشرکون غیر از ﴿الذین اشرکوا﴾ است آن اشرکوا بت‌پرستها و امثال آنها را می‌گویند اما این مشرکون همان افرادی هستند که گرفتار ریا و سمعه هستند یا احیانا معصیت می‌کنند معصیتهای دیگر در نوبتهای سالهای گذشته ظاهرا این بحث‌ها مطرح شد که هیچ یک از اهل معرفت ظاهرا صدر الدین است ایشان دارد به اینکه هیچ کسی معصیت نمی‌کند مگر اینکه ادعای ربوبیت کرده است در درون او این ادعای خدایی نهادینه شده است برای اینکه اگر کسی دارد خلاف می‌کند اگر در حال سهو است یا نسیان است یا اضطرار است یا جهل به موضوع است یا جهل به حکم است قصورا یا اجبار است یا الجاء است یا اکراه است این هفت هشت مورد هست اینها طبق حدیث رفع مرفوع است اینها که معصیت نیست اگر کسی در حال غفلت یک کاری کرده در حال سهو و نسیان یک کاری کرده یا در اثر جهل به موضوع یک کاری کرده یا در جهل به حکم قاصرا جاهل قاصر بود کاری کرده یا از روی اضطرار الجاء اکراه اجبار یک کاری را کرده بر اساس حدیث رفع اینها معصیت نیست البته احکام وضعی بعضی از این امور در جای خود محفوظ است ولی حکم تکلیفی آن دیگر برداشته شده است و معصیت نیست.
  سوره یونس آیه 62 - ولیّ خدا هیچ حزنی ندارد هیچ خوفی ندارد
اطلاق این آیه منافات ندارد با بعضی از مقاطعی که در آیات دیگر است اینها چون مثبتین هستند به اصطلاح این آیه مطلق است در اینکه ولیّ خدا هیچ حزنی ندارد هیچ خوفی ندارد اگر در بخشی از آیات آمده است که هنگام مرگ فرشتگان به مومنان می‌گویند به اینکه ﴿ان لا تخافوا و لا تحزنوا﴾ نظیر آیه 30 و 31 و 32 سورهٴ مبارکه فصلت ﴿ان الذین قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنزل علیهم الملائکة الا تخافوا و لا تحزنوا و ابشروا بالجنة التی کنتم توعدون، نحن اولیائکم فی الحیوة الدنیا و فی الاخرة و لکم فیها ماتشتهی انفسکم و لکم فیها ماتدعون، نزلاً من غفور رحیم﴾ که این از طلیعهٴ مرگ به بعد را نشان می‌‌دهد این منافات ندارد که اینها در زمان حیات هم آنها از این نعمت برخوردار باشند چون اینها مثبتین هستند و دو تا دلیل مثبت تعارضی ندارند تا یکی نافی دیگری باشد پس این‌که فرمود ﴿لا خوف علیهم و لا هم یحزنون﴾ وجهی ندارد که اینها را مقید بکنیم به حال احتضار یا مربوط به قیامت در بعضی از آیات دارد که در قیامت که شد خدای سبحان به مردان با تقوا می‌فرماید ﴿لاخوف علیکم الیوم﴾ این معنایش این نیست که شما در دنیا اهل خوف بودید خوف از مقام رب همه جا هست اما این خوفی که در آخرت از مردان با تقوا نفی شد معنایش این نیست که چنین خوفی در دنیا برای متقیان ثابت است چون اینها مثبتین هستند هیچ یک مقیِّد اطلاق دیگری نخواهد بود پس نه آیهٴ سورهٴ فصلت مقید اطلاق آیه سورهٴ یونس که محل بحث است قرار می‌گیرد و نه آن آیه‌ای که مربوط به قیامت است و در قیامت به مردان متقی می‌گویند ﴿لاخوف علیکم الیوم﴾ این می‌تواند مقید باشد
  سوره یونس آیه 62 - ولایت
ولایت همان آن قرب است وَلْیْ در کنار چیزی و قرب چیزی قرار گرفتن است به اموری که فاصله بین آنها نیست می‌گویند اینها متوالی هستند یعنی در کنار هم هستند فاصله‌ای در بین اینها نیست اگر بنده‌ای از فرمان و دستورهای خدای سبحان فاصله نداشته باشد این ولی خدا است یعنی تنها از عوامل الهی اطاعت کند نه چیز دیگر و اگر چنین انسانی مورد لطف خدا است بر اثر ولایت خدا است که خدا مدبّر او است مربّی او است و کارهای او را به عهده می‌گیرد پس هم خدا بلاواسطه مدبّر و مربّی او است میشود والی او لذا ﴿الله ولی الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الی النور﴾ و هم اینگونه از مردان الهی ولی الله هستند برای اینکه فقط در کنار دستور خدای سبحان هستند فرمود ﴿فلا و ربک لایؤمنون حتی یحکموک فی ما شجر بینهم ثم لایجدوا فی انفسهم