از آیه: تا آیه:
انتخاب سوره :
بازديد کننده گرامی چنانچه تمایل دارید، شما هم می توانید تفسیر ای در سايت ثبت کنید، تا با نام خودتان ثبت و در سايت نمایش داده شود.
 » تفسیر المیزان - خلاصه
1) (قل هو الله احد):(بگو او الله یگانه است )(احد) یعنی ذاتی که قابل تعدد و کثرت نباشد نه در خارج و نه در ذهن به همین دلیل هم به جز در مورد خداوند تعالی هرگز، در کلام ایجابی بکار نمی رود و از همین توحیدروش کامل احیاء انسانها و راه تحرک و عمل و رهایی ایشان نشأت می گیرد که بوسیله آن انسان می تواند همانطور که خداوند از او خواسته خلیفه او در زمین باشد و احکام وشرایع و ارزشها و موازین الهی را متحمل شده و در دین اخلاص بیابد. [ نظرات / امتیازها ]
2) (الله الصمد):(الله بی نیاز مطلق و مرجع و منتهای همه موجودات است )(صمد) یعنی قصد کردن با اعتماد، و خدای تعالی سید و بزرگیست که از هر سو به جانبش قصد می کنند تا حوایجشان را برآورد و تمام موجودات عالم متوجه او هستند ونیاز به او دارند.و اصولا هر چیزی که نام (شیی ء)بر آن صادق باشد در ذات و صفات و آثارش محتاج به خداست و هر چیزی در نهایت به سوی او منتهی می شود.و الف و لامی که بر سر کلمه (صمد)آمده است ، افاده حصر می کند، یعنی فقطخدای تعالی صمد مطلق است ، به خلاف (احد)که احتیاجی به الف و لام نداشت تاحصر را برساند، چون اصولا در باره احدی غیر خدا اطلاق نمی شود و تکرار نام (الله )در هر دو جمله به جهت این است که هر یک جمله ای مستقل هستند که در تعریف خدای تعالی کفایت می کنند و در عین حال هم به وسیله صفات ذاتی ، خداوند را معرفی کرده اند و هم به وسیله صفات فعلی (احد صفت ذاتی و صمد صفت فعلی است )بعضی مفسرین گفته اند کلمه صمد، هر چیز تو پری است که درونش خالی نباشد ودر نتیجه نه بخورد، نه بنوشد، نه بخوابد و به بزاید و نه زاییده شده باشد که اگر این تفسیردرست باشد آیه بعدی تفسیر کلمه (صمد)خواهد بود. [ نظرات / امتیازها ]
3) (لم یلد و لم یولد):(نه زاده و نه زاییده شده است ) [ نظرات / امتیازها ]
4) (ولم یکن له کفوا احد):(و هیچکس همتای او نیست )ولادت نوعی تجزء و قسمت پذیری است و بدون ترکیب تصور نمی شود، و هرمرکبی به اجزاء خود نیاز دارد و حال آنکه خدای متعال صمد است و حاجت همه محتاجان به او منتهی می شود، و چنین کسی احتیاج در او متصور نیست ، پس فرزندنداشتن خداوند فرع و نتیجه صمدیت اوست ، همچنین خدای متعال مجانس و همسری ندارد تا بواسطه او فرزندی پدید بیاید. از طرف دیگر خداوند هرگز از کسی زاده نشده و این امر هم فرع صمدیت اوست ،چون تولد چیزی از چیز دیگر مستلزم احتیاج مولود به والد است و خدای متعال صمداست ، بنابراین احتیاج در او تصور نمی رود و نیز هر مولودی حادث و جسمانی است لکن این امر در مورد خداوند محال است .این آیه نفی قول نصاری است که مسیح را پسر خدا می دانند و نیز نفی قول مشرکین است که آلهه خود وملائکه را فرزندان خداوند می دانستند.و اما کفو نداشتن خداوند، هیچ موجودی در ذات ، صفات یا افعال همتای خدای متعال نیست ، و هیچ مماثل و نظیر و کفوی ندارد و این صفت او هم متفرع بر صمدیت اوست ، چون هر کفوی که برای خداوند فرض شود مستلزم آنست که آن کفو مستقل درذات خود و بی نیاز از خدای متعال باشد و حال آنکه خداوند صمد مطلق است و همه موجودات محتاج اویند.لذا حاصل مفاد این سوره ، این مطلب است که ، خدای تعالی را به صفت احدیت وواحدیت توصیف می کند و در تفسیر الدر المنثور از رسولخدا ص نقل شده که سوره توحید معادل ثلث قرآن است‌ . [ نظرات / امتیازها ]
  مرضيه اسدي - تفسیرنمونه
1) او یکتا و بى همتا است
نخستین آیه از این سوره در پاسخ سؤ الات مکررى که از ناحیه اقوا
افراد مختلف در زمینه اوصاف پروردگار شده بود مى فرماید: ((بگو او خداوند یکتا و یگانه است )) (قل هو الله احد)
آغاز جمله با ضمیر ((هو)) که ضمیر مفرد غائب است و از مفهوم مبهمى حکایت مى کند، در واقع رمز و اشاره اى به این واقعیت است که ذات مقدس او در نهایت خفاء است ، و از دسترس افکار محدود انسانها بیرون ، هر چند آثار او آنچنان جهان را پر کرده که از همه چیز ظاهرتر و آشکارتر است ، چنانکه در آیه 53 سوره فصلت مى خوانیم : سنریهم آیاتنا فى الافاق و فى انفسهم حتى یتبین لهم انه الحق : به زودى نشانه هاى خود را در اطراف جهان و در درون جانشان به آنها نشان مى دهیم تا آشکار گردد که او حق است .
سپس از این حقیقت ناشناخته پرده برمى دارد و مى گوید: او خداوند یگانه و یکتا است .
ضمنا معنى ((قل )) (بگو) در اینجا این است که این حقیقت را ابراز و اظهار کن .
در حدیثى از امام باقر (علیه السلام ) آمده است که بعد از ذکر این سخن فرمود: کفار و بت پرستان با اسم اشاره به بتهاى خود اشاره کرده ، مى گفتند: این خدایان ما است اى محمد! تو نیز خدایت را توصیف کن تا او را ببینیم و درک کنیم خداوند این آیات را نازل کرد: قل هو الله احد… ((ها)) در ((هو)) اشاره به تثبیت و توجه دادن به مطلب است ، ((واو)) ضمیر غائب است و اشاره
به غائب از دید چشمها و دور از لمس حواس .
در حدیث دیگرى از امیر مؤ منان على (علیه السلام ) مى خوانیم که فرمود: در شب جنگ بدر خضر را در خواب دیدم ، از او خواستم چیزى به من یاد دهد که به کمک آن بر دشمنان پیروز شوم گفت : بگو: یا هو، یا من لا هو الا هو، هنگامى که صبح شد جریان را خدمت رسول الله (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) عرض کردم ، فرمود: یا على ! علمت الاسم الاعظم : اى على (علیه السلام ) اسم اعظم به تو تعلیم شده سپس این جمله ورد زبان من در جنگ بدر بود….
((عمار یاسر)) هنگامى که شنید حضرت امیر مؤ منان (علیه السلام ) این ذکر را روز صفین به هنگام پیکار مى خواند، عرض کرد این کنایات چیست ؟ فرمود: اسم اعظم خدا و ستون توحید است.
((الله )) اسم خاص براى خداوند است ، و مفهوم سخن امام (علیه السلام ) این است که در همین یک کلمه به تمام صفات جلال و جمال او اشاره شده است ، و به همین جهت آن اسم اعظم الهى نامیده شده .
این نام جز بر خدا اطلاق نمى شود، در حالى که نامهاى دیگر خداوند معمولا اشاره به یکى از صفات جمال و جلال او است مانند عالم و خالق و رازق و غالبا به غیر او نیز اطلاق مى شود (مانند رحیم و کریم و عالم و قادر و…)
با این حال ریشه آن معنى وصفى دارد، و در اصل مشتق از ((وله )) به معنى تحیر است ، چرا که عقلها در ذات پاک او حیران است ، چنانکه در حدیثى از امیر مؤ منان على (علیه السلام ) آمده است : الله معناه المعبود الذى یاله فیه الخلق ، و یؤ له الیه ، و الله هو المستور عن درک الابصار، المحجوب عن الاوهام و الخطرات : الله مفهومش ، معبودى است که خلق در او حیرانند و به او عشق مى ورزند، الله همان کسى است که از درک چشمها، مستور است ، و از افکار و عقول خلق محجوب .
گاه نیز آن را از ریشه ((الاهة )) (بر وزن و به معنى عبادت ) دانسته اند، و در اصل ((الاله )) است ، به معنى تنها معبود به حق .
ولى همانگونه که گفتیم ریشه آن هر چه باشد بعدا به صورت اسم خاص ‍ درآمده ، و به آن ذات جامع جمیع اوصاف کمالیه ، و خالى از هر گونه عیب و نقص اشاره مى کند.
این نام مقدس قریب هزار بار در قرآن مجید تکرار شده ، و هیچ اسمى از اسماء مقدس او این اندازه در قرآن نیامده است ، نامى است که قلب را روشن مى کند، به انسان نیرو و آرامش مى بخشد، و او را در جهانى از نور و صفا مستغرق مى سازد.
اما واژه احد از همان ماده وحدت است ، و لذا بعضى احد و واحد را به یک معنى تفسیر کرده اند و معتقدند هر دو اشاره به آن ذاتى است که از هر نظر بى نظیر و منفرد مى باشد، در علم یگانه است ، در قدرت بى مثال است ، در رحمانیت و رحیمیت یکتا است ، و خلاصه از هر نظر بى نظیر است .
ولى بعضى عقیده دارند که میان احد و ((واحد)) فرق است ((احد)) به ذاتى گفته مى شود که قبول کثرت نمى کند، نه در خارج و نه در ذهن ، و لذا قابل شماره نیست و هرگز داخل عدد نمى شود، به خلاف واحد که براى او دوم
