لیست تفسیر های محمد هادي مؤذن جامي
از آیه: تا آیه:
انتخاب سوره :
  سوره قلم آیه 18 - تفسیر استاد شهید مطهری http://www.ghadeer.org/Book/638/102821
«و لایستثنون؛ و قسم خوردند که استثنا نکنند.» استثنا یعنی جداکردن. کلمه «و لایستثنون» را مفسرین دو جور تفسیر کرده اند: یکی اینکه «و لایستثنون» یعنی (قسم خوردند که صبحانه بچینند و) قسم خوردند که جدا نکنند، یعنی گفتند همه یک جور کار کنیم، سهمی برای فقرا جدا نکنیم، این هم جزء قسمشان بود. دیگر اینکه چون در زبان عربی "ان شاالله" گفتن را هم استثنا می گویند (می گویند: استثنا کرد، یعنی گفت: فلان کار را می کنم اگر خدا بخواهد. معنایش این است: مگر اینکه خدا نخواهد) بعضی گفتند: اینجا مقصود از «و لایستثنون» این است که قسم خوردند و "ان شاالله" نگفتند. ولی ظاهر این است که اگر مقصود آن می بود با صیغه مضارع نمی آمد که «و لایستثنون»، مثلا باید گفته می شد: "و ما استثنوا" و "ان شاالله" نگفتند، یعنی آن وقت عطف به «اقسموا» می شد نه عطف به «یصر منها».
به عبارت دیگر اگر به معنای "ان شاالله" گفتن می بود، عطف به «اقسموا» بود و باید ماضی آورده می شد، ولی چون مضارع آورده شده علی الظاهر عطف به «یصر منها» است. پس معنای آیه این است: قسم خوردند که صبح بسیار زود، هنوز که کسی خبردار نشده، میوه های باغ را بچینند و هیچ چیزی هم جدا نکنند.(مرتضی مطهری- آشنایی با قرآن- جلد 8- صفحه 286-290)

