دریافت نسخه PDF مقاله - 1098KB
تاریخ نگارش : پانزدهم آذر 1404
علل صعوبت عمل با وجود حصول علم-ادامه
محمد هادی حاذقی
پس از آنکه بعضی از عوامل را در تصمیم گیری بعنوان عنصر اصلی جنگ شناختی بررسی کردیم
و دانستیم که در این جنگ از یک طرف دشمن در پی تاثیر گذاری در اراده و تصمیم فرد است و از طرفی نهاد و فطرت حق گرای انسان با آن مقابله میکند و همچنین در یافتیم که در این راه با مشکلات و سختیهائی برای انجام و عمل صحیح از یک طرف و سهولت انجام خطا و اشتباه از طرف دیگر روبرو هستیم
اکنون بیشتر به موضوع علل صعوبت عمل بعد از آنکه انسان به علم لازم دستیابی پیدا کرده است میپردازیم
واقعیت این است که علم و حکمت نظری بدون مرحله بروز عمل یک مرحله کامل ناقص و ابتر است و بنابراین بایستی علل سختی پرداختن به عمل واراده و عزم و تصمیم را بعد از آنکه حتی عقل به درستی و صلاح آن گواهی میدهد بیشتر بررسی نمائیم تا با شناخت این عوامل بازدارنده، بتوانیم از سد آنها عبور کرده به آنچه تکلیف و ارزش عنصر انسانی است یعنی اراده و عمل حق گرا برسیم .
عمدتا این عوامل به عناصر نفسانیت ، هوا ، میل، هوس و شیطان و وساوس او بر میگردد . که تا حدودی بدان میپردازیم.

کلید واژه : تعقل ، تجرد، شیطان، لجبازی، استکبار
ناشر : موسسه تدبر
بسم الله الرحمن الرحیم
عنوان
علل صعوبت عمل بعد از حصول علم – ( ادامه)
چکیده
پس از آنکه بعضی از عوامل را در تصمیم گیری بعنوان عنصر اصلی جنگ شناختی بررسی کردیم
و دانستیم که در این جنگ از یک طرف دشمن در پی تاثیر گذاری در اراده و تصمیم فرد است و از طرفی نهاد و فطرت حق گرای انسان با آن مقابله میکند و همچنین در یافتیم که در این راه با مشکلات و سختیهائی برای انجام و عمل صحیح از یک طرف و سهولت انجام خطا و اشتباه از طرف دیگر روبرو هستیم
اکنون بیشتر به موضوع علل صعوبت عمل بعد از آنکه انسان به علم لازم دستیابی پیدا کرده است میپردازیم
واقعیت این است که علم و حکمت نظری بدون مرحله بروز عمل یک مرحله کامل ناقص و ابتر است و بنابراین بایستی علل سختی پرداختن به عمل واراده و عزم و تصمیم را بعد از آنکه حتی عقل به درستی و صلاح آن گواهی میدهد بیشتر بررسی نمائیم تا با شناخت این عوامل بازدارنده، بتوانیم از سد آنها عبور کرده به آنچه تکلیف و ارزش عنصر انسانی است یعنی اراده و عمل حق گرا برسیم .
عمدتا این عوامل به عناصر نفسانیت ، هوا ، میل، هوس و شیطان و وساوس او بر میگردد . که تا حدودی بدان میپردازیم.
واژه های کلیدی
تعقل ، تجرد، شیطان، لجبازی، استکبار

مطلب اول این است که چطور علم چون محلّ ابتلای ما حوزویان هم هست چطور علم به عمل نمینشیند آدم یا
علمش ضعیف است یا اگر علمش قوی و صددرصد بود حتماً عمل میکند چطور میشود ﴿جَحَدُوا بِهَا وَاسْتَیْقَنَتْهَا
أَنفُسُهُمْ﴾[ ]8بشود یک، چطور میشود ﴿لَقَدْ عَلِمْتَ مَا أَنزَلَ هؤُلاءِ إِلَّا رَبُّ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ بَصَائِرَ﴾ دو، این دوتا آیات
چطور توجیه میشود که آدم صددرصد مطلبی را بفهمد ولی عمل نکند حتماً در علم مشکلی هست.پاسخ این مسئله این است که علمْ امیرِ اندیشه است یعنی بخش حس را آن علمِ برهانی رهبری میکند، بخش وهم
ٴ را، بخش خیال را همه تعارضات را آن یقینِ علمی تأمین می ٴ کند چون فرمانروای بخش اندیشه با همه زیرمجموعهای که دارد علم است اما انسان تنها اندیشه نیست بخش وسیعی از انسانیّتِ انسان را آن انگیزه تشکیل میدهد علم پنجاه درصد حرف را میزند کار به دست علم نیست کار به دست انگیزه است صددرصد میداند خدا گفته ﴿قُل لِّلْمُؤْمِنِینَ یُغُضُّوا مِنْ أَبْصَارِهِمْ﴾[ ]9علم برای سخنرانی خوب است، برای درس گفتن خوب است، برای تألیف خوب
است، برای تصنیف خوب است، برای پژوهش خوب است، برای تحقیق خوب است اما وقتی از مدرسه بیرون رفته
نامحرم را دیده این چشم را ببندد این از علم ساخته نیست این از ایمان ساخته است علم پنجاه درصد است خیلی
هنر داشته باشد پنجاه درصد کار را انجام بدهد علم، امیر بخش ادراکات است و لاغیر رهبر بخش عمل آن محبّت
است و عقل عملی است که «به یُعبد الرحمن و یُکتسب به الجنان»[ ]10اگر انشاءالله آن عقلِ عملی بود رهبرِ عمل،
اِمام عمل، مسئول عمل آن عقل بود با این علم هماهنگ است این میشود عالِم عادل اما اگر عقل نبود «ما عُبد به
الرحمن و اکتسب به الجنان» نبود امامتِ بخش عمل را سقیفه به عهده میگیرد نه غدیر، شهوت به عهده میگیرد
و غضب آنوقت این شهوت و غضب همیشه چالش دارند با علم این جهاد درونی شروع میشود اینکه میگویند
جهاد اکبر، جهاد اکبر ما چون آن جهاد اکبر را ندیدیم این جهاد اوسط را معمولاً در کتابهای اخلاقی ما میگویند
جهاد اکبر آن روایتی هم که وارد شده است وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود شما از جهاد
اصغر در آمدید وارد جهاد اکبر میشوید این برای تفهیم آن سرباز و آن نیروی مخاطب بود وگرنه اینها که جهاد اکبر
نیست اینها جهاد اوسط است یعنی آدمِ خوب شدن، در حدّ شیخ مرتضی انصاری شدن، در حدّ بحرالعلوم شدن اینها
جهاد اوسط است جهاد اکبر آن است که کسی از شیخ انصاری به بعد بخواهد بالا برود بگوید من آدمِ خوبم، تقوا برای
من حل شد، عادلِ صددرصدم، متّقی صددرصدم یقین دارم بهشت حق است، یقین دارم جهنم حق است ولی
میخواهم بهشت را ببینم اینجا مرز بین حکمت است و عرفان، مرز بین عقل است و قلب دعوا از اینجا شروع
میشود او میگوید نرو سخت است، این میگوید من باید بروم. جهاد اکبر بین حکمت است و عرفان، بین عقل است
و قلب نه بین عقل و نفس چون آن محدوده تقریباً کسی به سراغ آن محدوده نمیرود ما این آدم خوب شدن را
میگوییم جهاد اکبر این جهاد اوسط است، خب بنابراین اگر کسی عالِم شد این فقط میتواند سخنران خوب باشد،
مدرّس خوب باشد، مصنّف خوب باشد، مؤلّف خوب باشد، پژوهشگر خوب باشد، حتی مرجع خوب باشد همین اما
پنجاه درصد قضیه تأمین است مگر انسان با علم زنده است این میشود فرشته پنجاه درصد دیگر را آن انگیزه
رهبری میکند جنگ بین اینها هست با اینکه عالماً عامداً دروغ میگوید، عالماً عامداً برای او روشن است که رشوه
محرّم است شرعاً اینکه تردید ندارد اما میگیرد سرّش این است که این علم هیچ ٴ کاره است علم قوّه مقنّنه دستگاه
درونی است مجریه آن عقل عملی است کار به دست دیگری است این قانونشناس خوبی است نه قانونگذار قانون را
ذات اقدس الهی وضع میکند این میخواهد تحلیل کند، تبیین کند، تشریح کند، تحریر کند بله خیلی ماهر است اما
وقتی میخواهد عمل بکند دستش میلرزد مثل همان مثالهایی که قبلاً زدیم کسی چشمش خیلی خوب است خوب
میبیند اما میخواهد این بار را بردارد دستش فلج است یا این راه را برود پایش فلج است مگر با چشم آدم به مقصد
میرسد یا با گوش به مقصد میرسد با چشم و گوش راهِ آن صراط مستقیم را خوب تشخیص میدهد اما رفتن برای
دست و پاست اینکه میبینیم عالِم بیعمل کم نیست برای اینکه از علم کاری ساخته نیست علم فقط برای درس گفتن خوب است اما رفتن برای آن «العقل ما عبد به الرحمن و اکتسب به الجنان» است جهاد و جنگ و چالش و
درگیری از اینجا شروع میشود. ائمه(علیهم السلام) همیشه جهاد داشتند برای اینکه بیگانه نیاید ماها موظّفیم هم
بکوشیم که نیاید هم بکوشیم این آمده را دفع کنیم آنها فقط برای دفع جهاد میکردند ما هم برای دفع، هم برای
رفع اکثری ما برای رفع است وجود مبارک حضرت امیر فرمود: «هِی نَفْسِی أَرُوْضُهَا بِالتَّقْوَی»[ ]11من آن را ریاضت
میدهم ریاضت یعنی ورزش، یعنی تمرین من مرتّب نفسم را تمرین می ٴ دهم خب اگر قوّه مجریه امّاره بالسّوء شد چه
ٴ کنیم؟ اگر قوّه ٴ مجریه به قبح شد چه کنیم؟ اگر رهبری را به دست عقل عملی دادیم او امّار بالحُسن است او ما را به
نیکی امر میکند به بدی امر نمیکند آنوقت علم بعلاوه عقل، عقل بعلاوه علم آدم صددرصد میشود مؤمنِ عالِم
عادل.
فتحصّل ٴ که از علم به اندازه اقتضا کار ساخته است نه علّت تامّه یک مانع قوی و عَقبه کئود در کنار است و آن بخش
انگیزه است اگر در جهاد موفق شدیم در جهاد اوسط این نفس را رام کردیم «هِی نَفْسِی أَرُوْضُهَا بِالتَّقْوَی» را رام
کردیم، غضب را رام کردیم تعدیل کردیم و نه تعطیل، خب عالِم عادل خواهیم بود نکردیم وضع همین است بنابراین
نباید گفت انسان چطوری صددرصد میداند و عمل میکند بله صددرصد میداند و معصیت هم میکند، خب آن
فرشته است که علمش با عمل آمیخته است ما مشکلات فراوانی داریم این راجع به کیفیت انفکاک علم از عمل. خدا
غریق رحمت کند مرحوم شیخ حرّ عاملی را صاحب وسائل این خیلی زحمت کشیده خب آن قسمتهای فقهیاش که
دیگر مشهور است و هر روایتی که او نقل کرده روح و ریحان است برای او اما این بخشی که مربوط به جهاد است
ایشان در بخش جهاد در جلد پانزده و شانزدهم تقریباً بیش از سیصد صفحه این روایات نورانی اهل بیت(علیهم
السلام) را که مربوط به جهاد نفس است ذکر کرده بعد هم این اخلاق، علم است نه منبر و روضهخوانی و موعظه اینکه
چهار نفر دور ما جمع بشوند ما موعظه بکنیم هفتهای یک روز یا دو روز این علم نیست، علم نیست یعنی علم نیست
علم یک موضوع دارد، یک محمول دارد، مبادی دارد، مسائل دارد، یک روش دارد سفارش بکنیم باتقوا باشید،
مواظب باشید محبّت دنیا به همتان نزند اینها را میگویند روضهخوانی اینها را نمیگویند علم و سواد آنکه آدم ثابت
میکند نفس هست و مجرّد است و شئونی دارد و شئون علمی دارد شئون عملی دارد گناه سم است برای نفس این را
باید بفهمد و بفهماند اینکه با منبر حل نمیشود که این است که بزرگان هم مرحوم بوعلی گفته هم در شرح حکمت
الاشراق شهرزوری هست هم در گفتههای عمربنسَهلان ساوی در شرح رسالاتالطیر ابنسینا هست که گفتند ما
یک تقاسیم علوم داریم یک، یک تعلیم العلوم داریم دو که طلبهها چه چیزی بخوانند اول، دانشگاهیها اول چه
چیزی بخوانند آن قدما گفتند اول اخلاق، بعد منطق، بعد طبیعی، بعد ریاضی، بعد الهی اخلاقْ درسی است تا ثابت
نشود این روح مجرّد است، تا ثابت نشود که چندتا شعبه دارد، تا ثابت نشود این شُعب کدامهایشان به علم
برمیگردد کدامهایشان به عمل چه ارتباطی بین اینها و کمال آنهاست و گناه چه می ٴ کند ریشه این شأن را خشک
میکند مثل این سم است که پای این نهال بریزی این را میخشکاند زردش میکند و از پا در میآورد آدم متخلِّق
نمیشود خدا غریق رحمت کند مرحوم صاحب وسائل را ایشان بیش از سیصد صفحه از جلد پانزده و شانزدهم را به
این روایات نورانی اختصاص داد در جلد پانزدهم ملاحظه میفرمایید که آنکه کار میکند عملِ صالح از او ساخته
است علم و سواد نیست سواد پنجاه درصد قضیه را حل میکند روایات فراوانی نقل کرده در همان جلد پانزدهم
ٴ صفحه 184روایتی را که از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) نقل میکند این است که آن حضرت میفرمایدکه «قال رسول الله(صلّی الله علیه و آله و سلّم) الإسلام عریانٌ فلباسه الحیاء و زینته الوفاء و مروءته العمل الصالح و
عماده الورع و لکلّ شیء اساس و اساس الاسلام حُبّنا أهل البیت» تا آدم محبّت علی و اولاد علی نداشته باشد
دستش به هر چیزی باز است دیگر محبّت است که حرف اول و آخر را میزند آدم چیزی را که دوست دارد خب به
طرفش میرود دیگر چرا ما به طرف غذا میرویم؟ چون مطلوب ماست، چرا به طرف لباس میرویم؟ چون مطلوب
ماست، چرا به طرف مسکن میرویم؟ چون مطلوب ماست، فرمود محبّت علی و اولاد علی کارگشاست خب آدم واقعاً
اگر نه نام، اگر کسی دوست داشته باشد که دیگر حرف اینها را مخالفت نمیکند که بنابراین پنجاه درصد قضیه اگر ما
خیلی به علم بها بدهیم برای اندیشه است آن پنجاه درصد دیگر برای انگیزه است اگر این را تقویت کردیم با او
میشود عالِم با عمل نشد همین است دیگر. وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) برای اینکه این اخلاق را علمی
کند سفارش تقوا عالِمپرور نیست کسی را ملاّ نمیکند مکرّر باتقوا باش، باتقوا باش این روضهخوانی است اما وجود
مبارک حضرت امیر آمد گفت باتقوا باش اما راهش این است فلان قوّهای که مربوط به شهوت است چندتا کار دارد