و سوم تصور مى شود، یا در خارج ، یا در ذهن ، و لذا گاه مى گوئیم احدى از آن جمعیت نیامد، یعنى هیچکس نیامد، ولى هنگامى که مى گوئیم ، واحدى نیامد ممکن است دو یا چند نفر آمده باشند. ولى این تفاوت با موارد استعمال آن در قرآن مجید و احادیث چندان سازگار نیست .
بعضى نیز معتقدند: احد اشاره به بساطت ذات خداوند در مقابل اجزاء ترکیبیه خارجیه یا عقلیه (جنس و فصل ، و ماهیت و وجود) است ، در حالى که واحد اشاره به یگانگى ذات او در برابر کثرات خارجیه مى باشد.
در حدیثى از امام محمد باقر (علیه السلام ) مى خوانیم : ((اءحد)) فردى است یگانه و ((احد)) و ((واحد)) یک مفهوم دارد، و آن ذات منفردى است که نظیر و شبیهى براى او نیست ، و توحید اقرار به یگانگى و وحدت و انفراد او است .
در ذیل همین حدیث مى خوانیم : ((واحد از عدد نیست ، بلکه واحد پایه اعداد است ، عدد از دو شروع مى شود، بنابراین معنى ((الله احد)) یعنى معبودى که انسانها از ادراک ذات او عاجزند، و از احاطه به کیفیتش ناتوان ، او در الهیت فرد است و از صفات مخلوقات برتر.
در قرآن مجید نیز ((واحد)) و ((احد)) هر دو به ذات پاک خداوند اطلاق شده است .
جالب اینکه در توحید صدوق آمده است که مردى اعرابى در روز جنگ جمل برخاست عرض کرد: اى امیر مؤ منان ! آیا مى گوئى خداوند واحد است ؟ واحد به چه معنى ؟ ناگهان مردم از هر طرف به او حمله کردند، و گفتند: اى اعرابى ! این
چه سؤ الى است ؟ مگر نمى بینى فکر امیر مؤ منان تا چه حد مشغول مساءله جنگ است ؟ هر سخن جائى و هر نکته مقامى دارد!
امیر مؤ منان (علیه السلام ) فرمود: او را به حال خود بگذارید، زیرا آنچه را که او مى خواهد همان چیزى است که ما از این گروه دشمن مى خواهیم (او از توحید سؤ ال مى کند، ما هم مخالفان خود را به توحید کلمه دعوت مى کنیم ).
سپس فرمود: اى اعرابى ! اینکه مى گوئیم خدا ((واحد)) است چهار معنى مى تواند داشته باشد که دو معنى آن در باره خدا صحیح نیست ، و دو معنى آن صحیح است .
اما آن دو که صحیح نیست : وحدت عددى است این براى خدا جائز نمى باشد (بگوئیم او یکى است و دو تا نیست ، زیرا مفهوم این سخن آن است که دومى براى او تصور مى شود ولى وجود ندارد، در حالى که مسلما براى ذات بى نهایت حق دومى تصور نمى شود) چرا که چیزى که ثانى ندارد داخل در باب اعداد نمى شود، آیا نمى بینى که خداوند کسانى را که گفتند: ((ان الله ثالث ثلاثة )) (خدا سومى از سه نفر است ) تکفیر کرده ؟
دیگر از معانى واحد که بر خدا روا نیست این است که به معنى واحد نوعى باشد، مثل این که مى گوئیم فلانکس یکى از مردم است ، این نیز بر خدا روا نیست (چرا که خدا نوع و جنسى ندارد) مفهوم این سخن تشبیه است و خدا از هر گونه شبیه و نظیر برتر و بالاتر است .
اما آن دو مفهومى که در باره خدا صادق است نخست اینکه گفته شود خداوند واحد است یعنى در اشیاء عالم شبیهى براى او نیست ، آرى پروردگار ما چنین است .
دیگر اینکه گفته شود پروردگار ما احدى المعنى است یعنى ذات او تقسیم پذیر نیست ، نه در خارج و نه در عقل ، و نه در وهم ، آرى خداوند بزرگ چنین است کوتاه سخن اینکه خداوند احد و واحد است و یگانه و یکتا است نه به معنى واحد عددى ، یا نوعى و جنسى ، بلکه به معنى وحدت ذاتى ، و به عبارت روشن تر وحدانیت او به معنى عدم وجود مثل و مانند و شبیه و نظیر براى او است .
دلیل این سخن نیز روشن است : او ذاتى است بى نهایت از هر جهت ، و مسلم است که دو ذات بى نهایت از هر جهت غیر قابل تصور است ، چون اگر دو ذات شد هر دو محدود مى شود ، این کمالات آن را ندارد، و آن کمالات این را. [ نظرات / امتیازها ]
2) در آیه بعد در توصیف دیگرى از آن ذات مقدس یکتا مى فرماید: او خداوندى است که همه نیازمندان قصد او مى کنند (الله الصمد).
براى ((صمد)) در روایات و کلمات مفسران و ارباب لغت معانى زیادى ذکر شده است :
((راغب )) در مفردات مى گوید: صمد به معنى آقا و بزرگى است که براى انجام کارها به سوى او مى روند، و بعضى گفته اند: صمد به معنى چیزى است که تو خالى نیست بلکه پر است .
در ((مقاییس اللغة )) آمده است که ((صمد)) دو ریشه اصلى دارد: یکى به معنى ((قصد)) است ، و دیگرى به معنى ((صلابت و استحکام )) و این که به خداوند متعال صمد گفته مى شود به خاطر این است که بندگانش قصد درگاه او مى کنند.
و شاید به همین مناسبت است که معانى متعدد زیر نیز در کتب لغت براى صمد ذکر شده است : شخص بزرگى که در منتهاى عظمت است ، و کسى که مردم در حوائج خویش به سوى او مى روند کسى که برتر از او چیزى نیست ، کسى که دائم و باقى بعد از فناى خلق است .
لذا امام حسین بن على (علیهماالسلام ) در حدیثى براى صمد پنج معنى بیان فرموده : صمد کسى است که در منتهاى سیادت و آقائى است .
((صمد)) کسى است که در منتهاى سیادت و آقائى است .
((صمد)) ذاتى است دائم ازلى و جاودانى .
((صمد)) وجودى است که جوف ندارد.
((صمد)) کسى است که نمى خورد و نمى آشامد.
((صمد)) کسى است که نمى خوابد.
در عبارت دیگرى آمده است ((صمد کسى است که قائم به نفس است و بى نیاز از غیر.))
((صمد)) کسى است که تغییرات و کون و فساد ندارد.
از امام على بن الحسین (علیهماالسلام ) نقل شده است که فرمود صمد کسى است که شریک ندارد، و حفظ چیزى براى او مشکل نیست ، و چیزى از او مخفى نمى ماند.
بعضى نیز گفته اند: صمد کسى است که هر وقت چیزى را اراده کند مى گوید موجود باش ، آن هم فورا موجود مى شود.
در حدیثى آمده است که اهل ((بصره )) نامه اى به محضر امام حسین (علیه السلام ) نوشتند، و از معنى ((صمد)) سؤ ال کردند، امام (علیه السلام ) در پاسخ آنها فرمود:
بسم الله الرحمن الرحیم
اما بعد در قرآن مجادله و گفتگو بدون آگاهى نکنید، چرا که من از جدم رسول الله شنیدم مى فرمود: هر کس بدون علم سخن بگوید باید در محلى از آتش که براى او تعیین شده جاى گیرد، خداوند خودش ‍ ((صمد)) را تفسیر فرموده است : ((لم یلد و لم یولد و لم یکن له کفوا احد)): نه زاد، و نه زاده شد و احدى مانند او نیست ،…آرى خداوند صمد کسى است که از چیزى به وجود نیامده ، و در چیزى وجود ندارد، و بر چیزى قرار نگرفته ، آفریننده اشیاء و خالق آنها است ، همه چیز را به قدرتش به وجود آورده ، آنچه را براى فنا آفریده به اراده اش از هم متلاشى مى شود، و آنچه را براى بقاء خلق کرده به علمش باقى مى ماند، این است خداوند صمد….
و بالاخره در حدیث دیگرى مى خوانیم که محمد بن حنفیه از امیر مؤ منان على (علیه السلام ) در باره صمد سؤ ال کرد حضرت (علیه السلام ) فرمود: تاویل صمد آن است که او نه اسم است و نه جسم ، نه مانند و نه شبیه دارد، و نه صورت و نه تمثال نه حد و حدود، نه محل و نه مکان ، نه کیف و نه این نه اینجا و نه آنجا، نه پر است و نه خالى ، نه ایستاده است و نه نشسته ، نه سکون دارد و نه حرکت ، نه ظلمانى است نه نورانى ، نه روحانى است و نه نفسانى ، و در عین حال هیچ محلى از او خالى نیست ، و هیچ مکانى گنجایش او را ندارد، نه رنگ دارد و نه بر قلب انسانى خطور کرده ، و نه بو براى او موجود است ، همه اینها از ذات پاکش منتفى است .
این حدیث به خوبى نشان مى دهد که صمد مفهوم بسیار جامع و وسیعى دارد که هر گونه صفات مخلوقات را از ساحت مقدسش نفى مى کند، چرا که
اسمهاى مشخص و محدود، و همچنین جسمیت و رنگ و بو و مکان و سکون و حرکت و کیفیت و حد و حدود و مانند اینها، همه از صفات ممکنات و مخلوقات است ، بلکه غالبا اوصاف جهان ماده است ، و مى دانیم خداوند از همه اینها برتر و بالاتر است .
در اکتشافات اخیر آمده است که تمام اشیاء جهان ماده ، از ذرات بسیار کوچکى بنام ((اتم )) تشکیل یافته ، و اتم خود نیز مرکب از دو قسمت عمده است : هسته مرکزى ، و الکترونهائى که به دور آن در گردش است ، و عجب اینکه در میان آن هسته و الکترونها فاصله زیادى وجود دارد (البته زیاد در مقایسه با حجم اتم ) به طورى که اگر این فاصله برداشته شود اجسام به قدرى کوچک مى شوند که براى ما حیرت آور است .