حرجا مما قضیت و یسلموا تسلیما﴾ فرمود مومنان وقتی ایمانشان کامل می‌شود که در مشاجرات تو را حَکَم قرار بدهند مشاجره را مشاجرات می‌گویند برای اینکه این آرای گوناگون و فتاوای مختلف و نظرهای متنوع مثل شاخه‌های شجر در هم می‌تند این حالت را می‌گویند مشاجره که این آرای متضارب شجر گونه است که در هم می‌رود بالاخره تا میوه بدهد در مشاجرات اگر کسی فتوای الهی را و قول خدا را مرجع خود بداند فقط تابع او است فرمود اینها هرگز ایمانشان کامل نمی‌شود ﴿فلا و ربک لایؤمنون حتی یحکموک فی ما شجر بینهم﴾ در مشاجرات اعتقادی در مشاجرات اخلاقی مشاجرات حقوقی و فقهی تو را مرجع قرار می‌‌دهند به محکمه تو مراجعه کنند و بعد هم سکینه و وقار پیدا کنند مطمئن بشوند و راضی بشوند ﴿ثم لایجدوا فی انفسهم حرجا مما قضیت و یسلموا تسلیما﴾ چنین انسانی در تحت فرمان خدا کار می‌کند بین او و دستور الهی و حکم خدا فاصله نیست این در ولیْ و کنار و قرب حکم خدا است پس چنین انسانی ولی خدا است چه اینکه ذات اقدس اله ولی او است کار او را به دیگری واگذار نمی‌کند این قرب متقابل باعث برقراری ولایت متقابل است هم اینها ولی الله هستند هم ذات اقدس اله ولی اینها است مطلب بعدی آن است که چنین افرادی هیچ خوف و حزنی ندارند برای اینکه خوف و حزن بالاخره به یک تعلقی تکیه کرده است انسان وقتی مالک چیزی باشد به چیزی دل بسته باشد این گرفتار خوف و حزن است اگر چنانچه در گذشته چیزی از اینها را از دست داده باشد هم اکنون غمگین است و اگر احتمال بدهد در آینده چیزی را از دست بدهد این احتمالش قابل توجه باشد هم اکنون هراسناک است ولی اگر یک کسی به چیزی دل نبسته باشد و همه را ملک خدا بداند و خود را مالک نداند این نه خوفی دارد نه حزنی الآن فرض کنید یک باغی در یک کشور دوری غرس شده است میوه‌ای دارد مال یک شخصی است انسانی که دیوانه است نه نسبت به میوه‌های آن خائف است نه محزون برای اینکه در اثر تگرگ و تندباد بعضی از میوه‌های آن ریخته باشد این الان غمگین نیست یا احتمال بدهد طوفانی می‌آید آینده شاخه‌های این درخت را می‌شکند این هم اکنون هراسناک نیست برای اینکه دل نبسته به او ارتباطی ندارد مومنی که در تحت ولایت ذات اقدس اله است همه چیز را مِلک و مُلک خدا می‌داند ﴿لله ملک السموات والارض﴾ و خود را هم عاریه می‌داند و آنچه در دست خود می‌بیند مِلک و مُلک ذات اقدس اله است چون دل نبسته است بنابراین نه خائف است نه هراسناک و اندوهناک مگر اینکه خدای سبحان دستوری بدهد دربارهٴ یک چیزی که او غمگین بشود یا خوشحال بشود دستور خدا هم این است که ﴿و لمن خاف مقام ربه جنتان﴾ یا ﴿وامّا من خاف ربه و نهی النفس عن الهوی فان الجنة هی المأوی﴾ این را چون خدا دستور داد این همیشه خائف است که مبادا از فیض ذات اقدس اله محروم بماند بنابراین سرّ اینکه ولی خدا خائف و محزون نیست مشخص می‌شود
[ همه سوال ها ] سوال های سيد علي بهبهاني (8 مورد)
  سوره آل عمران آیه 50 - اطاعت از پیامبر
چرا بجای اطاعت از خداوند، اطاعت از پیامبر مطرح شده است؟!
  سوره بقرة آیه 186 - دعا وسنن الهی
با اینکه کارهاى خداوند قانون‏مند و براساس عوامل و سنّت‏هاى ثابت است، پس دعا چه نقشى دارد؟

توضیح : همانگونه که انسان در سفر، حکم نماز و روزه‏اش غیر از انسان در وطن است، انسان دعا کننده با انسان غافل از خدا متفاوت هستند و سنّت خداوند لطف به اوّلى است، نه دوّمى. آرى، دعا و گفتگو با خداوند، ظرفیّت انسان را براى دریافت الطاف الهى بیشتر مى‏کند. همانگونه که توسل و زیارت اولیاى خدا، شرایط انسان را عوض مى‏کند. چنانکه اگر کودکى همراه پدر به مهمانى رود، دریافت محبّتش بیش از آن خواهد بود که تنها برود. بنابراین دعا، زیارت و توسل، سبب تغییر شرایط است، نه برهم‏زدن سنّت‏هاى قطعى الهى.