آنها را انجام بده، فلان قوّه ٴ ای که مربوط به غضب است چندتا کار دارد آنها را انجام بده همه آنها را شعبه شعبه کرده، شأن شأن ٴ کرده حدودش را مشخص کرده. در صفحه 186بخشی از اینها در نهج ٴ البلاغه هم آمده در صفحه 186جابر از وجود مبارک امام باقر(سلام الله علیه) نقل میکند که «سُئل أمیرالمؤمنین(علیه السلام) عن الإیمان فقال(علیهالسلام) إنّ الله عزّ و جل جعل الإیمان علی أربع دعائم علی الصبر و الیقین و العدل و الجهاد فالصبر مِن ذلک علی أربع شُعب علی الشوق و الإشفاق و الزهد و الترقّب الی أن قال و الیقین علی أربع شُعب تبصرة الفطنة و تأویل الحکمة و معرفة العِبرة و سنّة الأوّلین و العدل علی أربع شُعب علی غامض الفهم و غَمر العلم و زهرة الحُکم و روضة الحِلم إلی أن قال و الجهاد علی أربع شُعب علی الأمر بالمعروف و النهی عن المنکر و الصدق فی المواطن و شنآن الفاسقین»[]12
این «رُفع عن امّتی» چون به دست بزرگان ما مثل مرحوم آخوند، مرحوم شیخ و امثال ذلک آمد خب این همه
بحثهای فراوان را از این یک خط در آوردند اینها سنداً از آنها اقواست، دلالتاً از آنها اقواست محتوای اینها اصلاً قابل
قیاس با حدیث رفع نیست حالا چون اینها محجور است دارد خاک میخورد ما خیال میکنیم اخلاق علمی نیست اگر
روشن بشود که روح مجرّد است و اینها سمّاند برای روح آنوقت معلوم میشود که علم اخلاق از این اصول قویتر
نباشد کمتر نیست وجود مبارک حضرت امیر فرمود من که نمیگویم باتقوا باش آدمِ خوب باش اینکه دیگر علم نشد
بنابراین سفارش تقوا این است اما آنچه از یونان تا حال آمده آنها شاگردان انبیای قبل بودند بر اساس الهیّت و تألّه
این حرفها را زدند ٴ ما هر چه بررسی بکنیم شما بررسی کنید دیگر که انسان چندتا قوّه دارد بیش از قوّه ادراک و
ٴ بیش از قوّه عمل یک، این تقسیم اوّلی ادراک یا حس است یا وهم است یا خیال است یا کلّی و عقل، عمل یا جذب
است یا دفع اینها چون مهماند یکی به شهوت برگشت یکی به غضب برای اصلاح تک تک اینها روایات وارد شده که
شهوت را چطوری مهار کنیم، عَفاف برای کجاست، سخا برای کجاست و مانند آن، غضب را چگونه تعدیل کنیم دفاع
برای کجاست، جهاد برای کجاست و مانند آن بیش از این سه قوّه در انسان هست یا کمتر از این هست؟ اینکه از
دیرزمان آمده گفته قوّه را شما اصلاح کنید بعد به آن مَقویّعلیه بدهید همین است اول آدم باید برود نزد
چشمپزشک چشمش را معالجه کند که این چشم معتدل باشد نه تندبین باشد نه کندبین وقتی این چشم معتدل
شد، آن گوش معتدل شد حالا دیدنیها را میبیند، شنیدنیها را میشنود آنها اول آمدند گفتند این قوّه را باید تعدیل
کرد، جُربزه چیز بسیار بدی است، بِلادت چیز بسیار بدی است، زودپروازی ذهن چیز بسیار بدی است، کندپروازیّ ذهن چیز بسیار بدی است این را باید به حدّ حکمت آورد این قوّه را باید معتدل کرد این کاری به مقویعلیه ندارد
شهوت هم همینطور است ممکن است کسی با حلال زندگی کند ولی این در بحثهای اخلاق عادل نیست یک وقت
است معصوم است برای اصلاح جامعه، برای تألیف قلوب حتی نُه عیال هم میگیرد با اینکه اوّلین عیال را در سنّ 25
سالگی گرفته و آن عیال چهل ساله بود این معلوم میشود که برای شهوت نیست این برای تألیف قلوب و امثال ذلک
است اما اگر کسی به آن مقدار معقولِ متعارف بسنده نکرد به کثرت گرایید میگویند این عادل نیست نه عدالتِ فقه
ٴ اصغر در فقه اکبر این عادل نیست برای اینکه قوّه ٴ شهوتش بیش از مقدار لازم است در قوّه غضب هم همینطور است
اگر کسی خیلی عصبانی بشود متحوّل بشود و مانند آن می ٴ گویند این عادل نیست عدل آن هسته مرکزی فهم است
که تا مطلب برای او روشن نشد باور نمیکند زودپرواز هم نیست که فوراً یا نقد کند یا قبول کند یا سر تکان بدهد یا
اشکال بکند مثل گنجشکی که این شاخه را هنوز تغذیه نکرده از شاخهای به شاخه دیگر میرود این جُربزه چیز
بسیار بدی است، بِلادت هم چیز بسیار بدی است مطلب وقتی روشن شد میپذیرد این قوّه را میگویند حکمت نه آن
مطلب را آنکه میگویند حکمت یا نظری است یا عملی آن مقویّعلیه است این قوّه میشود حکمت، شهوت معتدل
ٴ این قوّه معتدل که سرِ جایش به آن می ٴ گویند عفّت، آن قوّه غضب معتدل نه مقویعلیه این را میگویند شجاعت که
ٴ بین تهوّر و ترس است شجاعت بعلاوه ٴ عفّت بعلاوه ٴ حکمت این هسته مرکزی را میگویند عدل این معنی فلسفی
عدل است آنوقت این قوا که عادل شد میرود به سراغ مقویعلیه آنها اول میکوشند این قوا را اصلاح کنند یعنی
ٴ این سه قوّه را در هسته مرکزیشان قرار بدهند بعد مقویعلیه خوب به اینها عطا میکنند این روایات اگر عرضه
میشد و محور بحث قرار میگرفت آنوقت معلوم می ٴ شد که فاصله اینها با «رفع عن امّتی»[ ]13چقدر بود این هم
یک مطلب، بنابراین آنچه که مرحوم نراقی(رضوان الله علیه) در جامعالسعادات دارد یا مرحوم مجلسی(رضوان الله
علیه) در معراجالسعادة دارند برابر این تثلیث از بزرگانی که قبلاً شاگردان انبیای گذشته بودند آمده بر فرض هم اگر
یک مطلب صحیحی از یک غیر مسلمان آمده باشد چون وجود مبارک حضرت امیر فرمود مطالب علمی و مطالب حق
را هر جا یافتید بگیرید به این فکر نباشید که گوینده چه کسی است در مطالب علمی «اُنظر الی ما قال» نه «اُنظر الی
مَن قال» نگاه نکنید ببینید چه کسی گفته در مسائل تربیتی و مدیریت هم «اُنظر الی ما قال» هم «اُنظر الی مَن قال»
در ذیل این ٴ آیه ﴿فَلْیَنظُرِ الْإِنسَانُ إِلَی طَعَامِهِ﴾[ ]14که بارها ملاحظه فرمودید از وجود مبارک امام صادق(سلام الله
علیه) است فرمود یکی از مصادیق طعامْ علم است شما میخواهید درس بخوانید ببینید نزد چه کسی دارید درس
میخوانید ﴿فَلْیَنظُرِ الْإِنسَانُ إِلَی طَعَامِهِ﴾ «أی فلینظر الإنسان إلی علمه فلینظر عن مَن یتعلّم» از چه کسی دارد یاد
میگیرد یعنی «اُنظر الی ما قال»، «اُنظر الی مَن قال» ما میخواهیم اثر بپذیریم دیگر ولی در مسائل علمی آنچه که در
نهجالبلاغه در کلمات حکیمانه آن حکمتها به اصطلاح کلمات قصار آمده شماره 79و 80این است «و قالعلیه
السلام: خُذِالْحِکْمَةَ أَنَّی کَانَتْ فَإِنَّ الْحِکْمَةَ تَکُونُ فِی صَدْرِ الْمُنَافِقِ فَتَلَجْلَجُ فِی صَدْرِهِ حَتَّی تَخْرُجَ فَتَسْکُنَ إِلَی صَوَاحِبِهَا
فِی صَدْرِ الْمُؤْمِن»ِ این برای 79شماره 80این است که حضرت فرمود: «أَلْحِکْمَهُ ضَالَّةُ الْمُؤْمِنِ فَخُذِ الْحِکْمَةَ وَ لَوْ مِنْ
أَهْلِ النِّفَاق»ِ آن روز هم که گفته شد «اطلبوا العلم ولو بالصّین»[ ]15با اینکه خود حضرت مدینة العلم بود «و علیٌّ
(علیه السلام) بابها»[ ]16فرمود تا چین هم که شد بروید درست است که منظور به دنبال علم حق بروید ولی آن روز
علم حق در مدینه بود دیگر در چین و امثال ذلک نبود اگر جایی یک مطلب صحیحی پیدا شد آدم میرود به دنبالش
گذشته از اینکه اینها مطالب حقّی بود که بزرگان از انبیای سلف(علیهم الصلاة و علیهم السلام) آموختند، خب.اینکه فرمود شما میدانستید و چرا عمل نمیکنید این مشکل حل میشود چون مشکل داخلی ما هم هست ما چطور
میشود که مطلبی را صددرصد میدانیم و معصیت میکنیم سرّش این است که کار به دست علم نیست ما آنکه کار
به دست اوست آن را باید اصلاح کنیم یعنی عقل عملی را آنکه گفتند ایمان و «أساس الاسلام حبّنا أهل البیت»[]17
و مانند آن اما در قرآن کریم هم حکمت همان ٴ طوری که در اواسط همین بحث سوره ٴ مبارکه «اسراء» گذشت قرآن هم ٴ حکمت را و هم به حکمت نظری تقسیم کرد هم حکمت عملی در همین سوره ٴ مبارکه ٴ «اسراء» از آیه 22تا 39تقریباً 27صفحه مسائل حکمت نظری و حکمت عملی را بیان فرمود بعد در پایان جمعبندی کرد فرمود اینها حکمت است
ٴ آیه ٴ همین سوره ٴ مبارکه ٴ «اسراء» آیه 21ٴ به بعد این است آیه 22این است فرمود: ﴿لَا تَجْعَلْ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ فَتَقْعُدَ
مَذْمُوماً مَّخْذُولاً﴾ که توحید است، ﴿وَقَضَی رَبُّکَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِیَّاهُ وَبِالْوَالِدَیْنِ إِحْسَاناً﴾ که هم توحید است هم ٴ وظیفه
رعایت پدر و مادر و پرهیز از عقوق والدین بعد ﴿وَآتِ ذَا الْقُرْبَی حَقَّهُ وَالْمِسْکِینَ وَابْنَ السَّبِیلِ وَلاَ تُبَذِّرْ تَبْذِیراً ٭ إِنَّ
الْمُبَذِّرِینَ کَانُوا إِخْوَانَ الشَّیَاطِینِ﴾[ ]18بعد ٴ هسته مرکزی اسراف و افراط و تفریط که عدل است ﴿وَلاَ تَجْعَلْ یَدَکَ
مَغْلُولَةً﴾[ ]19بعد رعایت خون مظلومان ﴿وَلاَ تَقْتُلُوا أَوْلاَدَکُمْ خَشْیَةَ إِمْلاَق﴾[ ]20بعد رعایت عفاف ﴿وَلاَ تَقْرَبُوا الزِّنَی إِنَّهُ
کَانَ فَاحِشَةً﴾[ ]21بعد رعایت خون دیگران ﴿وَلاَ تَقْتُلُوا النَّفْسَ الَّتِی حَرَّمَ اللَّهُ إِلَّا بِالْحَقِّ﴾[ ]22بعد رعایت اموال الیتاما
﴿وَلاَ تَقْرَبُوا مَالَ الْیَتِیمِ﴾[ ]23بعد رعایت مسائل اقتصادی و پرهیز از کمفروشی و گرانفروشی و امثال ذلک ﴿وَأَوْفُوا
بِالْعَهْدِ الکیل إذا کِلْتُم﴾[ ]24بعد پرهیز از حسگرایی و وهمگرایی و خیالگرایی و حرکت در مدار عقل و علم فرمود:
﴿وَلاَ تَقْفُ مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ﴾[ ]25بعد پرهیز از تکبّر و امثال ذلک ﴿وَلاَ تَمْشِ فِی الْأَرْضِ مَرَحاً﴾[ ]26بعد فرمود: ﴿ذلِکَ
مِمَّا أَوْحَی إِلَیْکَ رَبُّکَ مِنَ الْحِکْمَةِ﴾[ ]27در آن بخش به این نتیجه رسیدیم که گاهی ذات اقدس الهی اول میگوید من
به فلان شخص حکمت دادم بعد حکمت را شرح میدهد این متنِ قبل از شرح است، گاهی شرح است بعد در پایان
جمعبندی میکند مثل همین آیه که ﴿ذلِکَ مِمَّا أَوْحَی إِلَیْکَ رَبُّکَ مِنَ الْحِکْمَةِ﴾ آنجا که فرمود موحّد باش حکمت
نظری، آنجا که میفرماید عفیف باش، پاک باش، عادل باش، امین باشد حکمت عملی آن حکمت نظری در ٴ سوره
ٴ مبارکه «لقمان» صدر مسئله این است که ﴿وَلَقَدْ آتَیْنَا لُقْمَانَ الْحِکْمَةَ﴾ بعد مسائل حکمت نظری و حکمت عملی را به
دنبال آن ذکر کرد که گاهی اول متن است و بعد شرح، گاهی اول شرح است و بعد جمعبندی تفاوت ٴ سوره ٴ مبارکه
ٴ «اسراء» با سوره ٴ مبارکه «لقمان» همین است آنجا فرمود: ﴿وَلَقَدْ آتَیْنَا لُقْمَانَ الْحِکْمَةَ أَنِ اشْکُرْ لِلَّهِ﴾ کذا و کذا اینجا بعد از گفتن آن حکمتهای نظری و حکمتهای عملی آنوقت جمعبندی کرده فرمود اینها حکمت است حکمت در اصطلاح قرآن کریم شامل فقه هم میشود فقه حکمت است، اصول حکمت است، تاریخ اسلامی حکمت است، حکمت هم حکمت است، کلام هم حکمت است، حکمت به اصطلاح قرآن غیر از حکمت به اصطلاح حوزه و دانشگاه است چه
اینکه فقه به اصطلاح قرآن غیر از فقه در اصطلاح حوزوی است
8709200-141-اسرا
علل صعوبت عمل
و اما اینکه انسان هر کاری که انجام میدهد برابر با اندیشه است کار ممکن نیست بدون علم انجام بگیرد بنابراین
علم سهمِ تعیین کننده دارد و حتماً مؤثّر است این سخن حق است انسان یک موجود متفکّر مختار است هیچ کاری
را بدون علم انجام نمیدهد اما دهها، دهها یعنی دهها بار گفته شد که علم درجاتی دارد، عمل هم درجاتی دارد علم
از احساس شروع میشود، توهّم شروع میشود، تخیّل شروع میشود تا به تعقّل برسد عمل هم از شهوت و غضب و
زیرمجموعه شهوت و غضب شروع میشود تا به عقلِ عملی برسد هر مرحلهای از علم در بخش خاصّ خودش اثر دارد
یک آدم شهوتران او علمِ خیالی دارد هر صورتی که تهییج ٴ کننده باشد در او انگیزه کارهای غریزی انجام بدهد او را
میاندیشد برابر آن اندیشه کار میکند کسی که دنبال مقام و جاه است بحثهای وهمی او را راهاندازی میکند
توهّمات او، اوهام او، مقامخواهی او اینها بخشهای شهوترانی او را تأمین میکند یا شهوت مال است، یا شهوت غریزه
است، یا شهوت جاه است، یا شهوت پُستهای کلیدی دیگر است یا مانند آن، اگر کسی اهل فَتک و کُشتن و کشته
شدن و امثال ذلک باشد کارهای غضبی و دفاعی و جنگی و رزمی را به عهده دارد این بخشهای خیال و همچنین
وهم او را هدایت میکند اما اگر امامتِ کارهای عملیِ او را عقلِ عملی به عهده گرفت یعنی عقلی که «به یُعبد
الرحمٰن و یُکتسب به الجنان»[ ]5رهبریِ عقل عملی را آن عقل نظری به عهده میگیرد احساس و توهّم و خیال
اندیشههای نازلاند آنها هرگز نمیتوانند امام عقل عملی باشند آن عقل نظری که جهانبینی توحیدی دارد، معرفت
الهی دارد، وحی را خوب میشناسد، نبوّت را خوب میشناسد، معاد را خوب میشناسد، بهشت و جهنم را خوب
میشناسد آن اندیشههای بَرین عقلِ عملی را رهبری میکند بنابراین انسان مثل حیوان یک متفکّرِ مختار است درصورت شهوت و غضب عمل کردنش یا احساس و تخیّل و توهّم داشتنش وقتی از این مراحل گذشت «هِی نَفْسِی
أَرُوْضُهَا بِالتَّقْوَی»[ ]6گفت آن عقلی که «به یُعبد الرحمٰن و یُکتسب به الجنان» آن را علمِ الهی رهبری میکند اینکه
﴿الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ﴾ است، ﴿یَرْفَعِ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنکُمْ وَالَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجَاتٍ﴾[ ]7آن علم که برای عقل نظری و