آن گاه که صاحبان باغ با یکدیگر تبانی کردند و هم قسم شدند که صبح بسیار زود میوه های باغ را بچینند تا دیگران خبردار نشوند، و قسم خوردند که استثناء نکنند. این جمله را مفسرین دو جور تفسیر کرده اند:
یکی اینکه قسم خوردند که سهمی برای فقرا جدا نکنند (استثنا به معنی جدا کردن است). دیگر اینکه چون در زبان عربی ان شاء الله گفتن را هم استثنا می گویند، گفته اند: مقصود از این جمله این است که قسم خوردند و ان شاءالله نگفتند. ولی ظاهر این است که چون به صیغه مضارع آمده است، عطف بر یصرمنها است؛ یعنی این جمله هم جزء قسم آن ها بود.
به عبارت دیگر اگر به معنای ان شاء الله گفتن می بود، عطف به اقسموا بود و باید ماضی آورده می شد. پس معنای آیه این است که قسم خوردند که صبح زود میوه ها را بچینند و هیچ چیزی هم برای فقرا جدا نکنند.
http://www.ghadeer.org/Book/638/102821
امتیاز داوران :
امتیاز کاربران :
نظرات کاربران :
نظری ثبت نشده است.
  سوره کهف آیه 1 - تفسیر حکیم علامه حوادی آملی
در صدر این سوره مثلّثی را ترسیم کرده است که این مثلث در جهان‌بینی قرآن کریم در موارد فراوان آمده و آن مثلث اشاره به نظام فاعلی از یک سو، نظام داخلی از سوی دیگر و نظام غایی از سوی سوم در اینکه گیرنده ی قرآن کریم وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است حرفی نیست برای اینکه اینجا مشخص فرمود: «أَنزَلَ عَلَی عَبْدِهِ الْکِتَابَ» اضلاع سه‌گانه ی این مثلث این است که چه کسی فرستاد؟ نظام فاعلی، چه چیزی فرستاد؟ نظام داخلی، برای چه نه برای چی برای چه فرستاد؟ نظام غایی. فاعل کیست؟ غایت چیست؟ شیء چیست؟ فرستنده کیست؟ فرستاده شده چیست؟ برای چه نه چی، برای چه فرستاد این سه نظام را مشخص کرد فرمود نظام فاعلی به ذات اقدس الهی برمی‌گردد «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی أَنزَلَ» این نظام فاعلی، گیرنده که وجود مبارک پیامبر است که در بحث دیروز گذشت، خب چه چیزی فرستاد؟ این نظام داخلی کتابی فرستاد که «لَمْ یَجْعَل لَّهُ عِوَجا» اولاً، «قَیِّماً» ثانیاً، این شش هزار و اندی آیه اعوجاج ندارد، کجی ندارد، نقدپذیر نیست، اشکال‌پذیر نیست، شبهه‌پذیر نیست، بطلان‌پذیر نیست، نسخ‌پذیر نیست چنین کتابی، چرا؟ چون نه افراط دارد نه تفریط دعوایی که دارد حق است، گزارشی که می‌دهد صِدق است، وعده و وعیدی که می‌دهد عملی است فریب و نیرنگ در او نیست از غیب خبر می‌دهد صِدق، برهان اقامه می‌کند حق، درباره ی جهان سخن می‌گوید با برهان، از گذشته و حال خبر می‌دهد با صِدق، وعده و وعید دارد به‌جا بی‌فریب نیرنگ در او نیست چون هیچ یک از این نقصها در حرم امنِ این کتاب نیست پس «لَمْ یَجْعَل لَّهُ عِوَجا» اگر عِوجی در حریم این کتاب راه ندارد این می‌تواند هم قیّم جوامع بشری باشد هم قیّم کتابهای آسمانی گذشته باشد قیّم کتابهای آسمانی گذشته را از تعبیر «وَمُهَیْمِناً عَلَیْهِ»[6] استفاده کردیم در بحثهای قبل درباره ی تورات و انجیل و سایر کتابها تعبیر قرآن کریم این است که اینها «مُصَدِّقاً لِمَا بَیْنَ یَدَیْهِ»[7] انجیل که آمده حرفهای تورات موسای کلیم را آن تورات غیر محرّف را تصدیق کرد اما سخن از هَیمنه، سیطره، سلطنت و نفوذ در آن نیست