  سوره بقرة آیه 154 - شهید
آیا شهادت در راه خدا، شامل کشته شدن در میدان نبرد، ترور و سوءقصد دشمنان، کشته شدن مؤمنان در دفاع از جان و ناموس و مال، در هر مکان و زمان مى‏شود؟
مثلاً خبرنگارانی که چند سال پیش در سانحه سقوط هواپیما کشته شدند نیز شهید هستند؟! و غسل و کفن نمیخواهند؟!
[ همه ترجمه ها ] ترجمه های سيد علي بهبهاني (210 مورد)
  سوره آل عمران آیه 52 - تفسیر نور
پس چون عیسى از آنان (بنى‏اسرائیل) احساس کفر کرد، گفت: کیانند یاران من (در حرکت) به سوى خدا؟ حواریّون (که شاگردان مخصوص او بودند) گفتند: ما یاوران (دین) خدا هستیم که به خداوند ایمان آورده‏ایم، و تو (اى عیسى!) گواهى ده که ما تسلیم (خدا) هستیم.
  سوره آل عمران آیه 51 - تفسیر نور
به راستى که خداوند، پروردگار من و پروردگار شماست، پس او را بپرستید که این راه مستقیم است.
  سوره آل عمران آیه 50 - تفسیر نور
(عیسى فرمود:) من تصدیق کننده توراتى هستم که پیش‏روى من است و (آمده‏ام) تا برخى از چیزهایى که بر شما (به عنوان تنبیه) حرام شده بود برایتان حلال کنم. وازجانب پروردگارتان براى شما نشانه‏اى آورم. پس، از خداوند پروا و از من اطاعت کنید.
[ همه تفسیر ها ] تفسیر های سيد علي بهبهاني (741 مورد)
  سوره یونس آیه 62 - تفسیر تسنیم
اگر کسی به مقام ولایت رسید ولیّ خدا یعنی کسی که متقرب الی الله است وَلْیْ همان قرب است کسانیکه به خدا نزدیکند در اثر اعمال عبادی و قربی کارهای قربی فراوان کردند و به خدا نزدیکند اینها نه هراسی دارند و نه اندوهی نفی خوف و حزن برای اولیای الهی در چند مرتبه قابل طرح است یکی اینکه اگر کسی به مقام ولایت کامل رسید این مستغرق در جمال وجلال الهی است این احساس نمی‌کند چه چیز را از دست داد یا چه چیزی ممکن است به سراغ او بیاید تا خائف یا محزون باشد اینچنین نیست در جریان حضرت سکینه سلام الله علیها هم همچه تعبیری آمده است حسن مثنی ظاهرا در کربلا وقتی خطبه کرده است به وجود مبارک سید الشهداء سلام الله علیه عرض کرد آیا من می‌توانم داماد شما بشوم حضرت فرمود به اینکه دخترم سکینه در شرائطی است که تو نمی‌توانی با او ازدواج کنی او برای تو خانه داری کند و امور منزل را اداره کند نیست «کان الغالب علیها الاستغراق مع الله» فرمود این یک زن عادی نیست او غالبا غرق جلال و جمال الهی است تو بالاخره همسر می‌خواهی مادر فرزندانت بشود و زندگی‌ات را اداره بکند آن دختران دیگرم فاطمه آنها بله می‌توانندهمسر تو باشند اما این سکینه سلام الله علیهم اجمعین این نه «کان الغالب علیها الاستغراق مع الله» این است که در کنار آن بدن بی‌سر خیلی‌ها ایستاده بودند و این پیام را فقط وجود مبارک سکینه سلام الله علیها شنید روی همین جهت است حضرت که با زبان و دهن که حرف نزد بعد از بریدن آن سر یا با این حلقوم همین حرفهای فیزیکی نزد که همه بشنوند آن یک گوش ملکوتی می‌طلبد فقط این بانو سلام الله علیها شنید آن یک حرف عادی نبود بالاخره خیلی‌ها کنار آن جسد مطهر بودند این پیام که هر وقت آب نوشیدید به یاد من باشید و هر وقت شهید یا غریبی دیدید آنها را بهانه کنید و برای من گریه کنید نه اینکه من را بهانه کنید و برای آنها گریه کنید این کار را نکنید این را سکینه سلام الله علیها شنید و دیگران نشنیدند این مقام شامخ ولایت است در این حال انسان به فکر چیزی نیست اصلا تا نگران باشد خائف باشد یا محزون مرحله دیگر این است که نه متوجه هست که چیزی را از دست داد و چه ممکن است پیش بیاید نه اینکه اصلا توجه نکند بلکه توجه دارد و حوادث را می‌بیند اما