عقل کامل است این انگیزه یعنی عقل عملی را هدایت میکند بنابراین ممکن است کسی علم داشته باشد و عمل
نکند این تفکیک برای آن است که همانطوری که ما در ٴ نشئه حس یک مجاری ادراکی داریم به نام چشم و گوش که
می ٴ فهمد یعنی ادراک مفردات به عهده اینهاست و یک دست و پا داریم که فهمیدهها را اجرا میکنند و چهار قِسم در ٴ این محدوده حس داشتیم که گاهی ممکن است بعضی افراد مجاری ادراکیشان قوی باشد یعنی چشم و گوششان
قوی و مجاری تحریکیشان قوی باشد دست و پایشان هم نیرومند اینها سلیمالحسّاند، سلیمالتحریکاند،
سلیمالادراکاند هم خوب میشنوند، هم خوب میبینند، هم خوب کار میکنند این یک قِسم، قِسم دیگر آن است که
ٴ دست و پایشان خیلی قوی است ولی باصره یا سامعه اینها ضعیف است نیروی ادراکیشان ضعیف است، نیروی
تحریکیشان قوی است قِسم سوم به عکس است که سمع و بصرشان قوی است ولی دست و پایشان فلج است، قسم
ٴ چهارم این است که از هر دو جهت افتادند یعنی نه باصره و سامعه آنها قوی است، نه ید و رِجل اینها نیرومند است
این چهار قِسم در سطح حس هست این مطلب را در پرانتز عنایت کنید اینکه ما خسته میشویم و ما را خسته
میکنند برای اینکه هر کس دید اینجا جا هست میآید مینشیند این مطلبی که یکبار گفتیم حدّاکثر دوبار کافی
است مکرّر سؤال که این چگونه میشود علم از اندیشه جدا بشود، انسان مگر میشود بدون علم کار بکند برای اینکه
اینها خیال کردند چون تفسیر است و ثواب دارد جا هست میآیند مینشینند این حواسشان جمع باشد کسی که
بالأخره در سطح خارج نیست یا لااقل سطوح عالیه را نخوانده یا بدایه و نهایه نخوانده اینجا نیاید اُولاست این پرانتز
بسته این چهارم برای سطح ظاهر. سطح نفس هم همینطور است گاهی بخشهای ادراکی انسان قوی است
خوشدرکاند، خوشفکرند، خوشاستعدادند و نیروی عملی اینها هم قوی است یعنی «ما یُعبد به الرحمن و یُکتسب
به الجنان» آنها قوی است اینها عالِم عادلاند اینها خوب میفهمند خوب هم عمل میکنند، قِسم دوم کسانیاند که
بخشهای علمیشان قوی است اما «ما یعبد به الرحمٰن» آنها ضعیف است این میتواند مفسّر خوب، مدرّس خوب،
مصنّف خوب، پژوهشگر خوب این بتواند ﴿قُل لِّلْمُؤْمِنِینَ یُغُضُّوا مِنْ أَبْصَارِهِمْ﴾[ ]8را خوب تحلیل میکند اما وقتی که
بیرون رفت نامحرم را دید نگاه میکند این مشکل عملی دارد آن «ما یعبد به الرحمٰن» او گیر است این دستِ
عقلش فلج است زبان گویایی دارد مقاله را خوب مینویسد، درس را خوب میگوید، پژوهش را خوب میکند و
تصنیف هم دارد، تألیف هم دارد، تدریس هم دارد این مثل کسی است که چشمش خیلی تیزبین است اما دستش
فلج است هیچ یعنی هیچ ارتباطی بین علم و عمل نیست اگر بخواهد کار بکند از نیروی علمی مدد میگیرد اما تا کار
را چه کسی به عهده بگیرد بعضیها هستند که ﴿أَفَکُلَّمَا جَاءَکُمْ رَسُولٌ بِمَا لاَ تَهْوَی أَنْفُسُکُمُ اسْتَکْبَرْتُمْ﴾[ ]9هر چه
مطابق میلشان نیست رد میکنند این هوسمدار است این ﴿إِلهَهُ هَوَاهُ﴾ این برابر خیال عمل میکند مگر ممکن است
انسان کار بکند بدون علم منتها علمش گاهی وهم است، گاهی خیال است، گاهی مغالطه است، گاهی حس است و
اگر عمل را عقلِ عملی که «به یُعبد الرحمٰن و یُکتسب به الجنان»[ ]10عهده گرفت رهبریاش را عقل نظری به
عهده میگیرد گاهی هم ممکن است هر دو ضعیف باشد مثل جاهلِ متهتّک نه میفهمد، نه میکند گاهی ممکن است
بخش عملیاش خیلی قوی باشد اما بخش نظریاش ضعیف است مثل متنسّک جاهل بعضی از قُدما(رضوان اللهعلیهم) نقل میکردند که عدهای از مقدّسین میگفتند ما امسال ماه مبارک رمضان شد یک دوره زادالمعاد ختم
داریم خدا غریق رحمت کند آنها را گفتند آخر زادالمعاد اعمال دوازده ماهه را دارد این مثل مفاتیحالجنان است
دیگر اینکه مثل قرآن نیست که شما یک دور زادالمعاد ختم کردید که این بیچاره تمام اوراد و اذکاری که برای
دوازده ماه بود در ماه مبارک رمضان میخواند این متنسّک جاهل است یعنی بخش عملیاش قوی است اما درکش
ضعیف است همانطوری که در نشئه حس انسان چهار قِسماند گاهی ممکن است بینایی و شنوایی کسی خیلی قوی
باشد اما دست و پایش فلج است و هیچ ارتباطی بین ادراک و تحریک نیست همین فلج بودن در عقلِ عملی هم
هست عالِم فاسق همین است یعنی بخش اندیشهاش خیلی قوی است اما وقتی که دستش به راندخواری و زیرمیزی
و رومیزی رسید میبیند مشکل جدّی دارد هیچ یعنی هیچ ارتباطی بین علم و عمل نیست اگر خواست عمل بکند الاّ
ولابد از علم کمک میگیرد حالا ٴ اگر در حدّ شهوت و غضب خواست عمل بکند سرمایه علمی او خیال و وهم است،
ٴ اگر در قلمرو عقل عملی خواست عمل بکند سرمایه او عقلِ نظری و برهان و قرآن و عترت است این چهار قِسم هم
ٴ در صحنه ٴ نفس است، هم در صحنه بدن 870930-145-اسرا
در سوره «اسراء» آیه ٩3
این است که به رسول گرامی به پیامبرشان بالأخره میگفتند: ﴿أَوْ یَکُونَ لَکَ بَیْتٌ مِنْ زُخْرُفٍ أَوْ تَرْقیۖ فِی السَّماءِ وَ لَنْ
نُؤْمِنَ لِرُقِیِّکَ حَتِّیۖ تُنَزِّلَ عَلَیْنا کِتابًا نَقْرَؤُهُ﴾ میگفتند که ما ایمان نمیآوریم مگر اینکه از نظر مسائل مالی خانهای از
طلا و نقره و زر و سیم داشته باشید یا از طلا خانهای داشته باشید یا به آسمان بروید و یک کتابی از آسمان برای ما
بیاورید یک امر حسی و جرمانی اگر هم این کار را بکنید مثلاً ما قبول داریم برای آنها آسمان رفتن و مشاهده آسمان
جزء بهترین معجزه است بهترین کرامت در آیه محل بحث میفرماید اگر ما این بهترین کرامت را نسبت به خود اینها
اعمال بکنیم ﴿وَ لَوْ فَتَحْنا عَلَیْهِمْ بابًا مِنَ السَّماءِ فَظَلُّوا فیهِ یَعْرُجُونَ ٭ لَقالُوا إِنَّما سُکِّرَتْ أَبْصارُنا﴾ اینها با بهترین معجزه
پیشنهادی خودشان هم بدترین رفتار را دارند برای اینکه این دل که محور تصمیمگیری است بسته است وقتی عنصر محوری تصمیم که قلب باشد بسته است خوب شما چه توقعی دارید که تصمیم سالم گرفته بشود بقیه میماند هوا و هوس از هوا و هوس که تصمیم حق ساخته نیست که اما در سوره مبارکه «انعام» هم تا حدودی زمینه این گونه از کرامات مطرح شد در همان اوایل سوره «انعام» آیه هفت و هشت این است ﴿وَ لَوْ نَزَّلْنا عَلَیْکَ کِتابًا فی قِرْطاسٍ
فَلَمَسُوهُ بِأَیْدیهِمْ لَقالَ الَّذینَ کَفَرُوا إِنْ هذا إِلاِّ سِحْرٌ مُبینٌ ٭ وَ قالُوا لَوْلا أُنْزِلَ عَلَیْهِ مَلَکٌ وَ لَوْ أَنْزَلْنا مَلَکًا لَقُضِیَ اْلأَمْرُ ثُمَّ
لایُنْظَرُونَ﴾ اینها یک کتاب حسی میخواهند همانطوری که باران از بالا نازل میشود کتاب حسی یک قرآنی این
چنین از بالا بیفتد یک چنین کتابی میخواهند میفرماید اینکه شما میگویید: ﴿نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ اْلأَمینُ ٭ عَلیۖ
قَلْبِکَ﴾[ ]22و معنای نزول تنزل است که از معدن غیب مراحل وسطی را طی کرد تا به مرحله قلب رسید ﴿نَزَلَ بِهِ
الرُّوحُ اْلأَمینُ ٭ عَلیۖ قَلْبِکَ لِتَکُونَ مِنَ الْمُنْذِرینَ﴾ بعد از لبان مطهر شمای پیامبر به آنها رسیده است ﴿وَمَا یَنطِقُ عَنِ
الْهَوَیۖ﴾[ ]23اینها را قبول ندارند میگویند یک کتابی از آسمان بیاید همانطوری که باران میآید اینطور حسی
است میفرماید بر فرض ما این کار را بکنیم ﴿تَجْعَلُونَهُ قَرَاطِیسَ﴾[ ]24اینها قرطاس قرطاس و کاغذبازی قرار میدهند
اینطور نیست که حالا ما یک معجزه حسی برای اینها بیاوریم اینها کاملاً بپذیرند که غرض این است که چه کتاب
حسی از آسمان بیاید چه اینها به آسمان بروند اهل ایمان نیستند منشأ آن هم همان عناد و کفری است که در درون
اینها نهادینه شده است 841221-حجر
نقطه عطف مهم تعقل است
درباره تلازم عقل و شرع که بحثش البته باز به مناسبتی خواهد آمد و در بحث فعلی ما نیست یک قاعدهای هست که «کلما حکم به العقل حکم به الشرع» قاعده دیگر «کلما حکم به الشرع حکم به العقل» آن یک بحث دیگری است یک بحث این است که اصلاً عقل در مقابل نقل حجت شرعی است معنای حجت شرعی این است که در قیامت بازخواست میشود ثواب و عقاب دارد مدح و ذم دارد وعده و وعید دارد اطاعت و عصیان برایش مترتب است و مانند آن یعنی چیزی را که عقل فهمیده است اگر چنانچه برابر آن عمل بشود قربة الی الله ثواب دارد و اگر برابر او عمل نشود عقاب دارد الآن اداره این کشور واجب است مثل اینکه هر کسی که واجب النفقهای دارد اداره عائلهاش واجب است این اصل اول این یک حکم فقهی است و چون واجب است تحصیل مقدماتش هم واجب است مقدمه واجب که خوب واجب است منتها واجب دیگر نیست اینکه میگویند
مقدمه واجب واجب عقلی است نه واجب شرعی باید میگفتند مقدمه واجب واجب عقلی است نه واجب نقلی وگرنه
اگر عقلاً واجب شد شرعاً واجب است چه اینکه اگر نقلاً واجب شد این هم شرعاً واجب است منتها واجب شرعی دو
قسم است یک واجب نفسی است که مصلحت و مفسده برای خود او است ثواب و عقاب برای خود او است یک واجب
نسبی و غیری است که اگر فلان کار مصلحت دارد چون مقدمه فلان کار است حالا خواه خودش عبادی باشد یا نباشد
عبادی نباشد نظیر غَسل بدن، غَسل ثیاب که انسان با بدن پاک با جامه پاک باید نماز بخواند عبادی باشد مثل وضو و
تیمم و غسل که اینها عباداتاند واجب شرطیاند و غیریاند برای نماز واجباند و اگر کسی اینها را انجام نداد عقاب
میکنند که چرا نماز صحیح نخواندی نه چرا وضو نگرفتهای معنای وجوب مقدِّمی همین است وجوب نسبی همین
است خوب حالا اگر کسی بنا شد عائله خودش را اداره بکند زمین هم دارد آب هم دارد و اداره عائله واجب است این
میتواند کوتاهی کند بگوید خدایا شما که در قرآن نگفتید در روایت نگفتید من چگونه شیار بکنم آبیاری بکنم
چقدر آبیاری بکنم چقدر بذرافشانی کنم اینها را که نگفتی یا در قیامت ذات اقدس الهی میفرماید این عقلی که من
ٴ به تو دادم این فهمی که من به تو دادم اینها «مما الهمه الله» است (ما علهمه الله) که در سوره «شمس» آمده است
﴿وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا ٭ فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا﴾[ ]27این به مثل «ما انزله الله» حجت شرعی است این شخص را در
قیامت عقاب میکنند که چرا عائلهات را تأمین نکردی تو که آب داشتی تو که زمین داشتی چرا عائلهات را تأمین
نکردی این میتواند بگوید خدایا شما که راه کشاورزی را به من در آیه نازل نکردی یا پاسخش این است که این
عقلی که من به تو دادم حجت شرعی است دیگر این یک مثال ساده دولت هم به شرح ایضاً [همچنین] کشور عائله
دولت است باید دولت عائله را اداره کند اگر چنانچه این فقرزدایی نشد اشتغالزایی نشد مشکلات برطرف نشد خوباین را مسئولان معاقباند در یوم القیامه اینها میتوانند بگویند خدایا شما در آیه قرآن نفرستادید در روایت هم
نگفتید که ما کشور را روی صنعت اداره کنیم یا روی کشاورزی بخواهیم روی کشاورزی اداره کنیم آبها را چگونه
مهار کنیم با سد آبی اداره کنیم یا با سد خاکی اگر بخواهیم با سد بتونی اداره کنیم آن طول تاج سدش چقدر باید
باشد طولش چقدر باشد قطرش چقدر باشد مساحتش چقدر باشد عرضش چقدر باشد اینها را که در قرآن نگفتی که
اینها را که در روایت نگفتی یا در قیامت خدا به اینها میگوید آن عقلی که ما به شما دادیم اینها (مما الهمه الله) است
اینها حجت شرعی است شما که متخصص داشتید میتوانستید بفهمید که این کشور کشوری است که بخشش مثلاً
صنعتی است و بخشش کشاورزی کشاورزیاش هم به این است که آبها را مهار کند مهار کردن آب هم به سدسازی
است بعضی از جاها سد خاکی جواب میدهد بعضی از جاها سد بتونی جواب میدهد بعضی از جاها طول تاج اینقدر
باید باشد بعضی جاها اینقدر اینها همه را عقل گفته و همه باعث بهشت و جهنم است دیگر این مدیریت میشود
شرعی اگر چیزی باعث اطاعت و عصیان است ثواب و عقاب است وعده و عید است مدح و قدح است و بالأخره
بهشت و جهنم است میشود حجت شرعی اینچنین نیست که عقل در مقابل شرع باشد تا بگوییم «کل ما حکم به
العقل حکم به الشرع» خیر عقل حجت شرعی است نقل هم حجت شرعی است «کل ما حکم به النقل حجة الشرعیه
کل ما» نه «کلما کل ما حکم به العقل حجة الشرعیه» نقل هم مستحضرید اینقدر باید تلاش کرد سند مشخص باشد
صدور مشخص باشد جهت صدور مشخص باشد دلالت مشخص باشد معارضات داخلی و خارجی مشخص بشود تا یک
روایت بشود حجت. عقل هم به شرح [همچنین] عقل هم منع دارد نقض دارد معارضه دارد همه اینها باید رفت و روب
بشود تا عقل بشود حجت «کل» نه «کلما کل ما حکم به العقل حجةٌ شرعیه کل ما حکم به النقل حجة الشرعیه» عقل
در مقابل شرع نیست عقل در مقابل نقل است نقل هم در مقابل عقل است.