مثلا اگر فاصله هاى اتمى ذرات وجود یک انسان را بردارند و او را کاملا فشرده کنند ممکن است به صورت ذره اى درآید که دیدنش با چشم مشکل باشد ولى با این حال تمام وزن بدن یک انسان را دارا است (مثلا همین ذره ناچیز 60 کیلو وزن دارد).
بعضى با استفاده از این اکتشاف علمى و با توجه به اینکه یکى از معانى صمد وجودى است که تو خالى و اجوف نیست ، چنین نتیجه گرفته اند که قرآن مى خواهد با این تعبیر هر گونه جسمانیتى را از خدا نفى کند، چرا که تمام اجسام از اتم تشکیل یافته اند، و اتم تو خالى است ، و به این ترتیب آیه مى تواند یکى از معجزات علمى قرآن باشد.
ولى نباید فراموش کرد که ((صمد)) در اصل لغت به معنى شخص ‍ بزرگى است که همه نیازمندان به سوى او مى روند و از هر نظر پر و کامل است ، و ظاهرا بقیه معانى و تفسیرهاى دیگرى که براى آن ذکر شده ، به همین ریشه باز مى گردد. [ نظرات / امتیازها ]
3) در آیه بعد به رد عقائد ((نصارى )) و ((یهود)) و ((مشرکان عرب )) که براى خداوند فرزندى ، یا پدرى قائل بودند، پرداخته ، مى فرماید: نزاد و زاده نشده (لم یلد و لم یولد).
در مقابل این بیان ، سخن کسانى است که معتقد به تثلیث (خدایان سه گانه ) بودند، خداى پدر، و خداى پسر، و روح القدس !
نصارى ((مسیح )) را پسر خدا، و یهود ((عزیر)) را پسر او مى دانستند و قالت الیهود عزیر ابن الله و قالت النصارى المسیح ابن الله ذلک قولهم بافواههم یضاهئون قول الذین کفروا من قبل قاتلهم الله انى یؤ فکون : یهود گفتند عزیر پسر خدا است ! و نصارى گفتند مسیح پسر خدا است ! این سخنى است که با زبان خود مى گویند که همانند گفتار کافران پیشین است ، لعنت خدا بر آنها باد چگونه از حق منحرف مى شوند؟! (توبه - 30).
مشرکان عرب نیز معتقد بودند که ملائکه دختران خدا هستند! و خرقوا له بنین و بنات بغیر علم : آنها براى خدا پسران و دخترانى به دروغ و از روى جهل ساختند! (انعام - 100).
از بعضى روایات استفاده مى شود که تولد در آیه ((لم یلد و لم یولد)) معنى وسیعترى دارد، و هر گونه خروج اشیاء مادى و لطیف را از او، و یا خروج آن ذات مقدس از اشیاء مادى و لطیف دیگر را نفى مى کند.
چنانکه در همان نامه اى که امام حسین (علیه السلام ) در پاسخ اهل ((بصره )) در تفسیر صمد مرقوم فرمود، جمله ((لم یلد و لم یولد)) چنین تفسیر شده : ((لم یلد)) یعنى چیزى از او خارج نشد، نه اشیاء مادى مانند فرزند، و سایر اشیائى که از مخلوقین خارج مى شود (مانند شیر از پستان مادر) و نه چیز لطیف ، مانند نفس ، و نه عوارض گوناگون ، مانند خواب و خیال و اندوه و حزن و خوشحالى و خنده
و گریه و خوف و رجاء و شوق و ملالت و گرسنگى و سیرى ، خداوند برتر از این است که چیزى از او خارج شود.
و نیز برتر از آن است که او متولد از شى ء مادى و لطیف گردد…
مانند خارج شدن موجوده زنده اى از موجود دیگر، و گیاه از زمین ، و آب از چشمه و میوه از درختان ، و خارج شدن اشیاء لطیف از منابعش ، مانند دیدن از چشم ، و شنیدن از گوش ، و استشمام از بینى ، و چشیدن از دهان ، و سخن از زبان ، و معرفت و تشخیص از دل ، و جرقه آتش از سنگ .
مطابق این حدیث تولد معنى گسترده اى دارد که هر گونه خروج و نتیجه - گیرى چیزى از چیزى را شامل مى شود، و این در حقیقت معنى دوم آیه است و معنى اول و ظاهر آن همان بود که در آغاز گفته شد، بعلاوه معنى دوم با تحلیل روى معنى اول کاملا قابل درک است ، زیرا اگر خداوند فرزند ندارد به دلیل آن است که از عوارض ماده بر کنار مى باشد.
همین معنى در باره سایر عوارض ماده صادق است.
[ نظرات / امتیازها ]
4) و در آخرین آیه این سوره مطلب را در باره اوصاف خدا به مرحله کمال رسانده ، مى فرماید: و براى او هرگز احدى شبیه و مانند نبوده است (و لم یکن له کفوا احد).
((کفو)) در اصل به معنى همطراز در مقام و منزلت و قدر است ، و سپس به هر گونه شبیه و مانند اطلاق مى شده است .
مطابق این آیه تمام عوارض مخلوقین ، و صفات موجودات ، و هر گونه نقص و محدودیت ، از ذات پاک او منتفى است ، این همان توحید ذاتى و صفاتى است ، در مقابل توحید عددى و نوعى که در آغاز تفسیر این سوره به آن اشاره شد.
بنابراین او نه شبیهى در ذات دارد، نه مانندى در صفات ، و نه مثلى در افعال ، و از هر نظر بى نظیر و بى مانند است .
امیر مؤ منان على (علیه السلام ) در یکى از خطبه هاى نهج البلاغه مى فرماید: ((لم یلد)) فیکون مولودا، ((ولم یولد)) فیصیر محدودا… و لا ((کف ء)) له فیکافئه ، و لا نظیر له فیساویه ((او کسى را نزاد که خود نیز مولود باشد، و از کسى زاده نشد تا محدود گردد،…
مانندى ندارد تا با او همتا گردد، و شبیهى براى او تصور نمى شود تا با او مساوى باشد)).
و این تفسیر جالبى است که عالى ترین دقایق توحید را بازگو مى کند. [ نظرات / امتیازها ]
  حاجيه تقي زاده فانيد - تفسیر مجمع البیان
1) آشنایى با این سوره‏ در برابر یک‏صد و دوازدهمین بوستان زیبا و پرطراوت کتاب خدا هستیم. و به لطف او به نکاتى از شناسنامه‏اش مى‏نگریم: 1 - نام این سوره‏ این سوره نام‏هاى متعددى دارد و هر کدام به تناسبى بر آن نهاده شده است‏ الف - نام نخست آن «اخلاص» به معنى «خالص ساختن» است. چرا که عقیده قلبى و عمل به این سوره انسان را یکتاپرست و پراخلاص ساخته، و به او یارى مى‏رساند تا باور خویش را از هرگونه شرک و کفر پاک و پاکیزه و خالص سازد. ب - نام دیگر این سوره «توحید» است، چرا که از آغاز تا انجام به یکتایى خدا وبى‏همتاى او رهنمون است، و هر کس به این سوره دل بندد و به آن ایمان آورد توحیدگرایى پراخلاص خواهد شد. ج - نام دیگرش «قل هو الله» است؛ چرا که خدا در آغازین آیه‏اش به پیامبر دستور مى‏دهد که با صدایى رسا اعلام کن که: حقیقت این است که خدا، یگانه و بى‏همتاست. د - این سوره را «اساس» هم خوانده‏اند، چرا که بنیاد و پایه دین و آیین و سرلوحه دعوت پیامبر و همه کتاب‏ها و دعوت‏هاى آسمانى است. ه - نام دیگر این سوره «صمد» به معنى بى‏همتاست؛ چرا که ذات پاک او شریک و همتا ندارد. و - و نیز این سوره را نسب‏نامه خداخوانده‏اند، چراکه در روایت آمده است که براى هر چیزى نسبى است و نسب نامه خدا سوره اخلاص است. و باز آورده‏اند که پیامبر این سوره و سوره «کافرون» را شفابخش و پاک‏سازنده و دور دارنده انسان از بلاى شرک و نفاق نامید. 2 - فرودگاه آن‏ در مورد فروگاه این سوره دو نظر است: از دیدگاه بیشتر قرآن پژوهان این سوره در مکّه پس از سوره «ناس» و در آغازین سال‏هاى بعثت فرود آمده است. امّا پاره‏اى نیز آن را از سوره‏هاى مدنى شمرده‏اند. 3 - شمار آیه‏هاى آن به باور مشهور این سوره داراى 4 آیه است، امّا پاره‏اى برآنند که 5 آیه دارد و دلیل این دوگانگى آن است که «لم یلد» را یک آیه شمرده‏اند. 4 - پاداش تلاوت این سوره‏ در این مورد روایات بسیارى رسیده است، براى نمونه: 1 - از پیامبر گرامى آورده‏اند که فرمود: من قرأها فکانما قرأ ثلث القرآن و اعطى من الاجر عشر حسنات بعدد من آمن بالله و ملائکته و الیوم الاخر.(345) کسى که این سوره را بخواند، بسان کسى است که یک سوم قرآن را خوانده، و به شمار همه کسانى که به خدا، فرشتگان، کتاب‏هاى آسمانى، و پیامبران او و روز رستاخیز ایمان آورده‏اند، ده پاداش به او داده مى‏شود. 2 - و نیز آورده‏اند که فرمود: أَیعجز احدکم ان یقرأثلث القرآن فى لیلة؟ آیا کسى از شما هست که از خواندن یک سوم قرآن در یک شب ناتوان باشد؟ یکى از یاران گفت: چه کسى مى‏تواند هر شب یک سوم قرآن را بخواند؟ فرمود: اقرؤا قل هو اللّه احد... سوره اخلاص را بخوانید که بسان خواندن یک سوم قرآن است.(346) 3 - و نیز آورده‏اند که فرمود: من قرأ قل هوالله احد مرة بورک علیه...