برای او بی‌ارزش است آنچه را که محبوب اوست که از دست دادنی نیست آنچه که از دست دادنی است که محبوب او نیست بنابراین عالما عامدا بی‌تفاوت از کنارش می‌گذرد حالا یک چوب کبریتی را که انسان با آن چراغش را روشن کرده و انداخته زمین یک عده آمدند این را بردارند انسان نگران باشد که این را دارند می‌گیرند نه اینکه نداند می‌داند که یک عده آمدند این را بگیرند برای او می‌شود عفطهٴ عنز اگر عطسه انف شد حالا یک عده تلاش و کوشش کردند این عفطهٴ عنز را یا عراق خنزیر را بگیرند خوب بگیرند نه برای انیکه او توجه ندارد پس مرحله اولی این است که استغراق در جمال و جلال الهی است و اصلا توجه ندارد مثل اینکه تیر را از پای حضرت بکشند واقعا احساس ندارد حواسش جای دیگر است این خوفه زینةٌ است مرحله نازلتر از آن آن است که می‌بیند درک می‌کند که چیزی را دارند اینها می‌گیرند حالا با تشکیل سقیفه و مانند آن اما تمام اینها دروخیز برداشته‌اند که عفطهٴ عنز را بگیرند خوب بگیرند این هم دو مرحله مرحله سوم آن است که اینها صابر هستند البته یک مقدار برایشان دشوار هست برای اینکه می‌گویند در راه ذات اقدس اله است ما تحمل می‌کنیم که این با نفی جنس خیلی هماهنگ نیست ولی چون در کنار صبر آنها هضم می‌شود می‌توان گفت اینها هراسی ندارند ﴿الا ان اولیاء الله لا خوف علیهم و لا یحزنون﴾ اینها مسائلی که مربوط به دنیا است اما اگر این یک جمله خبریه باشد که به داعی انشا القا شده یعنی وعده الهی باشد معناش آن است که خدای سبحان به اینها وعده داده است که عند الاحتضار اینها هراسی ندارد در قیامت هراسی ندارند این وعده است خوب وعده الهی است نسبت به اینها است مربوط به احتضار و بعد است این منافات ندارد که اینها در دنیا خوف داشته باشند و مانند این منتها خوف دو قسم است یک خوف نفسی است که مذموم است اینکه انسان از مار و عقرب می‌ترسد از فقر می‌ترسد یک خوف عقلی ممدوح و محمود است که ﴿و لمن خاف مقام ربه جنتان﴾ اینکه چنین خوفی کمال است ﴿و امّا من خاف مقام ربه و نهی النفس عن الهوی فان الجنة هی المأوی﴾ اینکه کمال است کمال که نفی نمی‌شود که بنابراین این خوف منفی خوف مذموم است این خوف مذموم از اینها برداشته می‌شود اینها ترسی ندارند خوف نسبت به آینده معنا شده حزن نسبت به گذشته انسان اگر در گذشته یک حادثه تلخی برای او پیش آمد که نباید پیش می‌آمد پیش آمد او را غمگین می‌کند یا چیزی نباید رخت بر‌بست رخت برمی‌بست او را غمگین می‌کند الان غمش برای آن است که یک حادثه تلخی پیش آمد یا یک حادثه شیرینی از دستش رفت یا پدید آمدن منفور است یا رخت بربستن محبوب این باعث حزن است خوف نسبت به آینده است انسان می‌ترسد که فلان حادثه در آینده اتفاق بی‌افتد خوفهای مذموم از اینها برداشته شده.
  سوره یونس آیه 37 - تفسیر تسنیم
حالا مسئلهٴ وحی و نبوت و اینها می‌رسد. بعد از اثبات جریان توحید به مسئلهٴ نبوت می‌رسد. می‌فرماید شما می‌گویید به این‌که این کتاب، این قرآن کریم افتراست. یعنی معاذالله پیغمبر (صلّی الله علیه و آله و سلم) از خودش یا از دیگران مایه گرفته این کتاب را ساخته، به شما ارائه کرده گفته کتاب الله است. شما باید از درون بررسی کنید این کتاب، کتاب جعلی نیست. کتابی نیست که کسی بتواند فِریه ببندد به او. ﴿و ما کان هذا القرآن أن یفترٰی من دون الله﴾ کارهای دیگر، مگر کسی می‌تواند آسمان خلق بکند، زمین خلق بکند، بعد بگوید خدا خلق کرده. کار خودش را به خدا نسبت بدهد، اینچنین نیست. این کارها فقط مخصوص ذات اقدس اِله است. فرمود این کتاب، کتاب فِریه بردار