ولی نوبت به قرآن که رسید ضمن اینکه فرمود قرآ‌ن «مُصَدِّقاً لِمَا بَیْنَ یَدَیْهِ» کتابهای آسمانی را تصدیق می‌کند فرمود: «وَمُهَیْمِناً عَلَیْهِ» یعنی قرآن هیمنه دارد نسبت به کتابهای دیگر چون وجود مبارک پیغمبر خاتم(صلّی الله علیه و آله و سلّم) هیمنه دارد نسبت به انبیا و مرسلین دیگر به استناد آن هیمنه، سیطره و سلطنت قرآن نسبت به کتب آسمانی این «قَیِّماً» هم مطلق خواهد بود نه تنها قیّم جوامع بشری است بلکه قیّم بر صحف و کتب آسمانی هم هست پس نظام فاعلی به الله برمی‌گردد، نظام داخلی به ساختار قرآن کریم برمی‌گردد، نظام غایی هم «لِیُنذِرَ الَّذِینَ»، «وَیُبَشِّرَ الْمُؤْمِنِینَ الَّذِینَ» به اینها برمی‌گردد برای انذار تبهکاران و تبشیر پرهیزکاران این مثلث را بخش اول این سوره ی مبارکه ی «کهف» به عهده می‌گیرد، خب اگر عِوجی در او نیست شش هزار و خرده‌ای آیه از یک فاعل بر قلب مطهّر یک قابل برای یک هدف نازل شده است قهراً از اینجا می‌شود استفاده کرد که این کتاب «یفسّر بعضه بعضا»[8] چرا؟ برای اینکه همه ی اینها هدف واحد دارند و هیچ کدام کج نیست یعنی همه همگون‌اند، هماهنگ‌اند اگر در بیانات نورانی حضرت امیر در نهج‌البلاغه آمد که قرآن «یُصدِّق بعضه بعضا»[9]، «ینطق بعضه ببعض»[10] از همین آیات بر می‌آید یک وقت است آدم شش هزار حرف می‌زند در شش هزار جا خب این را باید با شواهد دیگر ثابت کرد اما یک کتاب از یک مبدأ برای یک مقصد برای یک قلب خاص نازل می‌شود این کتاب قهراً «یصدّق بعضه بعضا» خواهد بود در اوایل سوره ی مبارکه ی «زمر» آمده است که این کتاب مَثانی است مثانی بودن یعنی انثنا دارند و گرایش به هم دارند آیه ی 23 سوره ی مبارکه ی «زمر» این است «اللَّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِیثِ کِتَاباً مُتَشَابِهاً مَثَانِیَ» یعنی این شش هزار و ششصد و خرده‌ای آیه مثانی است اِنثنا دارد تثنیه را تثنیه گفتند برای اینکه کلّ واحد مُنثَنی و منعطف به دیگری است اینکه می‌گویند «وضع الحجر جَنب الانسان» شما وقتی بخواهید سنگی بشماری نمی‌توانی بگویی دوتا، انسان را بخواهی بشماری نمی‌توانی بگویی دوتا برای اینکه حجرِ جنب انسان نه انسان نسبت به حجر انِثنا دارد نه حجر نسبت به انسان اگر خواستید جسم را بشماری بله، اما اگر خواستید انسان را آمارگیری بکنید دوتا نیست حجر را آمارگیری بکنید دوتا نیست هیچ کدام انثنا ندارند تثنیه را هم که تثنیه می‌گویند برای اینکه این دوتای همگون و همجنس را کنار هم می‌گذارند وگرنه «وضع الحجر الی الانسان» دو واحد است نه اثنان پدید نمی‌آید سر تا پای این شش هزار و خرده‌ای آیه مَثانی است همه ی اینها انثنا دارند، انعطاف دارند مثل بنای مهندسی شده‌ای که تمام دیوارهایش هلالی باشد به هم مُنثنی باشد نه نظیر این ستونهای عمودی اگر تمام این دیوارها هلالی باشد می‌گویند این بِنا مَثانی است یعنی کلّ واحد از این ستونها اِنثنا و انعطاف و انحنا دارد نسبت به ستون دیگر اگر صدر و ساقه ی قرآن کریم شبیه هم‌اند و اگر همه ی این متشابهات مَثانی‌اند انثنا دارند گرایش دارند انعطاف دارند پس «فالقرآ‌ن یفسّر بعضه بعضا»[11] این «لَمْ یَجْعَل لَّهُ عِوَجا» باعث می‌شود که این قرآن بشود مثانی، خب.

«الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی أَنزَلَ عَلَی عَبْدِهِ الْکِتَابَ» در بحث دیروز اشاره شد که این‌گونه از آیات دیگر شفّاف و صریح است که قرآن ساخته ی ٰ پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نیست و اگر قرآن ساخته پیغمبر نبود معنایش این نیست که ـ معاذ الله ـ او مثل طوطی است او از هر نَحلی بالاتر است اما قرآن کریم را ذات اقدس الهی به او آموخت «وَعَلَّمَکَ مَا لَمْ تَکُن تَعْلَمُ»[12] شد بعد او همه ی اینها را فرا گرفت به دلیل اینکه این را بالا برد و آنچه را که آنجا بود پایین آورد هم قرآن راهی را طی کرد که پیغمبر طی کرد هم پیغمبر راهی را طی کرد که قرآن طی کرد اگر پیغمبر بالا رفت راهی را رفت که قرآن آنجاست و اگر قرآن پایین آمد راهی را طی کرد که پیغمبر پایین آمد «وکفی بذلک فضلا» درست است پیغمبر نسبت به کلّ جوامع بشری معلم اول است همان‌طوری که در بحث دیروز گذشت و بارها به عرضتان رسید گرچه «هُوَ الَّذِی بَعَثَ فِی الْأُمِّیِّینَ»[13] ناظر به امّیین حجاز است ولی اگر الآن که هفت میلیارد بشر روی زمین زندگی می‌کنند همه ی اینها در علوم عقلی در حدّ مرحوم فارابی و بوعلی باشند و از نظر علوم نقلی در حدّ مرحوم شیخ طوسی و شیخ مفید(رضوان الله علیهما) باشند باز صادق است «هُوَ الَّذِی بَعَثَ فِی الْأُمِّیِّینَ» هفت میلیارد ابن‌سینا و شیخ مفید نسبت به دیگران بزرگ‌اند نسبت به حضرت اُمّی‌اند او از غیب باخبر است، از گذشته باخبر است، از آینده باخبر است علمش به غیب و شهود است علم شهودی است نه حصولی، نه مفهومی علمش معصوم و مصون است علمِ اینها خطاپذیر است اصلاً قابل قیاس نیست بنابراین این‌چنین نیست که حالا اگر علم ترقّی کرده همه در حدّ بوعلی شدند مثلاً «هُوَ الَّذِی بَعَثَ فِی الْأُمِّیِّینَ» صادق نباشد نه این صادق است راهی را پیغمبر طی کرد که قرآن همان راه را آمد و قرآن راهی را طی کرد که پیغمبر آن راه را طی کرد این دیگر سخن از طوطی و امثال طوطی نیست اما باید بدانیم که این پیامبر که رفت کسی او را برد نه خودش رفت «سُبْحَانَ الَّذِی أَسْرَی بِعَبْدِهِ»[14] او را بُرد و اگر پیامبر کتاب یافت «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی أَنزَلَ عَلَی عَبْدِهِ الْکِتَابَ» چه در رفتن و چه در آمدن، چه در فراز به تعبیر لطیف شیخ عطّار در منطق‌الطیر چه در فرود به تعبیر لطیف همان شیخ در منطق‌الطیر چه در فراز چه در فرود، چه در رفتن پیغمبر چه در آمدن قرآن این رهبری را خدا به عهده دارد محرّک اوست او می‌برد، او می‌آورد، او نازل می‌کند، او یاد می‌دهد و وجود مبارک پیامبر به جایی می‌رسد که مرحوم کلینی(رضوان الله تعالی علیه) در کتاب قیّم کافی این حدیث نورانی را از وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نقل کرده که «ما کَلّم رسول الله(صلّی الله علیه و آله و سلّم) العباد بکُنه عقله قطّ»[15] یعنی در تمام مدّت عمر پر برکتش حضرت به اندازه ی فکر خودش با احدی حرف نزد خب چه کسی بود که بفهمد؟ اول کسی که در بین این متأخّرین ما دیدیم مرحوم صدرالمتألّهین است که اهل بیت را استثنا کرده بعد مرحوم مجلسی و مرحوم فیض و دیگران گفتند که اگر پیامبر به کُنه عقل خود با اهل بیت سخن می‌گفت آنها می‌فهمیدند چه اینکه مثلاً با آنها هم سخن گفته «ما کَلّم رسول الله(صلّی الله علیه و آله و سلّم) العباد بکُنه عقله قطّ» برخیها هستند که ضروریهای دین را نظری می‌کنند تا زیرش آب ببندند بعد می‌گویند این مطلب نظری است در بعضی از روایات ما هست که بعضیها اصلاً فقه را می‌خوانند برای معصیت چون همه ی معاصی یک موارد استثنا دارد دیگر غیبت یک مورد استثنا دارد، شرب خَمر یک مورد استثنا دارد، شرب فقّا یک مورد استثنا دارد، خوردن لحم خنزیر یک مورد استثنا دارد، ربا یک مورد استثنا دارد محرَّمی که به هیچ وجه استثناپذیر نباشد که در این احکام فقهی نیست در بعضی از روایات است که بعضی اصلاً فقه را می‌خوانند برای آن گناه برای اینکه آن راه‌حل را یاد بگیرند آن راه را یاد بگیرند که «اعاذنا الله من شرور انفسنا و سیّئات أعمالنا»، خب.