مطلب دیگر این است که عقل تا کجاها و چگونه باید کار بکند خود عقل راههایش را خوب بلد است میگوید من
اجتهاد در نص دارم اما اجتهاد در برابر نص برای من حرام است این را عقل به خوبی میفهمد اجتهاد در قبال نص
میگوید برای من حرام است چون خود عقل فهمیده که هزارها مجهول دارد که از راه وحی به دست میآید مهمترین
برهان وحی و نبوت را عقل اقامه کرده اینکه در فقه و اصول مسئله ضرورت وحی و نبوت مطرح نشده بشر نبی
میخواهد بشر ولی میخواهد بشر وصی میخواهد بشر وحی خواهد بشر رسالت میخواهد بشر فرشته میخواهد
اینها را عقل فهمیده آن وقت بیاید در برابر آنها برای خودش دکان باز کند اجتهاد در مقابل نص به فتوای خود عقل
حرام است نقل هم تأیید کرده این را این چنین نیست که اجتهاد در مقابل عقل خود عقل بگوید جایز است ـ
معاذالله ـ یا شک داشته باشد میگوید این جهنم است در برابر وحی و نبوت بخواهی حرف بزنی جهنم است اجتهاد
در مقابل نص نیست یک، اجتهاد در نص است نه در مقابل نص یعنی یک «رفع ... و ما لا یعلمون»[ ]28که آمده شما
اجتهاد بکن که آن مرفوع مؤاخذه است یا حکم اگر حکم است حکم تکلیفی است یا حکم وضعی اگر حکم وضعی
است و اقل و اکثر استقلالی و ارتباطی هر دو را میگیرد یا یکی را میگیرد شک در تکلیف این را میگردد یا شک در
مکلف دارد این اجتهاد در نص است این کار شیخ انصاریها است اجتهاد در مقابل نص جریان متعتین ـ معاذالله ـ
پیش میآید که این محرم است عقلاً و نقلاً اما اجتهاد در ما لا نص فیه این چنین نیست که انسان در ما لا نص فیه
فقط به برائت اکتفا بکند با پیشرفت علم مثلاً نمیداند که فلان حیوان ضرر دارد یا ندارد فلان حیوان در فلان حالضرر دارد یا ندارد اینجا به اصالة الحل تمسک کنند بگویند «کل شئ لک حلال»[ ]2٩یا نه باید متخصصانه فحص کند
جستجو کند که این زیانبار است این آنفولانزای مرغی است این خطر دارد این حرام است بله اگر فحص علمی کرد
اعم از عقل و نقل در ادله نقلی دلیلی بر حرمت این نیافت یک، در شواهد عقلی دلیلی بر زیانبار بودن این نیافت دو،
آنوقت «کل شی لک حلال» شامل حالش میشود وگرنه تمسک به «کل شئ لک حلال» قبل از بحث علمی
متخصصانه این تمسک به عام است در شبهه مصداقیه خاص. خب چه چیزی «کل شی لک حلال قبل ان یرد فیه
نهیٌ» این «ورد فیه نهی»ٌ و آن نهی در ذخیره علمی شما است برو بگرد و پیدا کن که فلان گیاه آنطور است فلان
دارو آنطور است فلان حیوان آنطور است فلان. همه چیز را شارح مقدس فرمود اما همه چیز نزد همه مردم و فقها
نیست همین جریان اینکه که حتی ارش خدش را فرمود ارش خدش در فقه چقدر است ارش خدش که در فقه ما
نیست این نزد حضرت است اینکه فرمود همه چیز را اسلام گفته حتی ارش الخدش خوب خیلی از شما در مسائل
فقهی آشنایید ارش خدش در فقه اسلام چقدر است ارشی برای آن معین شده یا ترا حضرت است؟ غرض آن است
که عقل اجتهادش در نص است یک، در قبال نص عقلاً و نقلاً حرام است دو، در ما لا نص فیه نمیتواند مستقیماً برائت
جاری کند یا «کل شئ لک حلال»[ ]30جاری کند بگوید این کار حلال است چون ما فحص کردیم دلیل نقلی پیدا
نکردیم بله باید فحص کنید دلیل نقلی پیدا کنید یک، جستجو کنید به کارشناسان مراجعه کنید دلیل عقلی پیدا
کنید دو، اگر دلیل عقلی را فقها گفتند ما نیافتیم دلیل نقلی را فقها گفتند ما نیافتیم دلیل عقلی را هم کارشناسان
گفتند ما نیافتیم آن وقت «کل شی لک حلال» وگرنه با احتمال اینکه فلان گیاه یا فلان حیوان یا فلان کار یا فلان
چیز زیانبار باشد نمیشود «کل شی لک حلال» جاری کرد صرف اینکه ما فحص کردیم دلیل نقلی بر حرمتش نیافتیم
بگوییم پس حلال است اگر دلیل نقلی نبود از یک سو و کارشناسان زیانبار بودن او را معرفی نکردند از سوی دیگر
آنگاه جای تمسک به «کل شئ لک حلال حتی تعلم انِّ فیه نهی ورد» قبل ان یرد فیه نهی است 841221-حجر
مبادا کسی خیال بکند که چون وحی معصوم است عقل معزول است وحی در دسترس زید و عمر نیست
ماییم «و سوادٌ علی بیاض» آیات قرآنی، آیات قرآنی عین وحی است این الفاظ عین وحی است اما معنای این آیه
چیست شما دیدید آنچنان حالا «مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز» آنچنان این فقهای بزرگ ما به جان هم
افتادند که یکی به دیگری بگوید مگر مسلمان نیستی مگر مؤمن نیستی چرا میگوید نماز جمعه واجب نیست خب
بگو نماز جمعه واجب است این طور به جان هم افتادند و میافتند مگر خدا در قرآن نفرمود: ﴿إِذَا نُودِیَ لِلصَّلاَةِ مِن یَوْمِ
الجُمُعَةِ فَاسْعَوْا إِلَی ذِکْرِ اللَّهِ﴾[ ]28آن یکی میگوید برای زمان حضور امام است از همین آیه اینچنین نیست که حالا
وحی آیه معصوم است آیه عین کلام الله است بدون کم و زیاد اینکه میگویند نه یک واوش کم نشده یک واو زیاد
نشده که مثلی است این مثل از همان شمشیر برهنه ابوذرها در آمده میگویند یک واو کم و زیاد ندارد چون همان
شمشیری بود که ابوذر گفت که «لا اضع السیف عن حاتفی حتی توضع الواو فی مکانها» شما این واو ﴿وَ الَّذِینَ﴾ را
برندارید وگرنه من شمشیر میکشم اینکه میگویند یک واو کم نشده یک واو زیاد نشده غرض این است که عقل
اینچنین است عقل در اصول حجت است برائت عقلی دوشادوش برائت نقلی است عقل در فقه حجت است آنجایی
که برای خیار و غیر خیار و دهها مشکل علمی فقهی داریم هم با روایت قابل حل است هم با عقل قابل حل است این
مشکل عقد فضولی و اجازه و شرط متأخر و کشف و اینها همه به برکت عقل حل است شما ببینید میداندار بحثهای
این معاملات در فقه ما همین عقل است بنابراین چه در اصول باشه عقل است چه در فقه باشد عقل است مبادا کسی
خیال بکند عقل در برابر وحی است و دیروز هم اشاره شد قبلاً هم بازگو شد ما اجتهاد در نص داریم که کار اصولیین
ماست بر خلاف اخباریین این چیز بسیار خوبی است باید هم باشد اجتهاد در نص یک اجتهاد در قبال نص داریم که
حرام است عقلاً و نقلاً این کار «متعتان کانتا» این بود یک اجتهادی داریم در مدیریت مملکت در موضوعات هرگز
نمیشود گفت فلان چیز چون نهیی در آن وارد نشده ما اصالة الحلة جاری کنیم اصالة البرائة جاری بکنیم یک روزشما ببینید وسیلةالنجاة مرحوم آقا سید ابوالحسن ملاحظه کنید بعضی کتابهای فقهی میگفتند تریاک چون ذاتاً
ضرر ندارد این کشیدنش حلال است مگر اینکه به حد ضرر برسد امروزه ثابت شد که اگر یک ذرهاش به جایی راه
پیدا بکند این خانمانسوز است خب اگر علم شده کارشناسی شده در مسائل اقتصادی در مسائل سیاسی در مسائل
تجاری در مسائل کشاورزی در مسائل دامداری که فلان کار زیانبار است باز هم باید گفت: «کل شیء لک حلال»[]29
این تمسک به «کل شیء لک حلال» قبل از کار کارشناسی همان تمسک به عام قبل از فحص از مخصص است حالا
یک کسی کشور به عهده اوست حالا میخواهد اداره کند این به اصالة الحله تمسک بکند «کل شئ لک حلال» یا نه
باید کار کارشناسی بکند متخصصان کارشناسی بکنند ببینند چه ضرر مملکت است چه چیزی سود مملکت است اگر
قبل از فحص به «کل شیء لک حلال» تمسک کرد از سنخ تمسک به عام قبل از فحص از مخصص است مثل بحثهای
حجامت و اینها که وارد شده حجامت چیز خوبی است نمک قبل از طعام چیز خوبی است بعد از طعام خوب است آدم
میتواند فتوا بدهد مستحب است استعمال نمک مطلقاً یا از قبیل تمسک به عام و مطلق قبل از فحص از مخصص لبّی
است از کارشناس میپرسیم نمک برای چه کسی مستحب است؟ برای چه کسی خوب است؟ فشاردارخون خوب
است کسی که به بعضی از بیماریهای دیگر مبتلاست نمک قبل از غذا برای او مستحب است؟ یا نه این عمومات و این
اطلاقات هم نظیر عمومات دیگر و اطلاقات دیگر قابل تقیید است؟ غرض آن است که عقل را در برابر نقل نباید قرار
داد یک نقل هم انبار اختلاف است حالا انشاءالله عبارت عدة الاصول شیخ طوسی را بروید بخوانید که ایشان در
بحث حجیت خبر واحد میفرماید اختلاف علمای ما بیش از اختلاف شافعی و حنفی و مالکی است آن که معصوم
است و احدی درباره او توهم خلاف نمیکند همان چهارده نفرند و آن که معصوم است و آن چیزی که معصوم است
وحی الهی است 841222-حجر
توطئه های چندگانه بخشی از آنها در آیه 73گذشت ﴿وَإِن کَادُوا لَیَفْتِنُونَکَ عَنِ الَّذِی أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ﴾ که توطئه فرهنگی بود اصراری داشتند با بهانههایی که ـ معاذ الله ـ رسول گرامی آنچه را که از ذات اقدس الهی تلقّی میکند بعضی را کم کند، بعضی را زیاد کند، بعضی را تغییر بدهد، بعضی را جابهجا کند و مانند آن این یک توطئه فرهنگی از آن ناکام ماندند دست به توطئه سیاسی، نظامی و اجتماعی زدند که حضرت را از مکه بیرون کنند یا از سرزمین حجاز بیرون کنند اینها توطئه ها بود.
مطلب دوم برای حلّ آن توطئهها راه برونرفت دستوری است که ذات اقدس الهی میدهد میفرماید در برابر نیروهای مهاجم و قوی شما باید به یک قدرت لایزالی تکیه کنید دیگر اگر کسی درصدد نبرد با بیگانه است و دستش خالی است و حق هم با اوست باید با منشأ حق رابطه داشته باشد و آن دعاست و عبادت که جامع هر دو همان بندگی است تنها راهی که انسان میتواند از خطر بیگانه از این چهار خطری که ذکر شده است و در این سوره آمده یعنی خطر فرهنگی که با آدم رابطه داشته باشند فتوای مخالف و مطابق با میل خودشان بگیرند، تفسیر به رأی و مطابق خودشان بگیرند، توجیه مطابق با میل خودشان بگیرند این همیشه بود اختصاصی به وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) ندارد در زمان پیغمبر بود، در زمان امام بود، در زمان نایب خاص بود، در زمان نایب عام هم هست این بیگانهها تلاش و کوشش میکردند که از رهبران الهی فتوای دلخواه بگیرند نشد تهدید میکردند این تهدیدها الآن هم هست در هر عصر و دورهای هم بود تنها راهحلّش همان دعاست و عبادت بالأخره انسان باید به منشأ قدرت نزدیک بشود دیگر اگر «کلمة لا اله الاّ الله حِصنی ] ،»[1اگر «ولایة علیبنابیطالب(علیه السلام) حِصنی ]»[2اینها حِصْناند، دِژند دژبان اینها هم ذات اقدس الهی است برای اینکه این «یاء» نشان میدهد که من دژبانم دیگر اگر فرمود: «کلمة لا اله ٴ الاّ الله حِصنی» قلعه من است یعنی من حافظم دیگر معنا ندارد که دژ برای زید باشد دژبان عمرو باشد که فرمود این دژ من است دیگر خب اگر خدا حافظ است کسی نمیتواند واردان در آن قلعه را آسیب برساند که.
مطلب دوم همین بیان راهحل است یکی دعاست و یکی عبادت ﴿أَقِمِ الصَّلاَةَ لِدُلُوکِ الشَّمْسِ إِلَی غَسَقِ اللَّیْلِ﴾ این نمازهای چهارگانه ﴿وَقُرْآنَ الْفَجْرِ﴾ این نماز صبح ﴿وَمِنَ الَّیْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نَافِلَةً لَّکَ﴾ نماز شب این عبادت ﴿وَقُل رَّبِّ أَدْخِلْنِی مُدْخَلَ صِدْق﴾ این دعا اینها راه حل.
فصل سوم هم و عنصر سوم هم مطلب سوم این بخش هم اعلام نتیجه است ﴿قُلْ جَاءَ الْحَقُّ﴾ یعنی تمام این راهها اثر کرده حق آمده باطل رفته، باطل رفتنی است راهِ رفتنش هم همین دعا و عبادت تکیه به قدرت خدای سبحان است اگر کسی بخواهد از خطر بیگانه بِرَهد باید به یک قدرت قویتری تکیه بکند و آن قدرت قویتر قدرت الهی است. این سه مطلب مترتّب متوالی در کنار هم از این بخش آیات ٴ سوره ٴ مبارکه «اسراء» استفاده میشود ٴ توطئه فرهنگیاش در بحثهای سال قبل گذشت که ﴿وَإِن کَادُوا لَیَفْتِنُونَکَ عَنِ الَّذِی أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ لِتَفْتَرِیَ عَلَیْنَا غَیْرَهُ﴾ ][3همیشه همینطور بود جریان شُریح قاضی همینطور بود این در جریان سیّدالشهداء(سلام الله علیه) گفته شد «لا یومک کیومک یا اباعبدالله ]»[4شاید در بعضی از این مباحث مقتلی ملاحظه کردید آنجا گفته شد که خب جریان شهادت حضرت و آنطور بیرحمانه شهید کردن و سوزاندن خیمهها و غارت کردن اموال و اسارت بردن این بله، خب مستحضرید در جریان حسینبنعلی در فَخ او هم کمتر از این نبود منتها حالا او شهرت نداشت لذا در تاریخ ماند وگرنه حسینبنعلی ٴ در فَخ از همین ائمه زیدیه آنها هم به همین سبک مبتلا شدند دیگر و در جریان ٴ حمله مغول کارهایی شده که بدتر از کربلا بود شما این تاریخ جهانگشای جُوینی را که مطالعه میکنید میبینید وقتی مغول وارد این سرزمین شدند آن روز که پیک رسمی نبود بعضیها را کُشتند سرهایشان را بُریدند پوست سرشان را کَندند پر از کاه کردند در شهرها گرداندند ٴ و همه این فجایع در آن کتاب تاریخ دفن شده اینها که دیگر ماندنی نیست کسی را مُثله کردند، قطعه قطعه کردند دست و پا و اعضای سر و گردن و اینها را تقسیم کردند مقداری را دَم ٴ دروازه شیراز آویزان کردند، یک مقدار دمِ ٴ دروازه تبریز آویزان کردند، یک مقدار هم شرق و غرب بعد در هجو اینها هم گفتند «فی الجمله به یک هفته جهانگیر شدی» همین کسی که این را مُثله کردند و قطعه قطعه کردند اینها را شما وقتی به تاریخ جهانگشای جُوینی که مربوط به ٴ حمله مغول است میخوانید میبینید کارهایی شده در روی زمین بدتر از جریان کربلا منتها آنها ماندنی نبود این ماند، خب
در همین جریان فتواگرفتنها هم همینطور بود اینکه گفته شد «لا یوم کیومک یا اباعبدالله ]»[5این سه کارِ اساسی ٴ درباره سیّدالشهداء کردند که ٴ درباره هیچ کدام از ائمه هم نکردند مدّتها زیاد زحمت کشیدند علما، فقها، آن دینفروشان را وادار کردند تا ٴ اِباحه خون سیّدالشهداء را فتوایش را بگیرند خب این کار را ٴ درباره ائمه دیگر نکردند دیگر این برای قبل از کربلا بود چقدر توطئه کردند، زحمت کشیدند تا او را مباحالدَم کنند این برای اول، فصل اول.
فصل سوم هم برای سیّدالشهداء(سلام الله علیه) بود که برای ائمه دیگر هم نبود فصل دوم هم که خب معروف است یعنی در جریان کربلا و غارت و کُشتن و سوزاندن و اسارت. فصل اوّلش مدتها توطئه کردند تا فتوا بگیرند که او مهدورالدَم است لذا اینها که در کربلا بودند گفتند نماز شما مقبول نیست مگر شما نماز میخوانید همینهایی که از کوفه آمدند اینها که از شام نیامدند این سی هزار نفر اینها از کوفه آمدند همینهایی که پای منبر حضرت امیر بودند چون وقتی عمر سعد ملعون سوم محروم وارد کربلا شد در ظرف یک هفته تا روز عاشورا سی هزار نفر جمع شدند
اینها برای همان روستاها و اطراف کربلا بودند دیگر کسی از شام بیاید به کربلا که دیگر یک هفته نمیشود که مدّتی طول میکشد. مدّتها کار کردند که اینها را باوراندند که حسینبنعلی ـ معاذ الله ـ خروج از دین کرده گفتند خارجی، خارجی نه یعنی از روم و زنگ و بار آمده یعنی از دین خارج شده خارجیها، خارجیها یعنی خروج از دین این مدّتها کار ٴ شده درباره ائمه دیگر اینطور نشد، این فصل اول.
فصل سوم هم این است که مدّتها زحمت کشیدند از یک عده فتوا گرفتند که روز عاشورا روزه مستحب است، روز جشن است، روز مبارک است، روزی است که ٴ توبه آدم قبول شده، روزی که کشتی نوح به زمین نشسته از این چیزها را جعل کردند خیلی کار کردند ٴ درباره کربلا. فصل دوم هم که مربوط به همان قتل و غارتی است که هست لذا «لا یوم کیومک یا اباعبدالله ] »[6ٴ اختصاصی به آن صحنه بیرحمانه کُشتن و غارت ندارد این توطئههای وسیع را اموی و مروانی انجام دادند این حرف همیشه هست یک عدّه مدتها توطئه کردند تا از وجود مبارک پیامبر فتوای جدید بگیرند دیدند نشد، توطئه کردند او را تبعید کنند یا به هر صورتی هست از پا در بیاورند آن توطئههای فرهنگی، این توطئههای نظامی، سیاسی، اجتماعی ٴ همه اینها در فصل اول است راه برونرفتش هم در فصل دوم است و آن اطاعت خدا و عبادت خدا و نیایش به درگاه خداست، فصل سومش هم اعلام نتیجه است ﴿قُلْ﴾ بگو ﴿جَاءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ﴾ بگو ٴ همه این نقشهها و ترفندها بی ٴ اساس ماند و همه مقاومتهای ما اثر کرد و ٴ همه توطئههای اینها نقش بر آب شد و ٴ همه مقاومتهای ما به بار نشست بگو علناً ﴿وَقُلْ جَاءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ﴾ این سه فصل کاملاً به هم مرتبط، منسجم و هماهنگ است، خب.