نیست. یعنی کسی غیر از خدا این کتاب را تدوین بکند بعد به خدا اسناد بدهد، اینچنین نیست. می‌گویید نه خب شما ﴿فاتوا بسورة من مثله﴾ و این طبع این کتاب فِریه بردار نیست. جعل پذیر نیست وقتی جعل پذیر نشد خودش بهترین دلیل است برای اینکه کلام الله است. تردید دارید جن و انس جمع بشوید یک سوره‌ای مثل این بیاورید. طبع این کتاب، طرز این کتاب، جوهر این کتاب آبی از جعل و افترا است. به عنوان ﴿ما کان هذا القرآن﴾ که نفی استمراری است اصلاً این سنخ. سنخ جعلی نمی‌تواند باشد ﴿وما کان هذا القرآن أن یفتری من دون الله﴾ تردید هم دارید باید تحدّی بکنید ﴿ولکن تصدیق الذی بین یدیه وتفصیل الکتاب لا ریب فیه من رب العالمین﴾ آنچه قبل از این کتاب آمده به نام انجیل مسیح (سلام الله علیه)، تورات موسی (سلام الله علیه) مربوط به عهدین بالآخره کتاب‌هایی که قبل از قرِآن کریم بود معارفشان را اِحیا می‌کند، تصدیق می‌کند. البته منهاج و شریعتش با آن فرق می‌کند. که ﴿لکلٍّ جعلنا منکم شرعةً ومنهاجًا﴾ ولی خطوط کلیش را تصدیق می‌کند. بنابراین نسبت به اهل کتاب می‌شود جدال احسن. یعنی هم مبادی‌اش معقول است، هم مقبول. نسبت به مشرکان می‌شود حکمت. یعنی برهان محض. چون آنها جدال، کتاب اهل، کتاب را هم قبول نداشتند. نسبت به اهل کتاب جدال است یعنی هم مقدمات معقول دارد هم مقبول. معقول دارد می‌فرماید به این‌که این کار، کار بشر نیست نشانه‌اش تعدّی است که همهٴ شما درس خوانده‌ها، این‌که یک نفر است و درس نخوانده. شما همهٴ درس خوانده‌هایتان را جمع کنید. هم همه‌تان بیایید، هم درس خوانده‌هایتان باشند. خب یک نفر درس نخوانده عبدی را که این امّی است یک همچه کتابی آورده، شما همهٴ درس خوانده‌هایتان با هم جمع بشوید یک همچه کتابی بیاورید. یا یک سوره مثل این بیاورید. اینکه نمی‌توانید معلوم می‌شود کتاب جعلی نیست. نسبت به مشرکان حکمت محض است. نسبت به اهل کتاب گذشته از اینکه حکمت است یعنی مبادی معقول دارد، مقبول هم دارد، مبادی مقبول دارد. می‌فرماید این حرف‌هایش که همان حرف‌هایی است که در کتاب‌های شما است. خطوط کلی شما است. در کتاب‌های شما هم که بشارت دادند به یک همچه مطلبی. خب چرا قبول نمی‌کنید؟ شما که عهدین را قبول دارید خطوط کلّی عهدین را قبول دارید. این هم که تصدیق همان کتاب است. آن کتاب هم که تبشیر همین کتاب است. خب باید قبول کنید دیگر. اگر کتاب شما مبشِّر چنین کتابی است که ﴿یعرفونه کما یعرفون أبنائهم﴾ شما وجود مبارک پیغمبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) را می‌شناسید همانطوری که اعضای خانوادگی‌تان را می‌شناسید. اینقدر به طور شفّاف خصوصیاتش در کتاب‌های شما وارد شده. پس شما می‌شناسید، در کتاب‌هایتان بشارت داده شده و این کتاب هم همان حرف‌های شما را ﴿مصدقاً لما بین یدیه﴾ تصدیق دارد. پس از طرف لاحق تصدیق است، از طرف سابق تبشیر است، علامتهایش هم که هست، شما علامت‌هایش را هم که می‌دانید. پس نسبت به اهل کتاب می‌شود جدال احسن. یعنی مبادی‌اش هم معقول است و هم مقبول. نسبت به مشرکان حجاز می‌شود حکمت. برای اینکه آنها دیگر از این مبادی مقبول کمک نگرفتند ﴿وتفصیل الکتاب لا ریب فیه من رب العالمین﴾
  سوره یونس آیه 36 - تفسیر تسنیم