پس این سه نظام را که مثلث را تشکیل می‌دهند در صدر این سور‌ه آمده «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی أَنزَلَ» می‌شود نظام فاعلی «عَلَی عَبْدِهِ» که در بحث دیروز گذشت «الْکِتَابَ» که می‌شود نظام داخلی، چه چیزی فرستاد؟ قرآن را که «الف» و «لام»ش «الف» و «لام» عهد ذهنی، عهد ذکری، عهد خارجی باشد که گذشت «وَلَمْ یَجْعَل لَّهُ عِوَجا» انحای عِوج در بحث دیروز گذشت که این گرچه قضیه، قضیه سالبه است ولی بازگشتش به موجبه است چون سلب نقص است و سلب نقص سلبِ سلب است بازگشتش به قضیه موجبه است «قَیِّماً» پس ساختار داخلی این است. این کتاب را برای چه فرستاد؟ «لِّیُنذِرَ بَأْساً شَدِیداً مِن لَّدُنْهُ» تا وجود مبارک پیامبر با این کتاب کسانی را که می‌گویند خدا فرزند دارد آنها را انذار کند این فرزندداری در حجاز مشکل جدّی بود هم مشرکان مبتلا بودند، هم اهل کتاب مشرکان فرشته‌ها را بنات الله می‌پنداشتند اهل کتاب عُزیر را ابن‌الله می‌پنداشتند یهودیها، مسیحیها عیسی(سلام الله علیه) را ابن‌الله می‌پنداشتند یا همه ی این فِرق یا آن فرقه‌هایی که در داخل حجاز زندگی می‌کردند این مشکل را داشتند. این خدا انذار کند «مِن لَّدُنْهُ» از نزد خدا انذار بکند، چرا «وَیُنْذِرَ الَّذِینَ قَالُوا اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَداً» بشارت بدهد به چه گروهی؟ «وَیُبَشِّرَ الْمُؤْمِنِینَ» مستحضرید که در معصیت صِرف عمل بد کافی است برای تنبیه معمولاً در قرآن کریم آنجا که سخن از کیفر است از عصیان سخن می‌گوید حالا عاصی کافر باشد یا مسلمان ولی برای ورود به بهشت هرگز به ایمان به تنهایی اکتفا نمی‌کند مگر اینکه عمل صالح را در کنارش بالصراحه ذکر بکند یا منطویاً ذکر بکند طبق قرینه برای ورود به بهشت ایمان و عمل صالح لازم است ولی برای جهنّم رفتن گناه کافی است خواه شخص کافر باشد خواه مسلمان تفاوت در خلود است وگرنه در اصل تعذیب کفر شرط نیست اینکه می‌بینید در عِقاب همواره یک قید است و آن معصیت و فِسق است در ثواب همواره دو قید است یکی ایمان، یکی عمل صالح برای آن است که بهشت برای کسانی است که جامع بین الحُسنَیین باشد حُسن فاعلی که اعتقاد است موحّد باشد، معتقد باشد آدمِ خوبی باشد مؤمن آدم خوبی است این حُسن فعلی کارِ خوب هم بکند این می‌شود حُسن فعلی آن حُسن فاعلی کسی وارد بهشت می‌شود که هم حَسَن باشد فاعلاً یعنی در مقام ذات معتقد باشد این گوهر ذاتش خوب است هم حَسن باشد فعلاً یعنی کارِ خوب کرده باشد حُسن فاعلی به علاوه ی حُسن فعلی این مصحّح ورود بهشت است اما مصحّح ورود دوزخ و کیفر دیدن همان قُبح فعلی کافی است کارِ بد آدم را دوزخ می‌برد اگر صاحب این کار ـ معاذ الله ـ کافر بود گرفتار خلود و امثال آن می‌شود وگرنه گرفتار خلود نمی‌شود به مقدار معصیتش عذاب می‌شود و بعد آزاد می‌شود «لِّیُنذِرَ بَأْساً شَدِیداً مِن لَّدُنْهُ».