(347) هر کس سوره اخلاص را یک بار بخواند به او برکت داده مى‏شود. اگر دو بار بخواند، به او و خاندان او برکت داده مى‏شود. اگر سه بار بخواند به او و خاندان و همسایگانش برکت ارزانى مى‏گردد. اگر این سوره را دوازده مرتبه بخواند براى او دوازده قصر پرشکوه در بهشت بنا مى‏کنند و نگهبانان بهشت مى‏گویند برویم کاخ برادرانمان را تماشا کنیم. و اگر یکصد بار آن را بخواند، گناه بیست و پنج سال او، جز تجاوز به مال و جان مردم، آمرزیده مى‏شود؛ و اگر چهارصد مرتبه بخواند گناه چهارصد سال او، اگر یکهزار مرتبه بخواند، از دنیا نخواهد رفت تا جایگاه خود را ببیند و یا دیگرى ببیند و براى او وصف کند. 4 - و نیز آورده‏اند که: مردى به حضور پیامبر رسید و از فقر و تهى دستى شکایت کرد. پیامبر فرمود: هنگامى که وارد منزل شدى، خواه کسى باشد یا نباشد سلام کن و سوره «اخلاص» را یک‏بار خالصانه و نیایشگرانه بخوان و از خدا خواسته‏هایت را بخواه. این مرد مدتى به این دستور عمل کرد و خدا روزى او را فراوان ساخت به گونه‏اى که خود تأمین و به همسایگان نیز کمک کرد. 5 - از امام صادق آورده‏اند که: پیامبر بر پیکر «سعد بن معاذ» نماز خواند، آن‏گاه دید هفتاد هزار فرشته به همراه جبرئیل براى نماز آمده‏اند، پیامبر دلیل این احترام به «سعد» را پرسید، که فرشته وحى گفت: او سوره «اخلاص» را نشسته و ایستاده، پیاده و سواره و در رفت و آمد مى‏خواند و این کار ما پرتوى از پاداش کار اوست.(348) 6 - و نیز از آن حضرت آورده‏اند که فرمود: کسى که یک روز از عمر او بگذرد و در نمازهاى شبانه‏روز خود سوره «اخلاص» را نخواند، به او گفته مى‏شود: یا عبدالله! لست من المصلین بنده خدا! تو از نمازگزاران واقعى نیستى.(349) 7 - و نیز آورده‏اند که فرمود: کسى که جمعه‏اى بر او بگذرد و در آن براى تقرب به خدا سوره «اخلاص» را نخواند، آن‏گاه بمیرد به دین جاهلى «ابولهب» مرده است.(350) 8 - و نیز فرمود: کسى که بیمار گردد و یا بلا و سختى بر او وارد شود و در بیمارى و سختى سوره «اخلاص» را نخواند و از خدا عافیت و شفاى خود را نخواهد و بمیرد اهل آتش است.(351) 9 - و نیز آورده‏اند که فرمود: کسى که به خدا و روز رستاخیز ایمان آورد، نباید در نماز واجب خویش سوره «اخلاص» را وانهد. کسى که پس از هر نماز این سوره را بخواند، خدا خیر دنیا و آخرت را براى او گرد مى‏آورد، و پدر و مادر او را مورد آمرزش قرار مى‏دهد.(352) 10 - از امیر مؤمنان آورده‏اند که مى‏فرمود: کسى که یازده بار پس از نماز بامدادى، سوره «اخلاص» رابخواند در آن روز دست به گناه نخواهد زد و بینى شیطان را به خاک خواهد مالید.(353) 11 - از امام کاظم آورده‏اند که مى‏فرمود: کسى که پیش از رو به رو شدن با هر دیکتاتور بیداد پیشه‏اى سوره «اخلاص» را بخواند، خدا از رو به رو، پشت سر، سمت راست و سمت چپ از او دفاع کرده و مانع رسیدن هر شرّى از سوى آن ظالم، به او شده و خیر او را نصیب وى مى‏نماید، و نیز فرمود: هرگاه از کارى ترسیدى صد آیه از هر کجاى قرآن خواستى بخوان، آن‏گاه سه‏بار بگو: خدایا، این بلا را از من دورساز.(354) 12 - و از پیامبر آورده‏اند که فرمود: کسى که صد بار سوره «اخلاص» را به هنگام خواب بخواند، خدا گناه پنجاه سال او را مى‏آمرزد.
نگرشى بر واژه‏ها
احد: این واژه به معنى یکتا، یگانه، فرد بى‏نظیر و بى‏همانند و بى‏مثال آمده است. در اصل «وَحَدَ» بوده که «و» به همزه تبدیل گردیده و «احد» شده است. این واژه به دو صورت آمده است، به صورت اسم و وصف، که در آیه شریفه به صورت وصف است.
شأن نزول‏ در مورد شأن نزول و داستان فرود این سوره روایاتى رسیده که این گونه است: 1 - در روایتى آورده‏اند که شرک‏گرایان نزد پیامبر آمدند و گفتند: اى پیامبر! پروردگارت را براى ما وصف کن، آن‏گاه بود که این سوره بر آن حضرت فرود آمد.(355) 2 - در روایت دیگر آورده‏اند که گروهى از سردمداران شرک نزد پیامبر آمدند و «عامر» که یکى از آنان بود، گفت: اى پیامبر! ما را به چه دعوت مى‏کنى؟ فرمود: به پرستش خداى یکتا و بى‏همتا. گفت: او را براى ما وصف‏نما که از طلا و نقره یا از آهن و چوب است؟ در این هنگام بود که سوره «اخلاص» بر پیامبر گرامى فرود آمد، امّا به خاطر جسارت و حق‏ستیزى آنان صاعقه‏اى آمد و پاره‏اى از آنان را دردم نابود ساخت و پاره‏اى را زخمى نمود که پس از چندى مردند. 3 - گروهى آورده‏اند که: شمارى از دانشمندان یهود به محضر پیامبر آمدند و از آن حضرت خواستند تا پروردگارش را براى آنان وصف نماید، بدان امید که باعث ایمان آنان گردد، چرا که آنان خدا را در تورات شناخته‏اند. آن‏گاه بود که این سوره فرود آمد. 4 - از حضرت صادق آورده‏اند که: گروهى از یهود به حضور پیامبر آمدند و خواستند تا پروردگارش را براى آنان وصف کند. پیامبر سه روز سکوت کرد و پاسخ آنان را نداد، تا این سوره فرود آمد و در پاسخ آنان خداى هستى را وصف کرد. 5 - در برخى از روایات آمده است، که «عبدالله بن سعد» از علماى یهود، نزد پیامبر آمد و از او خواست تا خدایش را وصف کند. پیامبر به او فرمود: تو را به خدا سوگند مژده آمدن مرا در تورات نیافته و وصف مرا نشنیده‏اى؟ در این هنگام بود که سوره «اخلاص» فرود آمد. پیامبر این سوره را بر او خواند و «عبد اللّه» اسلام آورد، امّا ایمان خود را نهان داشت تا پس از هجرت پیامبر به مدینه آشکار ساخت. تفسیر وصف خداى یکتا در سوره پیش قرآن شریف برخى از سردمداران کفر و شرک را به باد نکوهش گرفت و از دشمنى و کینه‏توزى کور آنان با پیامبر و پروردگارش سخن گفت، اینک در این سوره خدا را آن‏گونه که هست وصف مى‏کند و در آغاز روى سخن را به پیامبر مى‏نماید و مى‏فرماید: قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ هان اى پیامبر! بگو: اوست خداى یگانه، با این بیان خدا به پیامبرش فرمان مى‏دهد که به همه انسان‏ها بگو: اوست خداى یکتا، و عبادت و پرستش تنها در خور اوست. «زجاج» مى‏گوید: این سوره در واقع پاسخ کسانى است که وصف خدا را مى‏خواستند و این سوره پاسخ مى‏دهد که: خدایى که شما از او مى‏پرسید، و وصف او را مى‏خواهید یکتا و یگانه است و نظیر و همتایى ندارد. به باور «ابن عباس» منظور این است که: خدا همان خدایى است که یکتا و بى‏همتاست و نظیر و مانندى ندارد. به باور پاره‏اى، او یکتا و بى‏آغاز است و هستى را پدید آورده است. از دیدگاه برخى، او در صفات و ویژگى‏هایش یکتا و بى‏همانند است. کسى در این صفات نمى‏تواند شریک و نظیر او باشد، چرا که او زنده، آگاه، توانا، پاینده، و داراى دیگر صفاتى است که ویژه اوست وبس. و از دیدگاه برخى دیگر منظور این است که: او در کارهایش نیز یکتا و بى‏همتاست، چرا که از سویى همه کارهاى او احسان و نیکى به پدیده‏ها، به ویژه انسان‏است و هرگز در اندیشه جلب سود و یا دورساختن زیانى از خود نیست؛ به همین دلیل در این وصف یکتاست و شریک و همانندى ندارد، و کسى بسان او در خور سپاس و ستایش و پرستش نیست؛ از سوى دیگر اوست که اساس نعمت‏هاى حیات، هم چون زندگى، قدرت، کشش‏ها و خواسته‏ها، آرزوها و آرمانها و دیگر نعمت‏هاى اساسى و اصولى را پدیدآورده است، و جز او کسى توان این کار را ندارد؛ از این رو در این مورد نیز بى‏همتا است. برخى از مفسران برآنند که در آیه شریفه از خداى یکتا به «احد» تعبیر مى‏گردد و نه «واحد»، چرا که «احد» به ذات بى‏همتایى گفته مى‏شود که نه در ذهن و نه در خارج از ذهن و در ذات و صفات آن کثرت و تجزیه و تقسیم راه ندارد. به همین دلیل اگر گفته شود: واحدى توان رویارویى با او را ندارد، ممکن است دو نفر و یا چند نفر توان این کار را داشته باشند، امّا هنگامى که گفته شد: احدى نمى‏تواند با او روبه‏رو گردد، معنى این سخن این است که نمى‏توان گفت دو یا چند نفر مى‏توانند. از امام باقر آورده‏اند که در تفسیر «قل هو اللّه احد» فرمود: منظور این است که: هان اى پیامبر: آن‏چه را در وصف خدا به تو وحى نمودیم و آگاه ساختیم، آن را به روشنى براى مردم بیان کن تا حق‏پذیران و گوش‏هاى شنواى حق بشنوند و به سوى حق راه یابند.