اینها در مسائل علمی ظن‌مداراند. در مسائل عملی هوس محورند. در سورهٴ مبارکهٴ نجم به هر دو قسمت اشاره کرده است. آیهٴ 23 سورهٴ مبارکهٴ نجم این است ﴿إن هی إلاّ أسماء سمّیتموها أنتم و آبائکم ما أنزل الله بها من سلطان إنّ یتّبعون إلاّ الظنّ و ما تهوی الأنفس﴾ اینها در بخش‌های علمی برابر با گمان حرکت می‌کنند نه جزم و یقین. در بحث‌های عملی برابر با عقل عملی و محبت الهی و امثال اینها حرکت نمی‌کنند برابر با هوسند. پس عدّه‌ای متحرک بالهوس‌اند. حیوان این است نه متحرک بالإراده. متحرک بالإراده انسان است. اگر اراده درست معنا بشود. حیوان متحرک بالهوس است. یعنی آنجایی که یک حیوان لگد می‌اندازد دلیلی ندارد. آنجایی که به یک علفی حمله می‌کند دلیلی ندارد. از او سئوال بکنیدکه خب بالآخره این علف که مال صاحبت نیست، مال این باغ نیست، مال جای دیگر است. می‌گوید من چه کار دارم که علف کجا است، مال کیه، من چه کار دارم این جایی که لگد زدم این ظرفی است بلوری. من لگدم را می‌زنم خب این متحرک بالهوس است و اگر کسی خواست این بیان نورانی امام باقر (سلام الله علیه) که به جابر فرمود خودتان را بر قرآن عرضه کنید همین است یعنی در بحث‌های اصولی ملاحظه فرمودید برای تشخیص حجیت خبر واحد چه معارض داشته باشد چه نداشته باشد انسان باید روایت را بر قرآن عرضه کند چون مثل قرآن کسی حرف نمی‌زند و اما مثل روایت حرف می‌زنند. در آنجا نفرمودند اگر یک روایتی مخالف با قرآن بود فاضربوه علی الجدار. اینجا هم محترمانه به آنها گفتند اگر دیدید کارهایتان مخالف با قرآن است، مطابق با قرآن نیست سرتان را به دیوار بکوبید. این عرض بر قرآن معنایش همین است دیگر. اگر سرت را به دیوار کوبیدی کم کم چهار تا قطره اشک می‌ریزی و روبراه می‌شوی. خب خودت را عرضه کن بر قرآن. اگر مخالف قرآن بودی چه کار بکن فاضربوه علی الجدار دیگر. و این آدم را می‌سازد. یکی دو بار که سرش را به دیوار بزند تنهایی، کم کم تربیت می‌شود. خب پس بنابراین اینکه واقع کسی می‌گوید که من هرچه دلم می‌خواهد می‌کنم این همین است دیگر. این اینچنین نیست که قرآن بخواهد مثلاً یک کسی را سبّ و لعن بکند، فحش بگوید که، اینکه می‌فرماید ﴿إن هم إلاّ کالأنعام بل هم أضل﴾ اینها متحرک بالهوس‌اند نه متحرک بالاراده. این کسی که می‌گوید من هر چه دلم می‌خواهد می‌کنم. هر چه دلم بخواهد می‌گویم همین است. فرمود اینها در مسائل نظری، علم و قطعی ندارند فقط گرفتار مظنّه‌اند. در مسائل عملی هم برابر هوس کار می‌کنند ﴿إن یتّبعون إلاّ الظّنّ﴾ در بخش‌های علمی. ﴿و ما تهوی الأنفس﴾ در بخش‌های عملی. آن وقت کارشان هم تنها این نیست که مثلاً حالا بگویند من این مد را دوست دارم چون می‌پسندم، این بازی را دوست دارم، این طرز زندگی را دوست دارم تنها در این جاها خلاصه نمی‌شود تا ما بگوییم مثلاً مسائل شخصی است و قابل اغماض است. اینها دست به کشتار می‌زنند برابر ﴿إن یتّبعون إلاّ الظّنّ﴾ و برابر ﴿وما تهوی الأنفس﴾ . در آیهٴ 70 سورهٴ مبارکهٴ مائده این است که ﴿لقد أخذنا میثاق بنی‌إسرائیل و أرسلنا إلیهم رسلاً کلّما جائهم رسول بما لاتهویٰ أنفسهم فریقاً کذّبوا و فریقاً یقتلون﴾ هر وقت انبیا آمدند حرف‌هایی زدند، معارفی آوردند که مطابق با هوس اینها نبود یک عدّه را تکذیب می‌کردند، یک عدّه را هم می‌کشتند. در تفسیر المنار می‌گوید که استاد من یعنی محمد عبدو وقتی سفری کرده بود به اروپا بعضی از بزرگترین فلاسفه، فلسفه‌دان‌های علم اخلاق اروپا گفتند الآن سخن از اخلاق و دین در اروپا خبری نیست. دین اینها همان قوّه است یعنی ﴿قد أفلح الیوم من استعلیٰ﴾ آن وقت به شیخ عبدو گفته بودند با گذشت جنگ جهانی اول و دوم و این جنگ‌های خانمانسوزِ ویراینگر خاورمیانه که هر روز استکبار جهانی مخصوصاً آمریکا و انگلیس راه می‌اندازند همین است که اگر یک چیزی مطابق با هوس اینها نبود ﴿فریقاً کذبوا و فریقاً یقتلون﴾ تا آنجایی