فرمود :﴿وَإِن کَادُوا لَیَسْتَفِزُّونَکَ مِنَ الْأَرْضِ﴾ با هر حیله و براندازی نرم و مَخملی تو را بالأخره از مکه بیرون کنند آن کار فرهنگیشان اثر نکرد کار سیاسی و نظامی و اینها انجام بدهند ولی بدانند که ﴿إِذاً لاَّ یَلْبَثُونَ خِلاَفَکَ إِلَّا قَلِیلاً﴾ بر فرض دست به این کار بزنند و ٴ توطئه اینها کارآمد باشد اینها هم به زودی از بین خواهند رفت ﴿سُنَّةَ﴾ این منصوب است چون مفعول مطلق نوعی است یعنی «سَنَّ الله سبحانه و تعالی سنّةَ من قد أرسلنا» این مفعول مطلق نوعی است منصوب است به آن یعنی اینطور سنّت، سنّت نبوی است سنّت رسالی است برای انبیاست، برای مرسلین است یعنی کسی با اینها در افتد وضعش همین است ﴿سُنَّةَ مَن قَدْ أَرْسَلْنَا قَبْلَکَ مِن رُّسُلِنَا﴾ و این سنّت ماست و سنّت ما تغییرپذیر نیست آنوقت نتیجه محذوف است پس این تغییرپذیر نیست، خب حالا راه حل چیست؟
راه حل ﴿أَقِمِ الصَّلاَةَ لِدُلُوکِ الشَّمْسِ﴾ بالأخره تو در کنار ٴ سفره نعمت خدا نشستی باید شاکر باشی از او کمک بخواهی نمازهای پنجگانه که ستون دین است این را بخوان تا دعایت مستجاب باشد مگر نمیخواهی خدا کمکت بکند راهش همین است دیگر بندگی خدا راه کمکیابی است ﴿أَقِمِ الصَّلاَةَ لِدُلُوکِ الشَّمْسِ إِلَی غَسَقِ اللَّیْلِ﴾ این هم در کتابهای ما شیعههاست، هم در کتابهای برادران اهل سنّت است که وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: «أعبد الله کأنّک تراه فإن لَم تکن تراه فانّه یراک ]»[7که این را مقام احسان است از حضرت سؤال کردند احسان یعنی چه؟ فرمود این است که خدا را طرزی عبادت کنید که گویا او را میبینید «أعبد الله کأنّک تراه» این مقام «کأن»ّ است آنها که به اوج مقام بار یافتند از «کأن»ّ گذشت به «أنّ» رسیدند آن هم وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) است که فرمود: «ما کنتُ أعبد ربّاً لم أره ]« ،»[8أفأعبد ما لا أری ]»[9و مانند آن. فرمود در همین مقام احسان که خدا را طرزی عبادت کنید که گویا او را میبینید برای اینکه اگر تو او را نمیبینی او که تو را میبیند پس اگر نگاه کنی میتوانی ببینی «اعبد الله کأنّک تراه فإن لَم تکن تراه فانّه یراک»، خب. 870720-102-اسرا
أَقِمِ الصَّلاَةَ لِدُلُوکِ الشَّمْسِ إِلَی غَسَقِ اللَّیْلِ وَقُرْآنَ الْفَجْرِ إِنَّ قُرْآنَ الْفَجْرِ کَانَ مَشْهُوداً﴾ نماز که ٴ رابطه عبد و مولاست یک سلسله برکاتی دارد که عبارت از نفی آثار منفی است یک سلسله برکاتی دارد که اثبات فضایل است نفی آثار منفی همان است که ﴿إِنَّ الصَّلاَةَ تَنْهَی عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنکَرِ﴾ ] [10ٴ در سوره ٴ مبارکه «معارج» هم بخشی از آثار نماز و بهرههایی که نمازگزاران میبرند آن را آ ٴ نجا ذکر فرمود سوره ٴ مبارکه «معارج» آیه نوزده به بعد این است ﴿إِنَّ الْإِنسَانَ خُلِقَ هَلُوعاً﴾ هلوع یعنی چه؟ یعنی ﴿إِذَا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعاً ٭ وَإِذَا مَسَّهُ الْخَیْرُ مَنُوعاً﴾ که این دو صفت رذل است و بد است ﴿إِلَّا الْمُصَلِّینَ﴾ خب این صفات رذل بالأخره راهحل دارد یا ندارد؟ راهحلّش این است راهحلش نماز است معلوم میشود نماز برای اینکه جلوی جزع را بگیرد، جلوی فزع را بگیرد، جلوی هلوع را بگیرد، منّاع خیر بودن را بگیرد ٴ همه این رذایل را طرد بکند نماز برای همین است اگر این نماز را خواند و به آن برکات نرسید معلوم میشود نماز نخواند میشود ﴿وَیْلٌ لِلْمُصَلِّینَ ٭ الَّذِینَ هُمْ عَن صَلاَتِهِمْ سَاهُونَ﴾ ][11یا ﴿عَن صَلاَتِهِمْ سَاهُونَ﴾.
﴿إِنَّ الْإِنسَانَ خُلِقَ هَلُوعاً ٭ إِذَا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعاً ٭ وَإِذَا مَسَّهُ الْخَیْرُ مَنُوعاً ٭ إِلَّا الْمُصَلِّینَ﴾ غالب این جملهها خبریهای است که به داعیه انشا القا شده یعنی «ایّها المصلّون» اینچنین باشید وگرنه صِرف گزارش که منظور نیست گزارش که مربّی نیست ﴿إِلَّا الْمُصَلِّینَ ٭ الَّذِینَ هُمْ عَلَی صَلاَتِهِمْ دَائِمُونَ ٭ وَالَّذِینَ فِی أَمْوَالِهِمْ حَقٌّ مَعْلُومٌ﴾ مصلّین چه کسانیاند؟ مصلّین آنهاییاند که اموالشان حسابشده است ﴿وَالَّذِینَ فِی أَمْوَالِهِمْ حَقٌّ مَعْلُومٌ ٭ لِلسَّائِلِ وَالْمَحْرُومِ ٭ وَالَّذِینَ یُصَدِّقُونَ بِیَوْمِ الدِّینِ ٭ وَالَّذِینَ هُم مِنْ عَذَابِ رَبِّهِم مُشْفِقُونَ ٭ إِنَّ عَذَابَ رَبِّهمْ غَیْرُ مَأْمُون ٭ وَالَّذِینَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حَافِظُونَ ٭ إِلَّا عَلَی أَزْوَاجِهِمْ أَوْ مَا مَلَکَتْ أَیْمَانُهُمْ فَإِنَّهُمْ غَیْرُ مَلُومِینَ﴾ اینها همه اوصاف مصلّین است پس صلات یک سلسله آثاری دارد که سلب رذایل است یک سلسله هم آثاری دارد که جلب فضایل و آیات محلّ بحث هم میتواند راجع به رفع خطر باشد، هم میتواند راجع به جزم منفعت. خطر ٴ توطئه فرهنگی را نماز و عبادت برطرف میکند، خطر ٴ توطئه نظامی، سیاسی، اجتماعی را نماز و دعا برطرف میکند این چهارتا خطر را که در گوش پیغمبر به صدا در آوردند و در این سه، چهار آیه قبل همین سه، چهار خطر آمده اینچنین نیست که آن خطرها را ذکر بکند بعد بدون تناسب بفرماید: ﴿أَقِمِ الصَّلاَةَ﴾ خب رابطهای باید باشد بین امر به صلات با نجات از آن توطئهها این چندتا توطئه را ذکر میکند بعد فرمود راه برون رفتن ﴿أَقِمِ الصَّلاَةَ﴾، خب.
بعد ﴿جَاءَ الْحَقُّ﴾ باطل رفت و حق آمد، خب چطور حق آمد؟ چطور باطل رفت؟ باطلها که درست است که ﴿جَاءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ﴾ این «الف» و «لام» میتواند برای جنس باشد ٴ همه حقها و ٴ همه باطلها اینچنیناند اما قَدر متیقّن مورد تخاطبش همین مطالب چهارگانه است دیگر این حق که نماز است و عبادت است و دعاست این تثبیتشده است باطل که توطئههای آنهاست که از آیه 73شروع شد همین است توطئه که از تو فتوا بگیرند بگوید خدا اینچنین گفته حالا خدا هر چه بر تو نازل کرده تو خودت میدانی بدان اما آنکه به درد ما میخورد بگو اینچنین نازل شده، همین.
﴿وَإِن کَادُوا لَیَفْتِنُونَکَ عَنِ الَّذِی أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ لِتَفْتَرِیَ عَلَیْنَا غَیْرَهُ﴾ ][12هر چه خودت میدانی بدان اما آنکه ما از تو میخواهیم این است این همیشه هست دیگر هم توطئه همیشه هست، هم این خطر همیشه هست، خب تنها حافظش همین صلات است این صلات هم همیشه هست یعنی عبادت. در اینجا فرمود این نماز آن آثار را دارد که هم آن رذایل را از تو دفع میکند 870720-102-اسرا
مشکلات گاهی مشکلات فردی و روانی و شخصی است مثل هلوع و جزوع و منوع بودن، گاهی مشکلات نظامی و اجتماعی و سیاسی است مثل ﴿وَإِن کَادُوا لَیَسْتَفِزُّونَکَ مِنَ الْأَرْضِ﴾ تبعید میکنند، به زندان میبرند، شکنجه میکنند این برای همین است آن بخشی که فرمود: ﴿وَاسْتَعِینُوْا بِالصَّبْرِ وَالصَّلاَةِ﴾ ][13هم همین است دیگر یعنی بالأخره شما باید از نماز کمک بگیرید ما در بحثهای قبل هم داشتیم که اصلاً مثل سکولار زندگی میکنیم درست است که میگوییم دین ما عین سیاست ماست سیاست ما عین دیانت ماست اما زندگی ما متأسفانه سکولار است یعنی فکر میکنیم نماز در مسجد است کاری به مسائل ندارد مشکلات در بیرون مسجد است عبادت در مسجد است نماز را ما به عنوان یک وظیفه میخوانیم خیر، این وظیفه برای آن است که مشکلات بیرون را حل کند برای اینکه ما واقعاً از چه کسی کمک بگیریم ﴿إِیِّاکَ نَعْبُدُ وَإِیَّاکَ نَسْتَعِینُ﴾ ][14خب بالأخره ما آدمهای عادی داریم که از چیزی کمک بکنیم صرفنظر نمیکنند ما هم بالأخره اگر در حدّی هستیم که هر کدام ما چیزی از ما بخواهند از ما بربیاید اگر دهتای آن را انجام ندهیم دوتای آن را انجام میدهیم ما روزی چندبار به خدا میگوییم کمک، کمک، کمک، کمک آن وقت او در نیابد؟! ﴿إِیَّاکَ نَسْتَعِینُ﴾، ﴿إِیَّاکَ نَسْتَعِینُ﴾، ﴿إِیَّاکَ نَسْتَعِینُ﴾ دهبار شب و روز به عرض او خودش به ما گفته که از من کمک بخواه در این دعاهای نورانی ماه مبارک رمضان بخشی در دعای افتتاح، بخشی در دعای ابوحمزه ثمالی به خدا عرض کردیم شما بزرگتر از آن هستی که دعوت بکنی، دستور بدهی، بگویی بخواه ما بخواهیم و تو جواب ندهی تو اعزّ از آن هستی، اکرم از آن هستی که ما را امر بکنی به دعا ما هم دعا بکنیم تو هم اجابت نکنی این شدنی نیست خب پس این ﴿إِیَّاکَ نَسْتَعِینُ﴾ برای همین فتنههاست دیگر بنابراین میشود راهحل آنوقت نماز که میشود ستون دین دیگر ما دیگر سکولار زندگی نمیکنیم مؤمنانه زندگی میکنیم یعنی آثار نماز را در کسبِ ما میبینیم، در توطئه ما میبینیم، میبینیم اینها که آمدند با ما مذاکره کردند از ما رأیی میخواهند، فتوایی میخواهند، نظری میخواهند اینها را چه کسی فرستاده؟ ما بررسی میکنیم اگر حق بود به اذن الهی انجام می ٴ دهیم اگر باطل بود به وسیله نماز و از این برکت کمک میگیریم از خطر آنها نجات پیدا میکنیم این راه حل
870720-102-اسرا
منشأ اختلاف یا جهل است یا سهو است یا اشتباه یا نسیان است یا فریب کاری است یا ترفند است
یا فتنه است یا دوگونه حرفزدن یا دو گونه نوشتن یا غفلت است
841216-حجر
مشکل تجرد شیطان و هشدار بدان
هر جا سخن از خلقت انسان است ضمن اینکه
آن عظمت و ساختار درونی را برای او مطرح میکند از وجود ناامنی راه هم او را باخبر میکند که این راه ناامن استراهزنها در کمیناند شیطان گفت: ﴿لأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِرَاطَکَ المُسْتَقِیمَ﴾[ ]6یعنی من کنار راه راست به عنوان کمین
مینشینم خب باید خدای سبحان اینها را بگوید یا نگوید؟ اگر یک کتاب علمی محض باشد که انسان از چه چیزی
خلق شده از چه چیزی پیدا شده بله این میشود زیستشناسی محض اما قرآن کتاب نور است که فوق علم است
مسائل علمی را ذکر میکند مسائل حکمت و کلام را ذکر میکند مسئله تربیت را ذکر میکند تا هم ﴿یُعَلِّمُهُمُ الکِتَابَ
وَالحِکْمَةَ﴾[ ]7بشود و هم ﴿وَیُزَکِّیهِم﴾ بالأخره باید به این سالک و مسافر بگوید رهزن در کمین است یا نه باید به او
بفرماید که این کمینها گاهی در درون است گاهی در بیرون اینها را باید به او بگوید دیگر لذا هر جا موارد زیادی که
سخن از آفرینش انسان است ضمن اینکه عظمت و جلال و شکوه فطرت و خلقت انسان را به او بازگو میکند که تو
این سرمایه سنگین را داری راهزن برای غارت تو کمین کردند اگر سرمایه نداشته باشی که کسی برای غارتگری او
کمین نمیکند که تو چون سرمایه سنگین داری آن راهزنها برای غارت این سرمایه در کمیناند من این مثلث را
تشریح میکنم تا همیشه به یادتان باشد این ﴿وَ إِذْ قالَ﴾ این ﴿إِذْ﴾ منسوب است به آن «اذکر» محذوف و مقدر یعنی
«اذکر» این صحنه را همیشه بیاد بیاور انسانی هست و جنی هست و فرشتگان ما به فرشتهها و جن گفتیم خاضع
باشید رهزن نباشید راهنما باشید فرشتهها گفتند اطاعت، جن ﴿أَبَی وَاسْتَکْبَرَ﴾[ ]8آن وقت این درگیری و چالش
جهاد اکبر از همین جا شروع میشود خاصیت یک کتاب نور این است راهنمایی بکند ﴿هُدیً لِلنَّاسِ﴾[ ]9است وگرنه
میشد یک کتاب زیستشناسی علمی محض خب ملاحظه فرمودید در این مثلث که سخن از انسان است و جن است
و فرشته آن کسی که گرفتار حسگرایی است و با تجربه حسی پیشرفت دارد این هر سه ضلع را منکر است نسبت به
فرشته که منکر است نسبت به جن که منکر است چون محسوس نیستند نسبت به انسان اصل وجودش را انکار
ندارد اما ﴿حَمَإٍ مَسْنُون﴾ باشد ﴿وَصَلْصَالٍ کَالفَخَّارِ﴾[ ]10باشد و بعد ﴿نَفَخْتُ فیهِ مِنْ رُوحی﴾ باشد اینها را نمیپذیرد در
بحثهای قبل ملاحظه فرمودید که حس و تجربه لازم است ولی گوشهای از منبع معرفتشناسی است بالاتر از حس و
تجربه که علوم طبیعی با آنها تأمین میشود علوم ریاضی است بالاتر حکمت و کلام است بالاتر شهود عرفانی است و
سلطان همه علوم وحی انبیاء است که هیچ علمی در برابر او نیست همه رعیت او هستند چه اینکه هیچ عالمی در
برابر نبی و وصی معصوم نیست بلکه امت او محسوب میشوند خب در جریان حس آنها گاهی سابقین میگفتند که
چهار تا عنصر داریم یعنی عنصر خاک است و آب است و هواست و آتش حالا امروز آن عناصر چهارگانه را ممکن
است به چهار عنصر دیگر تبدیل کنند یا چهارصد عنصر ولی تجربه همیشه حرف اثباتی میزند یعنی آنچه را که
آزمود از او خبر میدهد هرگز توان نفی ندارد لذا حصر از تجربه ساخته نیست یعنی یک عالم تجربی نمیتواند فتوا
بدهد که این است و لا غیر ممکن است در اثر تکامل علوم عناصر دیگری کشف شود او خبر ندارد فقط راه آزمایشش
همین است اگر البته به حد تجربه برسد نه در حد فرضیه، فرضیه که اصلاً علم نیست اگر صد درصد بشود یا بالأخره
طمأنینه آور باشد قابل اتکاست مطلب بعدی هم این است که اینها که اهل تجربهاند پشتوانه اینها باید برهان عقلی
باشد یعنی اگر کسی بگوید ﴿لَنْ نُؤْمِنَ لَکَ حَتَّی نَرَی اللّهَ جَهْرَةً﴾[ ]11ما چیزی را که نیازمودیم و در آزمایشگاه ندیدیم
و تجربه نکردیم باور نمیکنیم او اصلاً علم هم ندارد او فقط قضایای شخصی دارد و قضایای شخصی هم که در منطق