عمده در این دوتا راهی که عرض شد که وجود مبارک پیامبر این راه را طی کرد و قرآن هم از آن طرف آمد هم قرآن از بالا آمد «مِّنْ عِندِ اللَّهِ» آمد هم پیامبر «دَنَا فَتَدَلَّی»[16] شد همه ی ما می‌گوییم این راه، راه مکانت است مکانی نیست اینها حرفهای ابتدایی است قُرب معنوی است اینها حرفها، حرفهای ابتدایی است حرفهای عالمانه و محقّقانه نیست بله، قرب معنوی است مکانت است اما چه چیزی است بالأخره؟ ما یک سلسله عناوین اعتباری داریم مثل وزارت و وکالت و مدیر کلّی و درجه‌داری و اینها از این سنخ نیست اینها همه‌شان معنوی است ولی از این سنخ نیست یک سلسله مفاهیم انتزاعی داریم اینها فقط در ذهن آدم است وجود خارجی ندارد تا بستر سیر باشد تا کسی این را طی کند یا کسی از بالا بیاید یک سلسله معقولات ثانی منطقی داریم اینها هم در ذهن است اینها بستر سیر نیست، بستر اِسرا نیست، بستر معراج نیست، بستر هبوط وحی هم نیست یک سلسله معقولات ثانیه فلسفی داریم از اینها هم هیچ کار ساخته نیست، یک سلسله ماهیّات داریم که پراکنده‌اند بر فرض ماهیّات اصیل باشند اینها گسسته‌اند راه نیستند اینها مَثار کثرت‌اند هیچ ماهیّتی با ماهیّت دیگر دوتایی راه تشکیل نمی‌دهد چیزی هست که حق است و وجود خارجی دارد و گسسته نیست و شدّت و ضعف دارد و اشتداد، اشتداد یعنی اشتداد شدّت و ضعف یعنی شدّت و ضعف یک وقت است ما می‌گوییم نور هزار درجه لامپ هزار درجه با لامپ صد درجه اینها شدید و ضعیف‌اند این را می‌گویند تشدید، یک وقت می‌گوییم نه این راه مثل سلسله جبال البرز است که اگر قدری ادامه بدهی به قلّه می‌رسی اشتداد یعنی این ضعیف می‌تواند شدید بشود و شدید می‌تواند اشد بشود و یعنی راه باز است اینها متّصل‌اند این با حرکت جوهری تعبیر می‌شود اشتداد غیر از شدّت و ضعف است این راهها هست، گسسته نیست، یکسان نیست، یک درجه نیست، درجات به هم متّصل‌اند و راه هست و رونده‌ها رفتند و می‌شود رفت اینکه گفتند اگر کسی در خدمت قرآن کریم باشد قرآن را با جانِ خود بپذیرد و ایمان بیاورد و متخلِّق به خُلق قرآنی بشود و به او عمل بکند «کأنّما اُدرجت النبوّة بین جَنبیه و لکنّه لا یوحیٰ إلیه»[17] همین است اینکه در روایات ما فراوان است که اگر کسی نظیر عمّار شد که ایمان «مِن قَرنه إلی قدمه»[18] شد و این شخص قرآنی زندگی کرد یعنی باور کرد بعد از اینکه فهمید باور کرد بازی نکرد و دنبال نخود سیاه نرفت کاسب‌کار نبود قرآن را برای منبر و مقاله و حرف و اینها یاد نگرفت قرآن را برای باور یاد گرفت که روشن بشود این «کأنّما اُدرجت النبوّة بین جَنبیه»[19] خب اگر این است این‌گونه از علما می‌شوند ورثه ی انبیا قبلاً هم ملاحظه فرمودید در ارث مادّی تا مورّث نمیرد چیزی به وارث نمی‌رسد در ارث معنوی تا وارث نمیرد، وارث نمیرد یعنی تا وارث نمیرد با موتِ اختیاری چیزی به او نمی‌دهند این «موتوا قبل أن تموتوا»[20] همین است، «مُت بالإراده»[21] همین است اگر کسی خواست وارث انبیا بشود باید بمیرد شهوت‌کُشی بکند، غضب‌کشی بکند، هواکُشی بکند این بازیها را بگذارد کنار و عالِم ربّانی بشود آن‌وقت وقتی این حیات مادّی را اِماته کرده است آن حیات معنوی یقیناً به یادش می‌آید خب اگر کسی در جبهه ی جهاد اصغر شهید شد حیّ مرزوق عند الله است در جبهه ی جهاد اوسط و اکبر اگر شهید بشود به طریق اُولیٰ حیّ مرزوق عند الله است آنکه جهاد اکبر است به طریق اُولیٰ حیّ مرزوق می‌شود بنابراین این راه باز است و این همیشه هست وجود مبارک پیامبر همین راه را طی کرد و قرآن کریم همین را از راه عناوین نیامده، از راه مفاهیم نیامده، از راه معقولات ثانیه و منطقی و اینها نیامده، از راه ماهیّات نیامده از راه حقیقت هستی آمده که اینها در متن خارج‌اند و متّصل‌اند نه گسسته و