(356) واژه «هو» در آیه، کنایه از نام خداست، و «ها» به معنى توجه دادن به مطلب است، و «و» به آن ذات بى‏همتایى اشاره مى‏کند که فراتر از حواس ظاهرى است؛ درست در برابر «هذا» که به ظاهر و محسوس اشاره دارد. کفرگرایان به بت‏ها و خدایان دروغین و در دسترس خود اشاره مى‏کردند و مى‏گفتند: این خدایان ما هستند که محسوس و هویدا و در برابر دیدگان ما قرار دارند، و از پیامبر مى‏خواستند که با اشاره به ظاهر و محسوس بسان کفرگرایان، خداى خود را به آنان نشان دهد. این‏جا بود که این سوره فرود آمد و در برابر بافته‏هاى شرک‏آلود و آکنده از خرافه و اوهام آنان، با اشاره به آن ذات بى‏همتا و فراتر از حواس ظاهرى فرمود: هان اى پیامبر! بگو اوست خداى یگانه و بى‏همتا، آرى ،او ذات دانا و پاینده و زنده و دور از حواس ظاهرى و پوشیده از درک و دریافت چشم‏هاست و هموست که دیدگان را پدید آورده است و در مى‏یابد و حواس ظاهرى را آفریده است. از امیرمؤمنان آورده‏اند که فرمود: پیش از جنگ «بدر»، شبى «خضر» را در خواب دیدم و از او خواستم چیزى به من بیاموزد که بر دشمنان چیره گردم. او گفت: با همه وجود و اخلاص بگو: «یا هو! یا من لاهو الّا هو» بامداد آن روز، خواب خود را به پیامبر گرامى گفتم، و او فرمود: على جان! او «اسم اعظم» خدا را به تو آموخته است؛ یا على علمت الاسم الاعظم و من در روز پیکار «بدر» هماره آن را بر لب داشتم و خالصانه آن را زمزمه مى‏کردم. و آورده‏اند که: آن حضرت در روز «بدر» سوره مبارکه «اخلاص» را خواند و در پایان آن افزود: یا هو! یا من لاهو الّا هو! اغفرلى و انصرنى على القوم الکافرین. هان اى بى‏همتاى فراتر از درک و دریافت چشم‏ها! اى آن که خدایى جز او نیست! مرا بیامرز و بر این گروه کفرگرا پیروز ساز. و نیز آورده‏اند که: آن بزرگوار در پیکار «صفین» نیز همین «ذکر» را بر لب داشت و بر تجاوزکاران مى‏تاخت. عمار گفت: سرورم! این واژه‏هاى سرشار از مفهوم کنایى چیست که با حالتى خاص زمزم مى‏کنید؟ فرمود: این جمله پر راز و رمز، «اسم اعظم» خدا و پایه و اساس توحید است؛ و توحیدگرایى و یکتاپرستى این است که با اخلاص و ایمان و آگاهى گفته شود: «خدایى جز او نیست»، و آن‏گاه به تلاوت این آیه پرداخت که: شهد اللّه انّه لا اله الّا هو... الحکیم.(357) خدا، که هماره به عدل، قیام دارد گواهى مى‏دهد که جز او هیچ خدایى نیست؛ و فرشتگان و دانشوران نیز گواهى مى‏دهند که جز او، که توانا و فرزانه است هیچ خدایى نیست. و نیز به تلاوت این آیه که: لَوْ أَنْزَلْنا هذَا الْقُرْآنَ عَلى‏ جَبَلٍ لَرَأَیْتَهُ خاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْیَةِ اللَّهِ وَ تِلْکَ الْأَمْثالُ نَضْرِبُها لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ هُوَ اللَّهُ الَّذِی لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ عالِمُ الْغَیْبِ وَ الشَّهادَةِ هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحِیمُ هُوَ اللَّهُ الَّذِی لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ الْمَلِکُ الْقُدُّوسُ السَّلامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَیْمِنُ الْعَزِیزُ الْجَبَّارُ الْمُتَکَبِّرُ سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا یُشْرِکُونَ هُوَ اللَّهُ الْخالِقُ الْبارِئُ الْمُصَوِّرُ لَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنى‏ یُسَبِّحُ لَهُ ما فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ(358) آن حضرت پس از تلاوت این آیات و زمزمه آن «ذکر» از مرکب فرود آمد و چهار رکعت نماز عشق واخلاص گزارد و در وصف معشوق و محبوب خویش افزود: اللّه معناه المعبود الذى یأله فیه الخلق، و یؤله الیه، اللّه هو المستور عن ادراک الابصار، المحجوب عن الاوهام و الخطرات.(359) معنا و مفهوم «اللّه»، خدایى است که آفریدهایش در ذات و وصف او غرق در بهت و حیرتند، و به او عشق مى‏ورزند. «اللّه» همان حقیقت والایى است که از درک دیدگان پوشیده است و از برد اندیشه‏ها و خردهاى خردمندان محجوب. از امام باقر آورده‏اند که فرمود: «اللّه» معناه المعبود الذّى أله الخلق عن ادراک ماهیته و الاحاطة بکیفیته(360) واژه «اللّه» به معنى معبودى است که خلق از درک و شناخت ذات بى‏مانند او و احاطه به چگونگى و عمق وصف او حیرانند و در چیستى و چگونگى او درمانده‏اند. او یکتا و بى‏همانند و از وصف و ویژگى‏هاى مخلوق قراتر و پاک و منزه است. در فرهنگ عرب هنگامى که خردمند و خردوزى از احاطه علمى بر چیزى ناتوان گردد و در مورد آن غرق در بهت و حیرت شود، مى‏گویند: «أله الرجل» و زمانى که در چیزى فرو ماند گفته مى‏شود «وله الرجل». آن‏گاه مى‏فرماید: واژه «احد» به معنى یکتا و بى‏همتاست و دو واژه «احد» و «واحد» هر دو یک مفهوم دارند، که عبارت از ذات یگانه‏اى است که نه نظیرى براى او هست، و نه شبیه و مانندى؛ و توحید گرایى و یکتاپرستى عبارت است از اقرار خالصانه و صادقانه به یکتایى و بى‏همتایى او. واژه «واحد» از عدد نیست، چرا که دومى ندارد تا در عدد وارد گردد. بلکه پایه و اساس عدد است، و عدد و شماره‏ها از «دو» آغاز مى‏گردد؛ از این رو معنى «اللّه احد» یعنى خدایى که انسان‏ها از درک و شناخت ذات بى‏مثال و بى‏نظیر او ناتوان، و از احاطه به چگونگى او درمانده‏اند. او در خدایى، یکتا و بى‏همتاست، و از صفات مخلوق و پدیده پاک و برتر است.
عمران آورده است که پیامبر گروهى از مجاهدان راه آزادى را به فرماندهى على(ع) براى مبارزه با تجاوزکاران گسیل داشت. هنگامى که باز گشتند، پیامبر از آنان در مورد فرمانده‏شان پرسید که آیا از عملکرد او خشنودند؟ گفتند: آرى اى پیامبر خدا بسیار خشنودیم، چرا که او از هر جهت عالى بود، تنها یک پرسش براى ما هست و آن این است که او در نمازهاى خود هماره سوره «قل هو اللّه ...» را مى‏خواند. پیامبر از امیرمؤمنان دلیل کارش را پرسید که چرا؟ از دیگر سوره‏ها نمى‏خواند؟ فقال: لم فعلت یا على ؟ او گفت: من این سوره را بسیار دوست دارم. لحبى قل هو اللّه احد پیامبر فرمود: على جان خدا هم تو را دوست مى‏دارد. ما احببتها حتى احبّک اللّه. و «فضیل» آورده است که امام باقر به من دستور تلاوت سوره «اخلاص» را داد و فرمود: پس از این که آن را تلاوت کردى سه بار بگو: کذلک اللّه ربى(365) پرتوى از سوره مبارکه‏ 1 - ابعاد چهارگونه توحید آیات جان‏بخش سوره توحید که به ظاهر سوره‏اى کوتاه را شکل مى‏دهند، معارف عمیق و مفاهیم گسترده و پرمحتوایى را به تابلو مى‏برد این آیات از سویى ابعاد شرک را نفى و از دگر سو همه ابعاد توحید را در چشم انداز توحیدگرایان قرار مى‏دهد که عبارتند از: 1 - توحید در ذات، 2 - توحید در بعد صفات، 3 - توحید در افعال، 4 - توحید در پرستش و عبادت. این آیات روشنگرى مى‏کند که ذات او یگانه و یکتاست و براى او همتا و نظیر و شریکى نیست. روشنگرى مى‏کند که صفات او هم‏چون، علم، قدرت، حکمت، مهر و دیگر صفات او از ذات بى‏همتاى او جدا نیست، چرا که صفات او چیزى جدا و یا زائد بر ذات او نیست بلکه همه وجود او دانش و قدرت و حکمت و جاودانگى و پایندگى است و پندار ترکیب در او راه ندارد، چرا که ترکیب نیازمند به اجزاء است و ذات بى همتاى او هم پاک و منزه از آن است است. و نیز روشنگرى مى‏کند که او سرچشمه همه حرکت‏ها و افعال، و علت و سبب همه امور است،؛ چرا که پدید آورنده هستى است. و نیز روشنگرى مى‏کند که پرستش تنها از آن اوست که هستى‏بخش و نعمت آفرین است و بس. بارخدایا، ما را از یکتاشناسان و یکتاپرستان قرار ده و از بلاى شرک نهان و آشکار و تباهى‏هاى آن به عزت‏ات سوگند حفظ فرما [ نظرات / امتیازها ]
2) آیه مورد بحث در وصف دیگرى از خدا مى فرماید:

اللَّهُ الصَّمَدُ

خدا مقصوده همگان است و ذاتى است پاینده، برتر، کارساز، جاودانه و بى نیاز.

امام باقر از پدرش و او نیز از پدر گرانقدرش امام حسین آورده است که فرمود:

الصّمد الذّى قدانتهى سؤدده، و الصمد الدائم الذّى لم یزل و لا یزال...(361)

واژه «صمد» به معنى کسى است که در اوج سیادت و بزرگوارى است، آن قدرتى است که جاودانه و پاینده است، حقیقتى است توپرو فراتر از پدیده هاى مادى، کسى است که نمى خورد و نمى آشامد، و کسى است نمى خوابد و بدین سان پنج معنى و مفهوم براى این واژه مقدس ترسیم فرمود.

و نیز از حضرت باقر آورده اند که فرمود: واژه «صمد» به معنى گرانقدرى است که فراتر از دستور و هشدار او، فرمانى و هشدارى نیست.

«محمد حنفیه» در تفسیر این واژه مى گوید: «صمد» کسى است که قائم به نفس است و از غیر بى نیاز مى باشد.

به باور پاره اى «صمد» کسى است که از تغییر و تحول و کون و فساد، برتر و بالاتر است و این ها در ذات او راه ندارد و همانند و همتایى براى او نیست تا به آن وصف گردد.

از امام سجاد در مورد تفسیر واژه «صمد» پرسیدند، که فرمود: الصمد الذى لاشریک له... (362) صمد کسى است که شریک و همتا ندارد و نگهدارى چیزى بر او دشوار نیست و چیزى از او نهان نمى ماند.

و نیز آورده اند که فرمود: «صمد» آن قدرتى است که هرگاه چیزى را اراده کند، تنها مى گوید باش! و آن پدیده پدیدار مى گردد.