ملاحظه فرمودید که در علوم معتبر نیست در هر علمی بالأخره یک استدلال است استدلال از یک کبرای کلی کمک
میگیرد قضایای شخصی برای آن است که انسان کار روزانهاش را حل بکند به اصطلاح میشود علمی کاربردی اما
علم نیست که بتواند بر اساس آن فتوا بدهد نظریه پردازی کند برای اینکه علم به قضایای کلی تکیه دارد و کلی راانسان با تجربه و حس و آزمایشگاه درک نمیکند کلی را عقل درک میکند آنها که به این نکته توجه کردند آمدند
کلی را هم منکر شدند گفتند کلی ما نداریم مشترک لفظی است وقتی شما میگویید انسان این انسان بر هزار نفر به
هزار معنا صادق است انسان در زید یعنی زید انسان در عمر یعنی عمر شما یک معنای مشترک ذهنی داشته باشید
کلی بخواهید بر همه حمل کنید این نیست و میگویند شما افراد فراوانی که میبینید خیال میکنید یک معنای
جامعی دارید ولی این شبیه آن است که یک مهر مشخص دستتان است این مهر را چند بار که روی این کاغذ بزنید
شبیه هم درمیآید وگرنه مهر یک امر شخصی است آن کاغذ یک امر شخصی است یک عکس و انتمام هم یک امر
شخصی است زدن روی کاغذ هم شخصی است یک امر کلی ما در عالم نداریم آنها که متوجه شدند که اگر کلی را
بپذیرند باید معرفتشناسی تجربی را زیر پوشش معرفتشناسی تجریدی و عقلی قرار بدهند کلی را منکرند حکمت
اسلامی فلسفه اسلامی مهمترین کارش این است که اولین قدم را برمیدارد میگوید کلی موجود است وقتی کلی
موجود شد این موجود مجرد است وقتی که موجود مجرد شد ذهن و نفسی که این موجود مجرد را درک میکند
مجرد است وقتی ثابت شد مجرد است میگوید پس نگویید «کل موجودٍ مادی وما لا مادة له فلا وجود له» بشود
افیون و افسون بگویید «الموجود علی قسمین مادیٍ و مجرد» این راه را حکما طی کردند مخصوصاً مرحوم بوعلی در
اول نمط چهارم اشارات ایشان حرفشان این است که شما وقتی که وارد یک مرکزی شدید مثلاً هزار نفر آنجا
نشستهاند یا وارد یک باغی شدید که هزار درخت دارد یا امثال آنها اگر وارد یک محفلی شدید هزار نفر بودند شما
هزار تا گزاره دارید میگویید این انسان است آن انسان است آن انسان است هزار تا قضیه و گزاره دارید وقتی وارد
باغ شدید هزار درخت بود شما هزار تا گزاره و قضیه دارید میگویید این درخت است آن درخت است آن درخت
است این هزار گزاره را وقتی تحلیل میکنید میبینید 101معنا گیرتان میآید هزار تا موضوع قضیه است یک عدد
محمول وقتی گفتید زید انسان است عمر انسان است بکر انسان است آن نودمی انسان است آن پانصدمی انسان
است آن نهصد و نود و نهمی انسان است آن هزارمی انسان است هزار تا قضیه که دارید 101مطلب دستتان است این
101مطلب هزارتایش این موضوعات است آن یکی محمول است آن محموله کجاست؟ شما قضیه دارید یا نه صادق
است یا نه مطابق با واقع است یا نه آن یک دانه کجاست؟ میگویید «زید انسان» است «عمر انسان» است «زیدٌ
انسانٌ، عمرٌ انسان»ٌ یا «هذا شجرٌ، ذاک شجرٌ ذلک شجر»ٌ آن الشجر کجاست شما هزار قضیه دارید و 101معنا
هزارتایش را نشان میدهید آن یکی کجاست شما اگر اهل حس و تجربهاید میگویید تا چیزی را ما حس نکردیم باور
نمیکنیم آن 101را کجا احساس میکنید هیچ راهی ندارید مگر اینکه بگویید معرفتشناسی بخشی به حس و تجربه
است بخشی به تجرید عقل پس الانسان که محمول بر این هزار موضوع است الشجر که محمول بر این هزار موضوع
است موجود است این موجود که در خارج و در باغ و در مجلس که نیست در باغ الشجر نیست «هذا الشجر و ذاک
الشجر و ذلک الشجر» است در مجلس هم الانسان نیست هذا الزید است و عمر است و بکر پس الانسان موجود است
یک در مسجد و باغ هم نیست دو در صحنه جان شماست این سه این الانسان که مجرد است در جان شماست الاّ و
لابد جان شما هم باید مجرد باشد برای اینکه اگر جان شما متضمن یا متمکن بود در جای معین بود شما اگر در شرق
عالم و غرب عالم هم مسافرت کنید یک افرادی را پیدا کنید میگویید «هذا انسانٌ ذاک انسان» در شرق و غرب عالم
هم بروید درخت ببینید میگویید «هذا شجرٌ و ذاک شجر»ٌ معلوم میشود الشجر نه شرقی است نه غربی الانسان نه
شرقی است نه غربی روح مدرک الانسان و الاشجر هم «لا شرقیة ولا غربیة» میشود یک امر مجرد پس هممعرفتشناسی منحصر در حس و تجربه نیست راه تجرید عقل باز است هم موجود منحصر در ماده نیست دو قسم
است مادی و مجرد وقتی آن کلی موجود شد و مجرد شد نفسی که کلی موجود مجرد را دفع میکند یقیناً مجرد
است این خلاصه آن فصل اول نمط چهارم اشارات و تنبیهات این از کتابهای متقن فلسفی است یعنی وقتی شما وارد
این دریا میشوید میبینید چهار فحل میزگرد گذاشتند با چالش جدی با یکدیگر روبهرو هستند متنش برای مرحوم
بوعلی است و جناب فخر رازی هم با تمام توان این کتاب را جرح کرده نقد کرده اشکال کرده مرحوم خواجه هم با
تمام توان آمده حمایت کرده دفاع کرده مرحوم قطب رازی هم با تمام توان آمده محاکمه کرده بین الشارحین گاهی
بین ماتن و شارح این صدر و ساقه این کتاب یک میزگردی است بین چهار فحل از کتابهای متقن فلسفی است اولین
کاری که در نمط چهارم کرده اثبات اینکه «الموجود علی قسمین» از نظر هستیشناسی موجود دو قسم است یا
مادی است یا مجرد خب آنها که گرفتار حس و تجربهاند اصلاً نمیتوانند علم داشته باشند برای اینکه در منطق
ملاحظه فرمودید که قضایای شخصی در علوم معتبر نیست قضایای شخصی برای گزارشهای خبری خوب است که
چه کسی آمده چه کسی رفته چه کسی چه چیزی گفته چه کسی چه چیزی نگفته این به درد روزنامه میخورد نه به
درد علم که زید اینچنین گفته عمر آنچنان کرده علم کاری به قضایای کلی دارد خب کلی که با حس و تجربه درک
نمیشود بنابراین اگر راه معرفتشناسی منحصر در حس و تجربه نبود در عقل بود از آن به بعد میشود مطالب عقلی
را سامان داد به خدمت وحی و نبوت رفت و این معارف را یافت که انسان روح مجرد دارد و این روح مجرد را ذات
اقدس الهی عطا کرده است و بر فرض که آن فرضیه نادرست صواب و درست باشد جریان داروینی تام باشد که یقیناً
درست نشد تازه ثابت میکند که با تحول انواع میشود انسان پدید بیاید همین اما راه دیگر نیست راه دیگری برای
آفرینش انسان نیست آن را هرگز تجربه ثابت نمیکند تجربه همان طوری که بارها ملاحظه فرمودید راه خودش را
طی میکند حرف خودش را میزند یعنی آنچه را که آزمود او را ثابت میکند اما راه دیگری وجود ندارد کرامت نیست
دعا نیست صدقه نیست صله رحم نیست تأثیرات غیبی نیست این اصلاً در حوزه تجربه وارد نشده یک عالم منصف
او برابر کار خود سخن میگوید قرآن کریم که کتابی است بیّن الرشد و حقّ مسلّم ضلع اصلی را انسان قرار داد فرمود
فرشتگان آنها هم طاهر و مطهرند ولی بخش وسیعی از آنها برای خدمت به شماست جن آنها که مؤمناند که هیچ
آنها که کافرند که بخش وسیعی از آنها را تشکیل میدهند برای درگیری با شماست و درگیری و جهاد هم از
پاکترین نهاد جهان هستی است که هر کس به جایی رسید با مجاهدت به جایی رسید اگر شیطان نباشد اگر وسوسه
نباشد اگر چالش نباشد اگر ریاضت نباشد دیگر کسی به مقام ولایت نمیرسد کسی ولی خدا میشود که در نبرد با
هوا پیروز بشود این یک سازماندهی است مثل اینکه اگر مرض در عالم نباشد خب عالم عالم ناقصی است این همه
پیشرفت علوم پزشکی و گیاهشناسی و داروشناسی و جراحیها که صدها دانشکده را به راه انداخت به برکت مرض
است اگر مرض در عالم نبود خب که علم پیشرفت نمیکرد گرچه ما موظفیم تک تک خودمان را حفظ بکنیم مریض
نباشیم ولی در هندسه خلقت مرض برکت است در هندسه آفرینش وجود شیطان لازم است گرچه ما همه ماها
موظفیم که از شیطنت بپرهیزیم نه حرف او را گوش بدهیم بشویم جزء ﴿إِلاَّ مَنِ اتَّبَعَکَ مِنَ الغَاوِینَ﴾[ ]12نه باند او
بشویم که بشویم _معاذالله_ جزء شیاطین الانس ولی در اصل نظام این جهاد برکت است خب خدمتگزاران فراوانی هم
باید داشته باشیم که ما را به سیر ابدمان آشنا کنند سخن در این نیست که انسان برود آسمانها آسمانها و زمین اینها
بین راهاند یک روزی بساط همه اینها جمع میشود انسان است و ابدیت او مگر تمام شدنی است؟ کار ابدی و سیرابدی رهتوشه ابدی میخواهد این رهتوشه ابدی با سنگینترین جهاد همراه است این همه فرشتهها را ﴿صَفّاً صَفّاً﴾[]13
در خدمت ما قرار دادند ﴿مُدَبِّرَاتِ﴾ را در خدمت ما قرار دادند کم نیستند ملائکه که همیشه دست به دعایند این ٴ سوره
ٴ مبارکه «احزاب» که فرمود ذات اقدس الهی بر وجود مبارک پیغمبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) تحیت و درود
میفرستد شما هم تحیت بفرستید در همان سوره دارد خدا بر شما صلوات میفرستد ﴿هُوَ الَّذی یُصَلّی عَلَیْکُمْ
وَمَلائِکَتُهُ لِیُخْرِجَکُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَی النُّورِ﴾[ ]14خدا بر مؤمنین صلوات میفرستد فرشتههای خدا بر مؤمنین صلوات
میفرستند کم مقامی نیست که ملائکه بر مؤمن صلوات بفرستد ملائکه بگوید اللهم صلّی علی زید، اللهم صلّی علی
عمرو بر مؤمنین تک تک مؤمنین نام میبرد و صلوات میفرستند سخن از دنیا و ده هزار سال و یک میلیون سال
نیست سخن از ابدیت است این ابدیت را باید با قضاهای ابدی تأمین کرد این همه فرشتهها را فرستاده برای اینکه
ٴ خدمتگزار بشریت باشد تا خلیفةالله تربیت بشود لذا در بخشهای حساس قرآن کریم مخصوصاً در سور مبارکه مکی
وقتی خلقت انسان را ذکر میکند به او هشدار میدهد که گوهری داری که به آسمان و زمین نمیشود معامله کرد آن
گوهر را و رهزنی هم داری که با سوابق ممتد کمین کرده که این گوهر را از تو بگیرد ولی فرشتگان فراوانی در خدمت
تو هستند یاور تو هستند ﴿ الَّذِینَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ المَلاَئِکَةُ﴾[ ]15و مانند آن
850211-حجر
چرائی وجود صعوبتها
وقتی یک کسی کشورگشایی میکند یک وقت است که مال ارثی به او رسیده خب مال ارثی شرف نمیآورد اما کسی فتوحاتی را کرده جنگی کرده حق مسلم خود را که دیگران داشتند میبردند حفظ کرده این سرمایهدار است انسان اگر ایمانش را حفظ بکند برای اینکه با تمام مبارزهها دست و پنجه نرم کرده با مبارزها در درون و بیرون دست و پنجه نرم کرده
﴿لَقَدْ خَلَقْنَا الإِنسَانَ فِی کَبَدٍ﴾[ ]32با «لام» توطئه قسم فرمود حتماً سوگند یاد میکنم که من انسان را در کبد آفریدم
کََْبَد غیر از کَبِد است کَبِد این دستگاه گوارش است ﴿کَبَد﴾ یعنی درد و رنج و غوغا و فریاد و درد فرمود قسم یاد
میکنم که انسان را من در درد خلق کردم این هشتاد سال باید بپیچد خب اگر خودش را مست کرده بیهوش کرده
مواد مخدر مصرف کرده درد را احساس نکرده که او انسان نیست این جاه مواد مخدر است این نان مواد مخدر است
این نام مواد مخدر است این القاب مواد مخدر است این ثروت مواد مخدر است آدم را به خودش جذب میکند آن که
در فشار است به جایی میرسد مگر آدم مرفه به جایی میرسد؟ فرمود قسم یاد میکنم انسان بما انه انسان در درد
است خب کسی که دردمند نباشد انسان نیست او فشار ندارد که این مرفه بیدرد است حالا اگر هم لطف الهی شامل
حالش بشود یک گوشهای از بهشت را به او بدهند این دیگر خلیفةالله نیست ﴿لَقَدْ خَلَقْنَا الإِنسَانَ فِی کَبَدٍ﴾ این اگر
بخواهد علوم الهی را یاد بگیرد با فرشتگان هم صحبت باشد نامی از او بماند که وجود مبارک حضرت امیر (سلام الله
علیه) امضا کرده «العلماء باقون ما بقی الدهر»[ ]33این هشتاد سال باید زحمت بکشد اما همین که یک مختصری
درس خوانده بگوید تورا کذا و کذا
«فلک به مردم نادان دهد زمام مراد تو اهل دانش و فضلی همین گناهت بس
همین این در راه میماند خب این باید انبیا را ببیند ائمه را ببیند دیگر مثل علی بن ابیطالب غیر از پیغمبر خدا خلق
نکرد حضرت رو به عسل کرد فرمود که خیلی خوش رنگی چه وقت؟ وقتی خاورمیانه در اختیار حضرت بود یعنی بعد
از اینکه امپراطوری ایران فتح شد امپراطوری روم فتح شد کل خاورمیانه زیر نظر و حکومت حضرت امیر بود به عسل
خطاب میکند میگوید خیلی خوش رنگی ولی من نمیدانم مزهات چیست خب از اینها عاقلتر که خدا خلق نکرده
که اگر راه آن پرخوری بود داشتن، راه بود اینها میرفتند دیگر ما دلمان میخواهد هم شیخ انصاری بشویم هم همه
چیزمان تأمین باشد این نیست آنکه ما را آفرید قسم خورد فرمود این هشتاد سال زحمت است اگر صد سالی زحمتاست نود سالی زحمت است ﴿لَقَدْ خَلَقْنَا الإِنسَانَ فِی کَبَدٍ﴾[ ]34من اگر انسان است اگر ﴿إِنْ هُمْ إِلاَّ کَالأَنْعَامِ﴾[]35
﴿ذَرْهُمْ یَأْکُلُوا وَ یَتَمَتَّعُوا وَ یُلْهِهِمُ اْلأَمَلُ فَسَوْفَ یَعْلَمُونَ﴾[ ]36این «همتهم بطنهم» این حرف دیگر است اگر بخواهد
خلیفه خدا باشد هشتاد سال زحمت میخواهد ولی آن کسی خلیفةالله است خیلی از چیزها را کمال نمیداند لذت
نمیداند تا بگوید حالا من ندارم در رنجم اینچنین نیست که حالا شیخ انصاری غصه بخورد که چرا من عبایم مثلاً
آنطور نیست قبایم آنطور نیست اصلاً به این فکر نیست یک مقداری که آدم بالاتر بیاید میخندد به دیگری این
طور نیست که همهاش رنج باشد یک کمی که بیاید لذت علم جبران میکند غرض آن است که آنها هم مؤمن دارند