شدّت و ضعف دارند و اشتداد و تضعّف که این شدید می‌تواند اشد بشود چنین راهی را طی کرده وجود مبارک پیغمبر قهراً صدر سوره ی «اسراء» با صدر سوره ی «کهف» تبیین این راهِ رفت و آمد است حالا کجا با هم برخورد کردند یک راه است با هم رفتند با هم آمدند آن را دیگر به تعبیر جناب نظامی خدا می‌داند و آن کس که رفته ولی این مقداری که بشر می‌تواند بفهمد راه باز است «لِّیُنذِرَ بَأْساً شَدِیداً مِن لَّدُنْهُ» از نزد او این «مِن لَّدُنْهُ» برای آن است که در دسترس خداست شما انموذج و امثال انموذج این کتابهای ادبی و عربی قوی را حتماً باید در مُشتتان باشد هم ادبیات تدریس کنید هم اگر یک وقت دیدید یک صفحه نهج‌البلاغه را بدون غلط نمی‌توانید بخوانید سعی کنید با ادبیات آشنا بشوید ممکن نیست کسی ادبیاتش ضعیف باشد بعد بتواند عالِم الهی بشود، عالِم دینی بشود چون متون اصلی ما عربی است و اگر ادبیاتش قوی نباشد این ناچار است از ترجمه استفاده کند این ترجمه مطالب ریخته است هرگز آن اصل را به دست آدم نمی‌دهد در این کتابهای ادبی خواندید بین «عند» و «لدی» فرق است ما در فارسی چون فارسی آن قدرت عربی را ندارد این فرق را نداریم اگر کتابی در دست ما باشد می‌گوییم نزد ماست، پیش ماست و اگر این کتاب در قفسه ی منزل ما باشد در کتابخانه ی ما باشد می‌گوییم نزد ماست، پیش ماست ولی در عربی این‌چنین نیست اگر یک کتاب نزد ما باشد دمِ دست باشد می‌گویید «لدیَّ» اگر این کتاب در منزل در قفسه باشد می‌گوییم «عندی» «لدیٰ» برای آنجاست که نزد آدم باشد نقد باشد «عند» برای آنجایی است که در اختیار آدم است ولو حضور ندارد برای ما «عند» و «لدی» فرق دارد ولی برای ذات اقدس الهی «عند» و «لدی» فرق ندارد چون همه چیز نزد اوست «لدی» اوست اگر فرمود «عند» یعنی «لدی» و اگر فرمود «لدی» هم باز به معنی «لدی» است. در این‌گونه از موارد آنجایی که «عند» دارد هم به معنای «لدی» است ولی عنایتهای کلامی سهم خاصّ خودشان را دارد فرمود این دمِ دست ماست ما بخواهیم عذاب بکنیم این‌چنین نیست که قدری فاصله داشته باشد تا برویم یا بیاورند یا ما برویم یا بیاورد نه خیر همه ی عذابها «لدینا» است اگر فرمود: «وَإِنَّهُ فِی أُمِّ الْکِتَابِ لَدَیْنَا لَعَلِیٌّ حَکِیمٌ»[22] یا فرمود: «إِنَّکَ لَتُلَقَّی الْقُرْآنَ مِن لَدُنْ حَکِیمٍ عَلِیمٍ»[23] از این قبیل است اگر فرمود: «إِنَّ لَدَیْنَا أَنکَالاً وَجَحِیماً * وَطَعَاماً ذَا غُصَّةٍ وَعَذَاباً أَلِیماً»[24] از این قبیل است فرمود «لَدَیْنَا»[25] نه تنها «عندنا» «لَدَیْنَا» عذاب گلوگیر است غصّه را چرا غصّه می‌گویند برای اینکه چیزی که گلوی آدم را می‌گیرد به آن می‌گویند غصّه حالا یا استخوان است یا غیر استخوان است این را می‌گویند غصّه فرمود ما یک عذاب گلوگیر داریم باید این را بچشد و گلویش هم گیر می‌کند نزد ما هم هست دمِ دست ماست گرچه در بخشی از آیات قرآن تعبیر «عند» شده اما «عند» خدا «لدی» خداست نه لازم است خدا برود ـ معاذ الله ـ نزد او، او را بگیرد نه لازم است که او بیاید تا خدا بتواند فرمان بدهد صدر و ساقه ی عالَم لدی الله است فرمود هر جا بخواهیم می‌گیریم دیگر «لِّیُنذِرَ بَأْساً شَدِیداً مِن لَّدُنْهُ» آناً می‌گیرد لذا او سریع‌العِقاب است چرا سریع‌العقاب است چون تازیانه دمِ دست اوست اگر هم در اطباق ارض باشد چون «هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ مَا کُنتُمْ»[26] آنها هم در اختیار اوست پس درست است که در کتابهای ادبی بین «عند» و «لدیٰ» فرق است اما برای ذات اقدس الهی «عند» او همان «لدیٰ» اوست منتها تعبیرات نسبت به شنونده و گوینده گاهی ممکن است فرق بکند گاهی ممکن است بفرماید دیرتر به شما می‌رسد، گاهی می‌فرماید زودتر به شما می‌رسد.