و نیز در روایتى آورده اند که مردم بصره در نامه اى از امام حسین(ع) از تفسیر «صمد» پرسیدند، و آن بزرگوار چنین نوشت:

بسم اللّه الرحمن الرحیم

امّا بعد، در قرآن شریف و مفاهیم بلند و عمیق آن بدون آگاهى ژرف کشمکش نکنید، چرا که از نیاى گرانقدرم شنیدم که مى فرمود: من قال فى القرآن بغیر علم فلیتبوء مقعده من النار...

هر کس بدون دانش و آگاهى در مورد مفاهیم و مقررات قرآن نظر دهد باید در جایگاهى آکنده از آتش که برایش مقرر شده است جاى گیرد.

[ نظرات / امتیازها ]
3) آن گاه مرقوم فرمود: و ان اللّه قد فسّر سبحانه الصمد، فقال: لم یلد و و لم یولد خداى فرزانه خود این واژه را به روشنى تفسیر فرمود که: نه زاده است و نه زاده شده، و نه کسى همتاى اوست.

آرى، او کسى است که چیزى از او بیرون نیامد و زاده نشد؛ نه پدیده هاى مادى بسان فرزند، و نه دیگر چیزهایى که از آفریده ها برون مى آید، و نه چیز ظریف و لطیف، مانند روح. نه عوارض گوناگونى بسان خور و خواب، شک و وهم، تردید و پندار، شادمانى و اندوه، خنده و گریه، بیم و امید، رغبت و کراهت و گرسنگى و سیرى. آرى، او از این صفات آفریده هاى خود پاک و منزه است.

در ادامه آیه در بیان وصف دیگر خدا مى افزاید:

وَلَمْ یُولَدْ

و زاده نشده است.

به بیان امام حسین(ع) او نه بسان جنبنده زاده شد، و نه بسان گل و گیاه و درخت و چشمه سار و میوه درختان از دل زمین رویید و سر برآورده. او برتر است از آن که از پدیده اى مادى و یا لطیف پدیدار گردد، او نه مانند بیرون آمدن پدیده هاى مادى از منابع خود مى باشد و نه بسان دیدن، شنیدن و بوییدن، چشیدن، سخن گفتن، شناخت و معرفت است که از چشم، گوش، زبان، دهان، و دل بر مى آید و یا جرقه آتش از سنگ.

کسى است که نه از چیزى پدیده آمده و نه در چیز دیگرى است و نه بر چیزى قرار دارد، بلکه ذات بى همتاى او آفریننده و ابداع گر پدیده هاست و همه را به قدرت خویش پدید آورده است. آن چه را براى فنا آفریده به اراده و خواست او از هم مى پاشد و آن چه را براى بقاء پدید آورده با علم بى کرانش ماندگارى مى بخشد. این است آن خدایى که بى همتاست، نه زاده است و نه زاده شده، و اوست داناى نهان و آشکار و بزرگ مرتبه و والا. [ نظرات / امتیازها ]
4) وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ کُفُواً أَحَدٌ

و هیچ کسى همتاى او نیست.

از امام صادق آورده اند که گروهى از فلسطین بر پدرم وارد شدند و پس از پرسش در موضوعات متنوعى، از تفسیر «صمد» پرسیدند. پدرم در پاسخ آنان ضمن تفسیر این واژه فرمود: این واژه از پنج حرف ساخته شده که هر کدام از این حروف به نکته اى اشاره دارد:

1 - حرف «الف» به جاودانگى و پایندگى حقیقت ذات او اشاره دارد و به این نکته که فراتر از آن است که به وسیله ابزارهاى ظاهرى شناخت، درک گردد.

شهد اللّه انّه لااله الّاهو...

2 - حرف «لام» بر «الوهیت» حق اشاره دارد، و این نکته که دو حرف «الف و لام» در این واژه ادغام مى گردند و در گفتار و شنیدن نهانند، امّا در نوشتن آشکار، نشانگر آنند که ذات بى همتاى او نه با ابزارهاى ظاهرى شناخت درک مى گردد و نه با زبان وصف کننده و گوش هیچ شنونده اى آن گونه که در خور وصف اوست وصف نمى گردد؛ چرا که «اللّه» به معنى معبودى است که خلق در او حیرانند و ذات پاک او از درک چشم ها، نهان و از اندیشه هاى آنان فراتر است و اوست که پدیدآورنده حواس و ابداع گر افکار است و این «الف و لام» در نوشتن ظاهر مى گردد تا نشانگر آن باشد که خداى فرزانه تدبیرگرى و پروردگارى اش را در پدیدآوردن آفریده ها و ترکیب ارواح لطیف با جسم هاى مادى و سنگین آشکار ساخت؛ به گونه اى که انسان وقتى به خود مى نگرد آن روح ظریف و لطیف را در دنیاى پراسرار وجود خود نمى بیند؛ درست همان گونه که «لام» در واژه «صمد» با برخى از حواس ظاهرى درک نمى گردد، امّا هنگامى که به نوشته آن واژه بنگرد، آن چه نهان است آشکار مى گردد؛ در مورد خدا نیز همین گونه است، هنگامى که در ذات و ماهیت خدا بیندیشد، به بهت و حیرت گرفتار مى گردد و اندیشه اش به جایى نمى رسد، چرا که او فراتر از حواس و اندیشه ها، بلکه آفریدگار چهره ها و اندیشه هاست، امّا هنگامى که به آفریده ها و نشانه هاى قدرت و عظمت و حکمت او نظاره کند، به یقین مى رسد که او خالق اجساد و ارواح و ترکیب دهنده آن هاست.

3 - حرف «صاد» در واژه «صمد» نشانگر آن است که خدا در سخن و پیام و وعده هایش صادق است و بندگانش را به راستى و درستى دعوت مى کند و از آنان جز راستى و درستکارى نمى خواهد و نمى پسندد.

4 - حرف «م» در این واژه به فرمانروایى حق و قدرت بى کران و پاینده و جاودانه او اشاره دارد.

5 - و حرف «دال» نشانگر پایندگى و زوال ناپذیرى ملک اوست، چرا که ذات بى همتاى اوست که پدیدآورنده پدیده هاست، و بود و نبود هم به خواست اوست.

هنگامى که سخن آن حضرت به اینجا رسید فرمود: لو وجدت لعلمى الذّى اتانى اللّه حَمَلَةً لنشرت التوحید و الاسلام و الدّین و الشرایع من الصمد...

اگر براى دانشى که خداى فرزانه به من ارزانى داشته است دل ها و اندیشه هاى آماده مى یافتم، بى گمان توحیدگرایى و دیندارى و دین باورى و مقررات خدا را از همین واژه «صمد» و در تفسیر آن به صورت بارانى جانبخش مى باراندم، امّا چگونه در حالى که نیاى گرانقدرم امیرمؤمنان دل ها و جان هاى زیبنده و آماده نیافت، تا این که ناله اى از ژرفاى دل پردرد مى کشید و بر فراز منبر مى فرمود: هان اى مردم! پیش از آن که مرا از دست بدهید هر آن چه مى خواهید بپرسید که سینه ام سرشار از دانش است و علم فراوانى در آن انباشته ام، اى کاش کسانى را مى یافتم که مى توانستند آن را بیاموزند، امّا دریغ که نمى یابم.

آن گاه افزود: هان اى مردم! شما از سوى خدا دلیل رسایى دارید، پس مردمى که خدا بر آنان خشم رانده است، به دوستى مگیرید. آنان به راستى از سراى آخرت و پاداش آن سلب امید کرده اند، درست همان گونه که کفر گرایان اهل گور قطع امید نموده اند.(364)

از امیرمؤمنان آورده اند که در پاسخ مردى که از تفسیر این سوره مى پرسید، فرمود: منظور این است که: ذات بى همتاى خدا، یگانه است، بى آنکه براى او نظیر و همتایى تصور گردد، و مقصود و مقصد همگان است و جاودانه و زوال ناپذیر است و تغییر و تحول و پراکندگى در ذات او راه ندارد. او کسى را نزاده است تا از او ارث برند، و زاده نشده است تا شریک و نظیرى براى او پندارند و از آفریده هاى او همتا و نظیر ندارد.

«ابن عباس» مى گوید: منظور این است که کسى را نزاده است تا پدر کسى باشد و زاده نشده است تا فرزند کسى باشد.

به باور پاره اى، کسى را نزاده است تا فرمانروایى او را به ارث برد، و زاده نشده است تا فرمانروایى بى کران خود را از دیگرى به ارث برده باشد.

برخى بر آنند که: کسى را نزاده است تانشانگر نیاز او باشد، چرا که فرزند خواستن نشانگر نیاز انسان است و نیز زاده نشده است تا نشانگر پدیده بودن او باشد، چرا که حدوث نیز بسان نیاز از صفات اجسام است و ذات پاک و بى همتاى او از همه این پندارها برتر و والاتر است.