جن هم مؤمن دارد فرشتهها هم مؤمن دارند فرشتهها که بالاتر از جناند به مقام خلافت نمیرسند برای اینکه اینها
مبارزه نکردند با نفس اینکه میبینید اینکه همیشه آدم را میشوراند یک کسی دارد میشوراند بالأخره در خواب و
بیداری ز دست و دیده انسان همیشه فریاد دارد غوغایی در دل آدم است همیشه دارد میشوراند اگر آدم آنها را
خفه کرد راحت است وگرنه خفه میشود دیگر 850211-حجر
اما در اینکه انسان در زحمت خلق شده است ﴿لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِی کَبَدٍ﴾ این معنایش این نیست که رفاه و آسایش و اینها را آدم ترک بکند اگر کسی واقعاً در مسیر قرار بگیرد خیلی از امور را سخت نمیداند نه اینکه بر او سخت است و سختی را تحمل میکند و اما کسانی که در مسیر انسانیت نیستند در همان زندگی عادی ٴ اند در همین اوایل سوره ٴ مبارکه «حجر» گذشت که اینها متنعم و مرفه و مسرف و مطرفاند ﴿ذَرْهُمْ یَأْکُلُوا وَ یَتَمَتَّعُوا وَ یُلْهِهِمُ اْلأَمَلُ﴾[ ]2آیه سوم ٴ سوره ٴ مبارکه «حجر» این است که فرمود اینها را رها کن اینها مشغول خوردن و بهرهبرداری و امثال اینها هستند که از اینها به عنوان مترفین یاد میشود مسرفین یاد میشود مرفهین یاد میشود و مانند آن آنها چون
هدفی در پیش ندارند هدف اینها همان یاکلوا و یمشوا هدف آنها ﴿یَأْکُلُوا وَ یَتَمَتَّعُوا وَ یُلْهِهِمُ اْلأَمَلُ﴾ است خب فرمود:
﴿وَ لَقَدْ خَلَقْنَا اْلإِنْسانَ مِنْ صَلْصالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ﴾ معنای صلصال، معنای حمأ، معنای مسنون، معنای کالفخار مبسوطاًگذشت تکرارش لازم نیست لکن از اینکه فرمود از تراب بود و طین بود و صلصال بود و حمأ مسنون بود و صلصال کالفخار بود نشان تدریج و ترتب و طی مراحل است برای اینکه اگر خاک بخواهد گِل بشود گرچه مدت طولانی لازم نیست ولی اگر بخواهد حمأ مسنون بشود یعنی لجن بدبو بشود یک مدتی میطلبد چون گِل به این آسانی لجن بدبو نخواهد شد یک مدتی میطلبد بعد هم بخواهد مسنون بشود بعد بخواهد صلصال بشود بعد بخواهد کالفخار بشود طول میکشد پس دفعی نبود 850212-حجر
لجبازی
واقعاً ببینید افغانستان چه شد عراق چه شد فلسطین چه شد روزانه دارند میکشند میگویند دموکراسی و آزادی
است همین است دیگر حالا چطور میشود بشر به این صورت در بیاید همین طور که میبینید وجود مبارک موسای
کریم به فرعون فرمود آخر برای تو روشن شد حق با من است ﴿لَقَدْ عَلِمْتَ ما أَنْزَلَ هؤُلاءِ إِلاّ رَبُّ السَّماواتِ وَ اْلأَرْضِ
بَصائِرَ﴾[ ]19دیگر از این شفافتر ذات اقدس الهی در موارد کوتاه و کمی آیات را به بینات یاد میکند در جریانابراهیم خلیل و کعبه و مقام ابراهیم و اینها فرمود: ﴿فِیهِ آیَاتٌ بَیِّنَاتٌ﴾[ ]20که واقعاً سرزمین مکه آیات بینات دارد اما
و همچنین در جریان حضرت موسای کلیم فرمود: ما ﴿تِسْعَ آیَاتٍ بَیِّنَاتِ﴾[ ]21دادیم چیزی از این عصا که معجزه
میشود و به صورت اژدهای دمان درمیآید دوباره ﴿خُذْهَا وَلاَ تَخَفْ سَنُعِیدُهَا سِیرَتَهَا الأُولَی﴾[ ]22از این شفافتر
وجود مبارک موسای کلیم فرمود فرعون آخر اینها برای تو روشن شده که اینها معجزه است خب برای چرا ایمان
نمیآوری؟ ﴿لَقَدْ عَلِمْتَ ما أَنْزَلَ هؤُلاءِ إِلاّ رَبُّ السَّماواتِ وَ اْلأَرْضِ﴾[ ]23الیوم فرعون عصرهم همین است خب این
فلسطینی که زن و بچهشان آواره کردهاند سالهاست الآن بیش از پنجاه سال نزدیک شصت سال 56 ،55سال است
56 ،55سال است که اینها را آواره کردند و سرزمین و زمین و مزرعه زراعی همه را گرفتند و بیرون کردند و هر روز
هم دارند میکشند اینها اگر از خودشان دفاع کردند بگویند شما تروریستید آخر با هیچ فرهنگی با هیچ منطقی با
هیچ عقلی با هیچ نقلی جور در نمیآید در عراق هم میگویند شما را برای دموکراسی آوردیم و داریم تلاش میکنیم
برای آزادی شما این کار را میکنیم این طور است دیگر غرض این است که در هر عصر و مصری هستند فرعون و
نمرودها فرمود که اگر اینها روز روشن در آسمان باز بشود اینها روزانه رفت و آمد بکنند میگویند این چشمبندی
است مثل اینکه الآن را شما میبینید فرمود: «فظلوا فیه یعرجون لباتوا» نه شبانه بروند روز روشن در آسمان باز
بشود رفت و آمد بکنند میگویند چشمبندی است و سحر است اینها این طورند ﴿وَ لَوْ فَتَحْنا عَلَیْهِمْ بابًا مِنَ السَّماءِ
فَظَلُّوا فیهِ یَعْرُجُونَ ٭ لَقَالُوا إِنَّمَا سُکِّرَتْ﴾ ﴿إِنَّمَا﴾ هم میگوید میگویند این فقط چشم بندی است ﴿إِنَّمَا سُکِّرَتْ أَبْصَارُنَا
بَلْ نَحْنُ قَوْمٌ مَّسْحُورُونَ﴾ اما سؤالهایی که شده عنایت کنید آن کتابهایی کتابهای فراوانی در حفظ قرآن صیانت قرآن
از تحریف نوشته شده به برکت انقلاب و خونهای پاک شهدا اما اگر این نزاهت و آن صیانت و آن کتابهایی که در
نزاهت قرآن از تحریف تألیف شده ملاحظه فرمایید و این هشت ده فصلی که سیدنا الاستاذ (رضوان الله علیه) تبیین
کردهاند ملاحظه فرمایید برخی از شبهات حل میشود یکی از سؤالها این است خب قرآن محفوظ است نزد وجود
مبارک ولی عصر است چه عیب دارد خب قرآنی که خدمت ولی عصر (سلام الله علیه) است مثل قرآنی که در لوح
محفوظ است مشکل جامعه را حل نمیکند خدا میفرماید که ﴿ شَهْرُ رَمَضَانَ الَّذِی أُنْزِلَ فِیهِ القُرْآنُ هُدیً لِلنَّاسِ﴾[]24
برای مردم نازل شده نه اینکه نزد امام زمان غایب باشد و در دسترس مردم نباشد قرآن را برای هدایت مردم نازل
کردیم نه اینکه در یک جایی ذخیره باشد خب پس این چرا نازل شده خب اگر میخواست خدمت در نزد حضرت
باشد خب در لوح محفوظ بود دیگر این نازل شده برای هدایت مردم 841222-حجر
مرض استکبار
درباره علم قرآ ٴ ن کریم فرمود که بعضیها علمشان به اندازه پول خُرد است همین یک مختصر پول خُرد در جیبشان است و پیغمبر(علیه ٴ و علی آله آلاف التحیّة و الثناء) در سوره ٴ مبارکه ٴ «نجم» آیه 29و 30ٴ به این صورت فرمود در آیه 28فرمود: ﴿وَمَا لَهُم بِهِ مِنْ عِلْمٍ إِن یَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَإِنَّ الظَّنَّ لاَ یُغْنِی مِنَ الْحَقِّ شَیْئاً﴾ بعد فرمود: ﴿فَأَعْرِضْ عَن مَن تَوَلَّی عَن ذِکْرِنَا﴾ آنها که از یاد ما رو برگرداندند تو اعراض بکن اینهایی که ﴿وَلَمْ یُرِدْ إِلَّا الْحَیَاةَ الدُّنْیَا﴾ از آنها اعراض بکن، چرا؟ برای اینکه ﴿ذلِکَ مَبْلَغُهُم مِنَ الْعِلْمِ﴾ علمشان همین است اینها تا قبر را فقط میشناسند از آن به بعد چه خبر است؟ همین شصت، هفتاد سال را میشناسند اینها از ابد خبر ندارند، از گذشته خبر ندارند خب اگر مهاجری داشته باشیم، مسافری داشته باشیم از راه دور آمده به راه دور دارد میرود که میلیاردها سال به حساب او اندک است اگر کسی شصت، هفتاد سالش را ببیند به او میگویند به ٴ اندازه پول خُرد سرمایه دارد فرمود اینها مبلغ علمشان همین است اینها چه میدانند بعد چه میشود؟ کجا میروند؟ ﴿ذلِکَ مَبْلَغُهُم مِنَ الْعِلْمِ إِنَّ رَبَّکَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَن ضَلَّ عَن سَبِیلِهِ وَهُوَ أَعْلَمُ بِمَنِ اهْتَدَی﴾ اینها را عالِم نمیداند اصلاً قرآن کریم برخیها هم که در علوم حسّی و تجربی پیشرفت کردهاند این میتواند معمار خوبی باشد، سدّ خوبی بسازد یا بیماری را درمان بکند کارهای علوم طبیعی را بلد است و اما انسان را نمیتواند بشناسد خیلی از اینها واقعاً انسان را نمیتوانند بشناسند میبینید عصا ٴ ره محصولاتشان و علومشان همان آزمایشگاه موش است اینها خیال میکنند انسان حیوانی است که حرف میزند همین دیگر حالا انسان مرضهای خاص دارد، راه خاص دارد برای درمان او، ﴿فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزَادَهُمُ اللّهُ مَرَضاً﴾[ ]10اینکه برای چنین طبیبی مطرح نیست این منتظر است که جواب آزمایشگاه موش را بگیرد
ٴ همان را هم درباره انسان پیاده کند همایشهای سنگینی هم میگذارند برای تشخیص بیماریهای مشترک انسان و
دام و همین، اما حالا به ایشان بگویی قرآن کریم میگوید اگر مردی همسر دارد نامحرم را نگاه کرد این مرد مریض
است این حالیش نمیشود که فرمود: ﴿لاَ تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَیَطْمَعَ الَّذِی فِی قَلْبِهِ مَرَضٌ وَقُلْنَ قَوْلاَ مَعْرُوفاً﴾[ ]11اگر کسی
نگاه به نامحرم میکند مریض است اینها اصلاً حالیشان نمیشود میگویند این حرفها چیست چطور میشود آدم
مریض است؟ اگر در ٴ سوره مبارک ٴ ه «مائده» فرمود اینها که دلشان میخواهد بیگانه نسبت به اینها لبخند بزند
میگویند چرا ما ارتباطمان را با استکبار جهانی بد بکنیم؟ در مدینه هم همینطور بودند اینها رابطهشان را مرموزانه
با مشرکین مکه حفظ میکردند میگفتند ممکن است ـ معاذ الله ـ اسلام شکست بخورد، پیامبر شکست بخورد،
مسلمین شکست بخورند ما چرا رابطه ٴ مان را با مشرکین بد بکنیم در سوره ٴ مبارکه «مائده» فرمود اینها یک مرض
سیاسی دارند ﴿فَتَرَی الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِم مَرَضٌ یُسَارِعُونَ فِیهِمْ یَقُولُونَ نَخْشَی أَن تُصِیبَنَا دَائِرَةٌ فَعَسَی اللّهُ أَن یَأْتِیَ
بِالْفَتْحِ أَوْ أَمْرٍ مِنْ عِنْدِهِ فَیُصْبِحُوا عَلَی مَا أَسَرُّوا فِی أَنْفُسِهِمْ نَادِمِینَ﴾[ ]12اینها مریضاند خب این برای این صاحبان
علوم تجربی شما ٴ دانشکده پزشکی سَری بزنید اینها برای آنها قابل درک نیست میگویند این تشبیه است، خیر
تشبیه نیست این ویروسی است اینها انسان را واقعاً نشناختند که «الانسان مَن هو»، «الانسان ما هو» لذا فرمود اینها
ٴ علمشان به اندازه پول خرد است اینها را رها کن.در ٴ سوره ٴ مبارکه ٴ «غافر» آیه 83مشابه همین مضمون را دارد فرمود: ﴿فَلَمَّا جَاءَتْهُمْ رُسُلُهُم بِالْبَیِّنَاتِ فَرِحُوا بِمَا عِندَهُم مِنَ الْعِلْمِ﴾ همین علمی که دارند به همین بسنده کردند خوشحالاند خب بابا این مشکل شما را تا کجا میتواند حل بکند آن علم اساسی را که ندارید آن انسانشناسی را که ندارید، انسان کیست؟ چطور با عالَم باید رابطه داشته باشد؟ تعاملش با جهان چطور باید باشد؟ گذشتهاش چیست؟ آیندهاش چیست؟ اینها را که ندارید آنچه که باعث فرح و نشاط شماست همین است اما آنهایی که عالمان راستیاند و علم واقعی دارند وقتی آیات الهی را شنیدند یا ﴿تَرَی أَعْیُنَهُمْ تَفِیضُ مِنَ الدَّمْعِ﴾[ ]13است یا ﴿یَخِرُّونَ لِلْأَذْقَانِ سُجَّداً﴾ است، ﴿یَقُولُونَ سُبْحَانَ رَبِّنَا إِن کَانَ وَعْدُ رَبِّنَا لَمَفْعُولاً﴾ است، ﴿وَیَخِرُّونَ لِلْأَذْقَانِ یَبْکُونَ وَیَزِیدُهُمْ خُشُوعاً﴾ است اینها میشود علمِ حقیقی علم آن است که انسان را به معلّمش نزدیک بکند و هو الله سبحانه و تعالی. بنابراین فرمود آنهایی که قبلاً از علوم الهی برخوردار بودند آنها میپذیرند. در جریان قارون هم همینطور بود ٴ سوره ٴ مبارکه ٴ «قصص» آیه 78و 79مشابه ٴ همین مطلب هست در آیه 78وقتی وجود مبارک موسای کلیم(سلام الله علیه) به قارون فرمود: ﴿وَابْتَغِ فِیَما آتَاکَ اللَّهُ الدَّارَ الْآخِرَةَ وَلاَ تَنسَ نَصِیبَکَ مِنَ الدُّنْیَا وَأَحْسِن کَمَا أَحْسَنَ اللَّهُ إِلَیْکَ وَلاَ تَبْغِ الْفَسَادَ فِی الْأَرْضِ إِنَّ اللَّهَ لاَ یُحِبُّ الْمُفْسِدِینَ ٭ قَالَ إِنَّمَا أُوتِیتُهُ عَلَی عِلْمٍ عِندِی﴾ من خودم زحمت کشیدم اقتصاد بلد بودم سرمایهدار شدم همین حرفی که خیلیها ـ معاذ الله ـ
میزنند اینها اسلامی حرف میزنند ولی قارونی فکر میکنند آن کسی میگوید من خودم زحمت کشیدم، خودم
فراهم کردم همین است دیگر اما اگر بر اساس ﴿مَا بِکُم مِّن نِّعْمَةٍ فَمِنَ اللَّهِ﴾[ ]14سخن بگوید که نمیگوید من خودم
پیدا کردم که میگوید خدا عنایت کرده این امانتها را به ما داده، خب ﴿إِنَّمَا أُوتِیتُهُ عَلَی عِلْمٍ عِندِی﴾ بعد ذات اقدس
الهی در عصر موسای کلیم نسبت به او فرمود: ﴿أَوَ لَمْ یَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ قَدْ أَهْلَکَ مِن قَبْلِهِ مِنَ الْقُرُونِ مَنْ هُوَ أَشَدُّ مِنْهُ قُوَّةً
وَأَکْثَرُ جَمْعاً وَلاَ یُسْأَلُ عَن ذُنُوبِهِمُ الْمُجْرِمُونَ﴾[ ]15با آن جلال و شکوه که حرکت میکرد ٴ توده ناآگاه میگفتند ای کاش
ما هم وضع تجمّلگرایی قارون را میداشتیم ﴿قَالَ الَّذِینَ یُرِیدُونَ الْحَیَاةَ الدُّنْیَا یَالَیْتَ لَنَا مِثْلَ مَا أُوتِیَ قَارُونُ إِنَّهُ لَذُو
حَظٍّ عَظِیمٍ﴾[ ]16اما ﴿وَقَالَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ﴾ آن علمای راستین فرمود: ﴿وَیْلَکُمْ ثَوَابُ اللَّهِ خَیْرٌ لِمَنْ آمَنَ وَعَمِلَ
صَالِحاً﴾[ ]17شما به دنبال چه چیزی میگردید این یک مقدار سنگِ زرد و سفید جمع کرده بعد هم با دستِ تهی
میرود این علما همیشه رهبری جامعه را به عهده داشتند در این قسمت ﴿قَالَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَیْلَکُمْ ثَوَابُ اللَّهِ
خَیْرٌ﴾ در قسمتی که محلّ بحث است در ٴ سوره ٴ مبارکه «اسراء» عالِمان مسیحی و یهودی و زرتشتی و صائبین و
بالأخره ملل و نِحل قبلی اینها بیصبرانه منتظر نزول وحی و آمدن وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم)