«و الحمد لله ربّ العالمین»


[6] . سوره ی مائده، آیه ی 48.

[7] . سوره ی آل‌عمران، آیه ی 3.

[8] . بحارالأنوار، ج29، ص352.

[9] . نهج‌البلاغه، خطبه ی 18.

[10] . نهج‌البلاغه، خطبه ی 133.

[11] . بحارالأنوار، ج29، ص352.

[12] . سوره ی نساء، آیه ی 113.

[13] . سوره ی جمعه، آیه ی 2.

[14] . سوره ی اسراء، آیه ی 1.

[15] . الکافی، ج1، ص23.

[16] . سوره ی نجم، آیه ی 8.

[17] . الکافی، ج2، ص604.

[18] . بحارالأنوار، ج19، ص35.

[19] . الکافی، ج2، ص604.

[20] . بحارالأنوار، ج69، ص59.

[21] . تفسیر ابن‌عربی، ج2، ص85.

[22] . سوره ی زخرف، آیه ی 4.

[23] . سوره ی نمل، آیه ی 6.

[24] . سوره ی مزمل، آیات 12 ـ 13.

[25] . سوره ی مزمل، آیه ی 12.

[26] . سوره ی حدید، آیه ی 4.

http://www.eshia.ir/feqh/archive/text/javadi/tafsir/87/871024/
امتیاز داوران :
امتیاز کاربران :
نظرات کاربران :
نظری ثبت نشده است.
  سوره اعلی آیه 3 - المیزان
راغب اصفهانی گفته: “القدر و التقدیر: تبیین کمیة الشی ... و تقدیر الله الاشیاء علی وجهین: احدهما: باعطاء القدرة و الثانی بان یجعلها علی مقدار مخصوص و وجه حسبما اقتضت الحکمة ... کتقدیره فی النواه ان ینبت منها النخل دون التفاح و الزیتون و تقدیر منی الانسان ان یکون منه الانسان دون سائر الحیوانات. فتقدیرالله علی وجهین: احدهما بالحکم منه ان یکون کذا اولایکون کذا ... والثانی: باعطاء القدرة علیه ...“قدر و تقدیر یعنی اندازه گیری و تعیین کمیت شی. تقدیر خدا بر دو وجه است: یکی اعطاء قدرت بر اشیاء . دیگری آنکه اشیاء را بر مقدار مخصوص و وجه مخصوص قرار بدهد به اقتضاء حکمت ... مانند تقدیر هسته خرما که از آن درخت خرما بروید نه سیب و زیتون. و مانند تقدیر منی انسان که از آن انسان بوجود آید نه حیوانات دیگر.
تقدیر خدا بر دو وجه است یکی حکم به اینکه اینطور باشد و اینطور نباشد ... و دوم اعطاء قدرت به اشیاء.”
در آیه شریفه، منظور از تقدیر همان معنای دوم است. یعنی خداوند متعال همه اشیاء را بر وجه مخصوص و مقدار معین به اقتضاء حکمت و مصلحت آفریده است و آنها را در همان مسیر معین هدایت می کند. ظاهرا مفعول به “هدی” جمله “قدر” است.
یعنی “هدی الی ماقدر”. پروردگاری که برای اشیاء عالم اندازه گرفت، مقادیر و مراحلی معین کرد و آنها را به آنچه تقدیر کرده هدایت نمود و همه تکوینا به آنچه تقدیر کرده می روند. مثلا یک پرنده می داند که چگونه تخم بگذارد، چگونه بچه در بیاورد، چگونه لانه بسازد و ...پس منظور از هدایت، همان هدایت تکوینی است. خداوند متعال براساس تکوین، طفل را به سوی سینه مادر هدایت می کند. جوجه را به سوی منقار مادر هدایت می کند.
پس آیه شریفه، نظیر آیه “ربناالذی اعطی کلی شیء خلقه ثم هدی”است. پس خداوند برای هر موجودی، نحوه زندگی او را اندازه گرفت و درهمان راه آنرا به طور تکوینی هدایت و رهبری نمود و همه را در راهی که معین کرده پیش می برد. کرات و اجرام آسمانی، کائنات عالم حیوانات، نباتات، انسانها و به طورکلی کاروان خلقت، همه در راهی که خدا قرارداده پیش می روند.و اینکه خداوند متعال همه اشیاء را به اندازه مخصوص و حد معین آفرید، این اندازه هم شامل ذات اشیاء می شود و هم شامل صفات وافعال آنها.
البته برخی ا ز مفسران معتقدندهدایت در اینآیه شامل هدایت تکوینی و تشریعی هر دو خواهد شد. بیضاوی می نویسد: “فهدی فوجهه الی افعاله طبعا و اختیارا بخلق المیول و الالهامات و نصب الدوئل و انزل الآیات.
برخی دیگر از مفسران هدایت راتنها به هدایت تشریعی تفسیر کردند. سیدعبدالحسین طیب گفته: “هویت اعطاء عقل، فهم، شعور، ادراک ارسال ارسل، انزال کتب، ارشاد و ... است. به طوری که هیچ عذری برای احدی باقی نگذاشت و حجت را از هر جهت بر بندگان تمام کرد.”
امتیاز داوران :
امتیاز کاربران :
نظرات کاربران :
1) رمضانی (داور) : منبع المیزان نمی‌باشد، لطفا اصلاح فرمایید.
  سوره نجم آیه 58 - المیزان
منظور از (کاشفه )، (نفس کاشفه ) است، یعنى غیر خدا کسى نیست که گرفتارى آن روز را بر دارد، چون مراد از کشف، ازاله شداید و هراسها است.

پـس معنایش همانطور که گفتیم این است که : هیچ کسى نیست که بتواند شداید و هراسهاى آن روز را بردارد، مگرخداى سبحان بردارد.
امتیاز داوران :
امتیاز کاربران :
نظرات کاربران :
نظری ثبت نشده است.
  سوره علق آیه 6 - تدبر شخصی
آیا گمان می کنی که او شکر این نعمت را به جای می آورَد وحق شناس است؟ هرگز ! چنین نیست که شما می پندارید و حقا و به یقین انسان مرز خود را نمی شناسد و طغیان می کند ،
امتیاز داوران :
امتیاز کاربران :
نظرات کاربران :
نظری ثبت نشده است.