که می‌توانند می‌جنگند نشد که می‌گویند این حرف‌ها ارتجاع است. اینها بنابراین متحرک به هوسند نه متحرک بالاراده. در این بخش از محل بحث فرمود ﴿و ما یتّبع أکثرهم إلاّ ظناً﴾ این تنوین ﴿ظناً﴾ تنوین تنکیر است برای تحقیر. آخر بعضی از ظنون است که قابل اعتناست. انسان زحمت کشیده، تلاش کرده، بالآخره از راه‌های دور یک مظنّه‌ای پیدا کرده. بعضی از ظنون است که دم دستی است. این تنوین تنکیر، تقلیل، تحقیر ﴿ظناً﴾ برای همین است. صِرف یک گمان. آن هم گمان عالمانه نه. ﴿و ما یتّبع أکثرهم إلاّ ظَنّاً﴾ آن اقلّی که این ظن هم ندارند بلکه جزم برخلاف دارند منتها ﴿وجحدوا بها و استیقنتها أنفسهم ظلماً﴾ و کذا و کذا است. آنها مستکبرانه این کار را می‌کنند. اما اکثریشان این اینند. بعد فرمود ﴿إنّ الظنَّ لایغنی من الحق شیئاً﴾ ما گفتیم شما به حق باید دعوت بشوید. حق موجود است. حق مطلوب است. حق مجهول است. راه رسیدنش ممکن است. هادیانی هم هستند. این پنج اصل را به شما گفتیم. شما قبول دارید حق موجود است. قبول دارید حق مطلوب است. قبول دارید مجهول است، شفاف نیست. قبول دارید باید به دنبالش رفت. اما خودتان را معیار تشخیص قرار می‌دهید و مظنّه‌تان را راهنما می‌دانید و میلتان را هم میزان الحقیقه. هرچه گمان کردید این می‌شود تشخیص. هرچه مطابق با میل شماست می‌شود میزان الحقیقه. این می‌بینید دماسنج چه کار می‌کند این دما سنج روشن می‌کند که درجه حرارت چقدر است دیگر. این طب سنج همین کار را می‌کند. فرمود این هوس شما مثل دماست، دماسنج است. این میزان الحقیقه است هر چه مطابق میل شما بود می‌شود حق. هرچه مطابق میل شما نبود می‌شود باطل. بنابراین شما با این معیار حرکت کردید چیزی هم گیرتان نیامده ﴿إنّ الظنَّ لایغنی من الحق شیئاً﴾ شما را بی‌نیاز نمی‌کند. آن کسی که به دنبال حق حرکت کرده حالا شده غنی. چون حق را دارد، به همراه دارد «و طاعته غناء» اگر کسی پیروی حق کرده است: إنّ العلم یغنى من الحق شیئاً، إنّ القرآن یغنى من الحق شیئاً، إنّ السنّة یغنى من الحق شیئاً، إنَّ حجت الله تغنى من الحق شیئاً و اما ﴿إنّ الظنّ لایغنی من الحق شیئاً﴾ اگر کسی تابع وحی بود، تابع برهان بود، تابع قرآن بود، تابع سنت معصومین بود یغنى من الحق شیئاً. می‌شود «طاعته غناء» نشد خسر الدنیا و الآخره فرمود ﴿إنّ الظنّ لایغنی من الحق شیئاً﴾ بعد فرمود در بخش‌های علمی هرچه، کاری کردید خدا علیم است، در بخش‌های عملی هرچه کردید خدا علیم است ﴿إنّ الله علیم بما یفعلون﴾ مطلب دیگر این است که اینکه فرمود ﴿أفمن یهدی إلی الحق أحَق أن یتّبع أمّن لایهدّی إلاّ أن یهدٰی﴾ یعنی خودش نیازمند به اهتداست. تا هدایت بشود وگرنه مهتدی نیست. این اطلاقش شامل هر دو گروه می‌شود. آن شامل، اطلاق ﴿أممن لایهدّی﴾. این ﴿لایهدّی﴾ یعنی ذاتاً مهتدی نیست. یا اصلاً مهتدی نشود می‌شود صَنَم و وَثَن. یا مهتدی بالغیر است مثل فرشتگان و قدیسین بشر و امثال ذلک. لذا آن مستثنا منه مطلق است این مستثنا قسم خاص را استثنا می‌کند و بین مستثنا و مستثنا منه هم هماهنگی است. ﴿أممن لایهدّی﴾ یعنی لایهتدی. این موجود، این معبود شما مهتدی نیست یا اصلاً مهتدی نیست مثل صَنَم و وَثَن. یا مهتدی هست بالغیر آن داخل در ﴿إلاّ أن یهدٰی﴾ است. بنابراین آنی که مهتدی نیست یا اصلاً مهتدی نشود یا مهتدی بشود بالغیر هیچکدام از اینها معبود نیستند. زیرا اینها بالقول المطلق لایملکون لأنفسهم نفعًا و لا ضرًا و لا موتًا و لا حیٰوتًا و لا نشورًا. آن آیاتی که فرمود اینها ﴿یعبدون من دون الله﴾ ﴿لایملکون لأنفسهم ضراً