بودند همین که آمدند ٴ خوشحال شدند اشک شوق ریختند و ایمان آوردند این علما هم درباره ٴ مشرکان که عقیده
ٴ سوء داشتند رهبری اعتقادی را به عهده گرفتند، هم درباره ٴ توده ناآگاهی که قارون را متنعّم میدانست، مرفّه
میپنداشت، کامل میپنداشت، بهرهور میپنداشت نسبت به آنها هشدار دادند هم ٴ توده مردم را آگاهی دادند که
ٴ شرف در کوثر است نه تکاثر این یک، و هم توده مردم را آگاهی دادند که شرف در توحید است نه شرک این دو،
همیشه کار رهبران الهی این بود، اگر یک وقت علمای جامعه کوتاه آمدند ذات اقدس الهی نگرانی وحی خودش را،
گلایه وحی خودش را از این علما اظهار میکند میفرماید: ﴿لَوْلاَ یَنْهَاهُمُ الرَّبَّانِیُّونَ وَالْأَحْبَارُ عَن قَوْلِهِمُ الْإِثْمَ وَأَکْلِهِمُ
السُّحْتَ﴾[ ]18چرا علما جلوی انیها را نگرفتند فرمود اگر ﴿أُولُوا بَقِیَّةٍ﴾[ ]19ٴ وظیفه خودش را عمل میکرد اینها آلوده
نمیشدند اینکه وجود مباکر حضرت امیر دارد «الْعُلَمَاءُ بَاقُونَ مَا بَقِیَ الدَّهْر»ُ[ ]20عالمان دین برای همیشه باقیاند که
الآن بعد از گذشت هزار سال شما میبینید روزانه میگویید شیخ طوسی(رحمه الله) چنین فرمود، سیدمرتضی(رضوان الله علیه) چنین فرمود، سید رضی(رضوان الله علیه) چنین فرمود خب هزار سال است اینها به عظمت نامشان هست دیگر بعد هم میماند انشاءالله خب این کم نیست دیگر آدم عمرِ هزار ساله دارد میکند دیگر آنها را میگویند فرمود: «الْعُلَمَاءُ بَاقُون»َ این بیان نورانی حضرت امیر که فرمود: «الْعُلَمَاءُ بَاقُونَ» از این آیه گرفته شده
خدای سبحان از علمای دین به ﴿أُولُوا بَقِیَّةٍ﴾[ ]21یاد کرده آدمهای عاقل را قرآن میگوید «اولواالعقل» آدمهای بصیر را
میگوید «اولواالأبصار» فرمود: ﴿أُولُوا بَقِیَّةٍ﴾ اینها والیّ بقایاند، ولیّ بقایاند اینها ماندگارند، اینها ٴ چهره ماندگارند چرا
اینها جلوی مردم را نگرفتند؟ ﴿لَوْلاَ یَنْهَاهُمُ الرَّبَّانِیُّونَ وَالْأَحْبَارُ عَن قَوْلِهِمُ الْإِثْمَ﴾[ ]22در بخش دیگر فرمود چرا ﴿أُولُوا
بَقِیَّةٍ﴾ جلوی اینها را نگرفتند ﴿أُولُوا بَقِیَّةٍ﴾ مثل ﴿أُولُوا الْأَلْبَابِ﴾، ﴿أُولِی الْأَبْصَارِ﴾ ما به چه کسی میگوییم «اولوا الأبصار» به
چه کسی میگوییم «اولوا الألباب»؟ کسی که لَبیب خوبی باشد، بصیر خوبی باشد، به چه کسی میگوییم ﴿أُولُوا بَقِیَّةٍ﴾
کسی که ٴ چهره ماندگار باشد کسی که خدا امضا بکند که او میماند و مردان الهی میمانند خب حالا عمر وجود
مبارک نوح عمر هزار ساله کرده یا بیش از هزار سال اما آن عمر منشأ برکت نبود وحی و نبوّت و رسالتش برکت بود
ٴ که هنوز هم زنده است و تجلیلی که قرآن کریم از نوح کرده از هیچ پیامبری نکرده نسبت به انبیای دیگر درباره
ٴ ابراهیم، درباره ٴ موسی، درباره هارون(سلام الله علیهم) فرمود: ﴿سَلاَمٌ عَلَی مُوسَی وَهَارُونَ﴾[﴿ ، ]23سَلاَمٌ عَلَی
إِبْرَاهِیمَ﴾[﴿ ، ]24سَلاَمٌ عَلَی﴾ کذا و کذا اما هیچ کدام را با پسوند جهانی سلام نفرستاد تنها کسی که به او با پسوند
جهانی سلام فرستاد وجود مبارک نوح است فرمود: ﴿سَلاَمٌ عَلَی نُوحٍ فِی الْعَالَمِینَ﴾[ ]25این کم شرف است میشود
چهرهٴجهانی آن هم وقتی خدا امضا کرده جهانی یعنی جهانی دیگر، خب ﴿سَلاَمٌ عَلَی نُوحٍ فِی الْعَالَمِینَ﴾ اول تا آخر
قرآن این تعبیر بلند مخصوص نوح(سلام الله علیه) است برای اینکه او از همه بیشتر رنج دید بنابراین عالِمان دین به
تعبیر قرآن کریم ﴿أُولُوا بَقِیَّةٍ﴾اند خب ٴ همه ما میخواهیم بمانیم حیف است که آدم هفتاد، هشتاد سال زندگی کند چه
عیب دارد که ما هزار سال بمانیم، دو هزار سال بمانیم الآن شما میبینید روزانه هفت، هشت هزار نفر حدّاقل
میگویند قال الشهید(رحمه الله)، قال الشهید(رحمه الله) این عمر است دیگر این فخر نیست روزی ده هزار نفر
بگویند شهید(رحمه الله) حوزههای علمی اینها که شرح لمعه تدریس میکنند یا درس میخوانند یا بحث میکنند
حدّاقل حوزههای علمی قم و مشهد و شهرهای دیگر حدّاقلش ده هزار نفر با شرح لمعه کار دارند دیگر قال
الشهید(رحمه الله)، قال الشهید(رحمه الله)، خب این عمر منشأ برکت است دیگر این را قرآن فرمود: ﴿أُولُوا بَقِیَّةٍ﴾ ذات
اقدس الهی به پیامبر این دو پیام را فرستاد فرمود یکی به مردم بگو ﴿آمِنُوا بِهِ أَوْ لاَ تُؤْمِنُوا﴾ هیچ اثری ندارد برای
اینکه مردان الهی و علمای راستین ایمان میآورند، پیام دوم یک تسلّی و دلداری به شخص پیغمبر(صلّی الله علیه و
آله و سلّم) است که نگران نباش اینها اگر ایمان نیاورند بهتر از اینها ایمان میآورند و ایمانشان هم با اشک همراه
است این اشک همان است که در دعای نورانی کمیل آمده «و سلاحه البکاء» کسی که اهل اشک نیست میدانید که
به سختی به جایی برسد چون وسیله ندارد مسلّح نیست آدمی که مسلّح نباشد در جهاد اوسط یا اکبر با چه چیزی
میجنگد؟ برای جنگ با دشمن بیرون گفتند آهن لازم است که خب شمشیر و اینها لازم است اما برای جنگ با
دشمن درون آه لازم است نه آهن آنجا جای سختی نیست آنجا جای ناله و اشک است «و سلاحه البکاء» خب اینها را
فرمود مسلّحاند دیگر اگر در دعای نورانی کمیل آمده «و سلاحه البکاء» برای اینکه اینجا ذات اقدس الهی فرمود
اینها با گریه به طرف قرآن میآیند ﴿یَبْکُونَ﴾ منتها آنجا که حضرت نفرمود سلاح البکاء حزن است یا خوف است
ٴ ممکن است گریه شوق هم باشد حالا تا کسی که گریه میکند در دعای کمیل چه گروهی باشد اگر «خوفاً من النار»عبادت می ٴ کند گریه او خائفانه است، اگر «شوقاً الی الجنّة» دعا می ٴ کند گریه او مشتاقانه است و اگر «حبّاً لله» دعای کمیل را میخواند محبّانه و شکرانه است بالأخره شاکرانه است تا خودش چطور باشد اینجا هم همینطور است دیگر ٴ اینجا ظاهرش این است اینها گریه شوق داشتند چون آن آیهای که دارد ﴿تَرَی أَعْیُنَهُمْ تَفِیضُ مِنَ الدَّمْعِ﴾[ ]26از شوقِ اینها سخن به میان آورده، خب 871001-146-اسرا
گناهان عملی هم منشأ اگر کسی با تصمیم و اراده گناه نکند که «رُفع عن امّتی تسع»[ ]22بر اساس علم و
عمد کار میکند دیگر اگر بر اساس سهو باشد، بر اساس خطا باشد، بر اساس نسیان باشد، بر اساس اضطرار باشد، بر
اساس الجا باشد، بر اساس اکراه باشد، بر اساس اجبار باشد «رفع عن امّتی» اینکه گناه نیست اما کسی عالماً عامداً
گناه میکند از.
پرسش: آنکه شرب خمر میکند خب.
پاسخ: نه، میداند خَمر است یا نه؟ میداند حرام است یا نه؟ اگر نمیداند خمر است یا نمیداند حرام است بله، اما
وقتی میداند یعنی در برابر وحی ایستاده دیگر این در بحثهای قبل هم از جناب صدرالدین قونوی نقل شده که هیچ
کسی معصیت نمیکند مگر اینکه در برابر خدا ایستاده برای اینکه اگر کسی معصیت کرده مال مردم خورده، شُرب
خَم کرده، قمار کرده اگر سهو باشد، نسیان باشد، خطا باشد، جهل باشد، اضطرار باشد، الجا باشد، اجبار باشد، اکراه
باشد بر اساس حدیث «رُفع عن امّتی تسع»[ ]23این اصلاً معصیت نیست آنوقتی معصیت است که میداند این راشریعت حرام کرده و برای معالجه و درمان هم نیست و فراموش هم نکرده اشتباهاً هم نمیکند حرفِ جناب
صدرالدین این است که وقتی شما گناه را تحلیل میکنید کسی که دارد نامحرم را نگاه میکند این اینچنین نیست
که ﴿قُل لِّلْمُؤْمِنِینَ﴾ را ندیده باشد این معنایش این است که خدایا تو گفتی نگاه نکن من هم میدانم گفتی، من هم
میدانم حرام است ولی میخواهم نگاه بکنم بازگشت هر گناه ایستادن در برابر مولاست اینکه فرمود: ﴿مَا یُؤْمِنُ
أَکْثَرُهُم بِاللَّهِ إِلّا وَهُم مُشْرِکُونَ﴾[ ]24این است فرمود اکثر مؤمنین، مشرکاند نه معصیتکار یک وقت گفت ﴿أَکْثَرُهُمْ لاَ
یَعْقِلُونَ﴾[﴿ ، ]25أَکْثَرُهُمْ﴾ کذا و کذا این است اکثر مؤمنین مشرکاند منتها چون شرکشان تحلیلی و ضعیف است
قابل بخشش است وگرنه انسان اگر عالِم نباشد عامد نباشد در برابر قانون نایستد که معصیت نیست این سم برای
روح برای آن علم و عمدش است این بدنش آسیب میبیند حالا بر فرض بدن آسیب نبیند یک قطره بخواهد بخورد
یک قطره آسیب نمیرساند اما همین که میخواهد در برابر قرآن بایستد این سم روح است به خدا میگوید تو گفتی
حرام است مگر شیطان چه چیزی گفت؟ شیطان به تعبیر شیخناالاستاد مرحوم آقای حکیم الهی قمشهاش «جُرمش
این بود که در آینه عکس تو ندید٭٭٭ورنه بر بوالبشری ترک سجود این همه نیست» اینکه ملعونِ ازل و ابد میشود
نه برای اینکه سجده نکرده خب خیلیها سجده نمیکنند، نماز نمیخوانند، روزه نمیگیرند اما ملعون ازل و ابد
نیستند اما این دهن به دهن شدن به خدا گفت بله نظر تو این است ولی نظر من چیز دیگر است خب از این گناه بدتر
دیگه چیست؟ آن استکبار او را به عذاب الیم گرفتار کرده نه این معصیت خب معصیتهای دیگر هم هست قتل و
آدمکُشی که از آن ترک سجده بدتر است که خب اگر کسی قاتل بود که ملعون ازل و ابد نمیشود اما این در برابر
خدا بگوید که به نظر من ﴿أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ﴾[ ]26این تمام خطر از همینجاست هر جا سخن از ﴿أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ﴾ است این
تریبون شیطان است در جریان طالوت و جالوت و داود(سلام الله علیه) که ﴿قَتَلَ دَاوُدُ جَالُوتَ﴾[ ]27آنجا عدهای گفتند که طالوت نمیتواند رهبری ما را به عهده بگیرد ﴿نَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْکِ مِنْهُ﴾[ ]28در این بخش ٴ سوره مبارکهٴ «بقره» این بحث مبسوطاً گذشت که این حرف، حرف شیطان است هر جا سخن از من و منیّت پیش آمد ﴿أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ﴾ شد معلوم میشود تریبون شیطان است ﴿نَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْکِ مِنْهُ﴾ شد معلوم میشود تریبون شیطان است بنابراین کسی که معصیت میکند به جسمش بله ضرر میرساند گاهی هم ممکن است اصلاً به جسمش ضرر نرساند برای اینکه یک قطره شراب که ضرر نمیرساند اما وقتی که میداند در برابر وحی دارد میایستد این استکبار است این استکبار سم است برای روح، خب اگر به قاری قرآن میگویند «إقرأ وارق»[ ]29ناظر به همان است عدهای گفتند که ﴿لَن نُؤْمِنَ لَکَ حَتَّی تَفْجُرَ لَنَا مِنَ الْأَرْضِ یَنْبُوعاً﴾ که در همین ٴ سوره ٴ مبارکه ٴ «اسراء» چند روز قبل گذشت آیه ٴ نود همین سوره ٴ مبارکه «اسراء» بود ﴿وَقَالُوا لَن نُؤْمِنَ لَکَ حَتَّی تَفْجُرَ لَنَا مِنَ الْأَرْضِ یَنْبُوعاً﴾ ذات اقدس الهی به پیامبر(علیه و علی آله آلاف التحیّة و الثناء) فرمود به اینها بگو چه ایمان بیاورید چه نیاورید برای ما بیتفاوت است آن مردان خردمند و خردورز منتظر وحی بودند و ایمان آوردند و ایمان میآورند ﴿قُلْ آمِنُوا بِهِ أَوْ لاَ تُؤْمِنُوا﴾ چه ایمان بیاورید، چه ایمان نیاورید
برای ما فرق نمیکند اما ﴿إِنَّ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ مِن قَبْلِهِ إِذَا یُتْلَی عَلَیْهِمْ یَخِرُّونَ لِلْأَذْقَانِ سُجَّداً﴾ آنهایی که شاگردان
انبیای قبل بودند و عالِم بودند و خردمند بودند و منتظر ظهور وحی جدید بودند همین که آیات الهی را شنیدند به
خاک میافتند اینها چانهشان به زمین میافتد چون وقتی انسان بخواهد به خاک بیفتد مگر اینکه سرش را خم کند
اوّلین عضوی که به زمین میخورد چانه است فرمود: ﴿یَخِرُّونَ لِلْأَذْقَانِ﴾ اذقان یعنی این ذَقَنها و چانهها، چانهاش به
خاک میافتد برای اینکه اینها خاکسارند اینها میخواهند متواضع باشند نه مستکبر حالا شما ایمان نیاوردید آنها،گفتید: ﴿لَن نُؤْمِنَ لَکَ حَتَّی تَفْجُرَ لَنَا مِنَ الْأَرْضِ یَنْبُوعاً﴾[ ]30خب نشد، نشد ﴿قُلْ آمِنُوا بِهِ أَوْ لاَ تُؤْمِنُوا إِنَّ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ مِن قَبْلِهِ﴾ نزول قرآن گرچه در مجمعالبیان و بخشی از تفسیرهای دیگر خصوص یهودیها را مصداق ذکر کردند
ولی به تعبیر سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) اطلاقش شامل ٴ همه علمای قبل از قرآن میشود چه یهودی، چه
مسیحی، چه زرتشتی، چه صاحب آیین دیگر ﴿إِذَا یُتْلَی عَلَیْهِمْ یَخِرُّونَ لِلْأَذْقَانِ سُجَّداً﴾ 870930-145-اسرا
نتیجه گیری :
اولین گام برای بهره گیری و استفاده از هر چیز شناخت صحیح آن است تا به دنبال آن با ایجاد اراده و عزم مورد نیاز موجب عملگری و بروز تاثیر شایسته در آن موضوع شود . این مهم نهایتا با عبور از تصفیه خانه و تسویه خانه تعقل صورت میگیرد
بنابراین در این بخش ما به اشکال و صورتهائی که موجب بروزعلل سختی هائی است که در انجام عمل با آن روبرو هستیم تا حدودی آشنا شدیم و سعی نمودیم از این آگاهی در صدد غلبه و سازگاری با این عوامل در هدف اصلی که همان رسیدن به اجرا و عمل با وجود این مشکلات و سختیها است قرار گیریم .
چنانکه که گفته شد این مفاهیم عمدتا در واژهای هوا هوس میل لذت زودگذر از یک طرف ، و از طرف دیگر تحریکات و اغوای شیطان تعبیر میگرد .
اصلی ترین عامل بازدارنده و برطرف کننده این سختیها، اراده و نیت و عزم انسان است که البته بایستی به مراتب با تمرین و ممارست متناسب با مقامات مورد انتظار شخص تقویت شود تا به مرحله جزم در آید .