ولا نفعاً ولایملکون موتاً ولا حیاة و لانشورًا﴾ که این مطلق است که. اینطور نیست که شامل ملائکه یا قدیسین بشر نشود که. آنها هم لایملکون لأنفسهم نفعاً، لایملک لنفسی نفعاً و لاضراً. وجود مبارک رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) که از همه آنها کاملتر است همین دعا را می‌خواند که من به تو پناه می‌برم، استغفار می‌کنم استغفار بنده‌ای که ﴿لایملک لنفسه نفعاً ولا ضراً و لاموتاً و لا حیاتاً ولانشوراً﴾ بنابراین آن مستثنا منه مطلق است و یک قسمش در مستثنا استثنا شده است. و هر دو قسم را در بر می‌گیرد و آنهایی که مثل صَنَم و وَثَن‌اند اینها در آن عدم اهتدایشان باقی‌اند. یک بیانی سیدنا الاستاد (رضوان الله علیه) دارد که هدایت هم با «لام» استعمال، متعدی می‌شود هم با «إلی». اینچنین نیست که اگر با «لام» متعدی شد به معنی تعلیل باشد این سخن حق است ولی نکتهٴ تعبیر چیه؟ نکتهٴ تعبیر در جایی که هدایت را با «إلی» ذکر می‌کنند بیان مقصد است. نکتهٴ تعبیر در جایی که با «لام» ذکر می‌شود تقویت و ؟ تعلیل است نه لام برای تعلیل باشد تا اشکال ایشان وارد بشود. ایشان فرمود آن جایی هم که هدایت با «لام» استعمال می‌شود معنای خاص خودش را دارد نه اینکه «لام» برای تعلیل باشد این بیان حق است اما این تفنّن در تعبیر، این تفاوت در تعبیر بنا بر رعایت آن نکات مستور است.
[ همه لغت ها ] لغت های سيد علي بهبهاني (30 مورد)
  سوره طه آیه 69 - تفسیر تسنیم
انما : آنچه
 توضيح : متأسفانه «إنّما» نوشته شده چون قرآن واقعاً در حوزه‌ها مهجور بود و هیچ بحث فقهی روی آن نمی‌شد که آیا ما می‌توانیم این را درست بنویسیم یا نه این «إنّما»یی که در خیلی از موارد باید «إنّ ما» نوشته بشود مثل ﴿وَاعْلَمُوا أَنَّ مَا غَنِمْتُم مِن شَیْ‏ءٍ فَأَنَّ لِلّهِ خُمُسَهُ﴾[25] نه «أنّما» این «إنّما» و «أنّما» حرف است و برای حصر است اما اینجا «إنّ» حرف است آن «ما» اسم حرف مشبهة بالفعل است
  سوره اعراف آیه 60 - تفسیر تسنیم
ملأ : قومی که چشم پرکنند
 توضيح : ملأ به آن قومی می‌گویند که چشم پرکن‌اند مجلس پر کن‌اند مجلس آرایند هدف واحد هم دارند
  سوره اعراف آیه 38 - تفسیر تسنیم
اخت : مثل
 توضيح : کلمه اخت یعنی مثل نه اخت یعنی خواهر و اگر خواهر را هم اخت گفتند برای آن است که مثل دیگری است چه اینکه اخ هم به معنی مثل است و اگر برادر را مثل می‌گویند برای اینکه اینها شبیه هم‌اند از لحاظ پدر و مادر و مانند آن قبلاً هم ملاحظه فرمودید اینکه در کتابهای ادبی مثل سیوطی می‌گویند باب کان و اخواتها یعنی باب کان و امثال آن نظایر آن گاهی هم گفته می‌شود النوم اخ الموت خواب مثل مرده است نه برادر مرده است البته در تعبیر اخت و اخ که یکی مذکر است دیگری مونث آن نکات ادبی ملحوظ است اینجا چون امت است تعبیر به اخت شده مثل اینکه درباره نوم چون مذکر است تعبیر به اخ می‌شود النوم اخ الموثت یعنی النوم مثل الموت اینجا هم هر امتی که وارد بشود مثل خود را لعنت می‌کند این مثل همان است که در سورهٴ مبارکهٴ بقره از این امثال سخن به میان آمد که فرمود ﴿قد ت شابهت قلوبهم﴾ کافرانی که در گذشته بودند با کافرانی که در آینده آمدند اینها از نظر قلب قصی همتای هم‌اند فرمود ﴿قد تشابهت قلوبهم﴾ گذشتگان آنها که در زمان انبیای قبلی بودند حرف را نمی‌پذیرفتند خود اینها هم که در زمان پیغمبر خاتم (صلّی الله علیه و آله و سلّم)‌اند موعظه پذیر نیستند ﴿قد تشابهات قلوبهم﴾ چون ﴿قد تشابهات قلوبهم﴾ اینها شبیه هم‌اند شبیه هم که شدند می‌شوند اخت ﴿کلما دخلت امة لعنت اختها﴾