آیه شریفه نشانگر پوچى پندار شرک آلود کسانى است که «عزیز» و «مسیح» را پسران خدا شمرده و بر این باور خرافى بودند که فرشتگان دختران خدا هستند. و نیز نشانگر پوچى باور خرافى آن کسانى که براى خدا نظیر و مانندى در ذات و یا صفات مى پندارند، چرا که او همتا و نظیرى در ذات و صفات ندارد.

به باور پاره اى منظور این است که: او همتا و همسرى ندارد تا از او صاحب فرزند گردد.

پاره اى بر آنند که خداى فرزانه در این سوره کوتاه یکتایى و عدالت و پاک و منزه بودن ذات بى همتاى خود را از هر عیب و نقص و نیازى به زیباترین سبک بیان فرمود و روشنگرى کرد که ذات پاک او نه جسم است و نه جوهر و عرض و نه نیاز به مکان دارد.

به باور پاره اى از دانشمندان، بلاى شرک بر هشت نوع است که عبارتند از:

محدود و ناقص پنداشتن خدا،

دستخوش دگرگونى و تغییر انگاشتن او،

یگانه نشمردن ذات پاک او و دستخوش دوگانه یا چندگانه پرستى شدن،

فراتر از یکتا شمردن او یا شرک عددى،

علت مادى پنداشتن خدا،

معلول شمردن او،

شکل و صورت پنداشتن براى او.

و قرآن در این سوره کوتاه همه اقسام و انواع شرک را نفى مى کند، چرا که با جمله «قل هو اللّه احد» کثرت و عدد را نفى مى نماید و با «اللّه الصمد» دگرگونى و نقص را؛ با «لم یلد» علت مادى بودن او را، و با «ولم یولد» معلول و پدیده بودن او را، و با آخرین جمله این سوره اشکال و اضداد را؛ و بدین سان یکتایى و بى همتایى او را به روشنى به تابلو مى برد.

عمران آورده است که پیامبر گروهى از مجاهدان راه آزادى را به فرماندهى على(ع) براى مبارزه با تجاوزکاران گسیل داشت. هنگامى که باز گشتند، پیامبر از آنان در مورد فرمانده شان پرسید که آیا از عملکرد او خشنودند؟

گفتند: آرى اى پیامبر خدا بسیار خشنودیم، چرا که او از هر جهت عالى بود، تنها یک پرسش براى ما هست و آن این است که او در نمازهاى خود هماره سوره «قل هو اللّه ...» را مى خواند.

پیامبر از امیرمؤمنان دلیل کارش را پرسید که چرا؟ از دیگر سوره ها نمى خواند؟ فقال: لم فعلت یا على ؟

او گفت: من این سوره را بسیار دوست دارم. لحبى قل هو اللّه احد

پیامبر فرمود: على جان خدا هم تو را دوست مى دارد. ما احببتها حتى احبّک اللّه.

و «فضیل» آورده است که امام باقر به من دستور تلاوت سوره «اخلاص» را داد و فرمود: پس از این که آن را تلاوت کردى سه بار بگو: کذلک اللّه ربى(365 [ نظرات / امتیازها ]
 » تفسیر کشاف
1) هو ) ضمیر الشأن ، و ( الله أحد ) هو الشأن ، کقولک : هو زید منطلق ، کأنه قیل : الشأن هذا ، وهو أن الله واحد لا ثانی له . فإن قلت : ما محل هو ؟ قلت : الرفع علی الابتداء والخبر الجملة . فإن قلت : فالجملة الواقعة خبرا لابد فیها من راجع إلی المبتدإ ، فأین الراجع ؟ قلت : حکم هذه الجملة حکم المفرد فی قولک " زید غلامک " فی أنه هو المبتدأ فی المعنی ، وذلک أن قوله ( الله أحد ) هو الشأن الذی هو عبارة عنه ، ولیس کذلک " زید أبوه منطلق " فإن زیدا والجملة یدلان علی معنیین مختلفین ، فلابد مما یصل بینهما . وعن ابن عباس : قالت قریش : یا محمد ، صف لنا ربک الذی تدعونا إلیه ، فنزلت : یعنی : الذی سألتمونی وصفه هو الله ، وأحد : بدل من قوله ، الله . أو علی : هو أحد ، وهو بمعنی واحد ، وأصله وحد . وقرأ عبد الله وأبی : هو الله أحد ، بغیر ( قل ) وفی قراءة النبی صلی الله علیه وسلم : الله أحد ، بغیر ( قل هو ) وقال من قرأ : الله أحد ، کان بعدل القرآن . وقرأ الأعمش : قل هو الله الواحد . وقرئ : أحد الله ، بغیر تنوین : أسقط لملاقاته لام التعریف . ونحوه : * ولا ذاکر الله إلا قلیلا * والجید هو التنوین ، وکسره لالتقاء الساکنین [ نظرات / امتیازها ]
2) و ( الصمد ) فعل بمعنی مفعول ، من صمد إلیه إذا قصده ، وهو السید المصمود إلیه فی الحوائج . والمعنی : هو الله الذی تعرفونه وتقرون بأنه خالق السموات والأرض وخالقکم ، وهو واحد متوحد بالإلهیة لا یشارک فیها ، وهو الذی یصمد إلیه کل مخلوق لا یستغنون عنه ، وهو الغنی عنهم [ نظرات / امتیازها ]
3) لم یلد ) لأنه لا یجانس ، حتی تکون له من جنسه صاحبة فیتوالدا . وقد دل علی هذا المعنی بقوله ( أنی یکون له ولد ولم تکن له صاحبة ) .( ولم یولد ) لأن کل مولود محدث وجسم ، وهو قدیم لا أول لوجوده ولیس یجسم ولم یکافئه أحد ، أی : لم یماثله ولم یشاکله . ویجوز أن یکون من الکفاءة فی النکاح ، نفیا للصاحبة: سألوه أن یصفه لهم ، فأوحی إلیه ما یحتوی علی صفاته ، فقوله ( هو الله ) إشارة لهم إلی من هو خالق الأشیاء وفاطرها ، وفی طی ذلک وصفه بأنه قادر عالم ، لأن الخلق یستدعی القدرة والعلم ، لکونه واقعا علی غایة إحکام واتساق وانتظام . وفی ذلک وصفه بأنه حی سمیع بصیر . وقوله ( أحد ) وصف بالوحدانیة ونفی الشرکاء . وقوله ( الصمد ) وصف بأنه لیس إلا محتاجا إلیه ، وإذا لم یکن إلا محتاجا إلیه : فهو غنی . وفی کونه غنیا مع کونه عالما : أنه عدل غیر فاعل للقبائح ، لعلمه بقبح القبیح وعلمه بغناه عنه . وقوله ( لم یولد ) وصف بالقدم والأولیة . وقوله ( لم یلد ) نفی للشبه والمجانسة [ نظرات / امتیازها ]
4) وقوله ( ولم یکن له کفوا أحد ) تقریر لذلک وبت للحکم به : فإن قلت : الکلام العربی الفصیح أن یؤخر الظرف الذی هو لغو غیر مستقر ولا یقدم ، وقد نص سیبویه علی ذلک فی کتابه ، فما باله مقدما فی أفصح کلام وأعربه ؟ قلت هذا الکلام إنما سیق لنفی المکافأة عن ذات الباری سبحانه ، وهذا المعنی مصبه ومرکزه هو هذا الظرف ، فکان لذلک أهم شی ء وأعناه ، وأحقه بالتقدم وأحراه . وقرئ : کفؤا ، بضم الکاف والفاء . وبضم الکاف وکسرها مع سکون الفاء : فإن قلت . لم کانت هذه السورة عدل القرآن کله علی قصر متنها وتقارب طرفیها ؟ قلت : لأمر ما یسود من یسود ، وما ذاک إلا لاحتوائها علی صفات الله تعالی وعدله وتوحیده ، وکفی دلیلا من اعترف بفضلها وصدق بقول رسول الله صلی الله علیه وسلم فیها : إن علم التوحید من الله تعالی بمکان ، وکیف لا یکون کذلک والعلم تابع للمعلوم : یشرف بشرفه ، ویتضع بضعه ، ومعلوم هذا العلم هو الله تعالی وصفاته ، وما یجوز علیه وما لا یجوز ، فما ظنک بشرف منزلته وجلالة محله ، وإنافته علی کل علم ، واستیلائه علی قصب السبق دونه ، ومن ازدراه فلضعف علمه بمعلومه ، وقلة تعظیمه له ، وخلوه من خشیته ، وبعده من النظر لعاقبته . اللهم احشرنا فی زمرة العالمین بک العاملین لک ، القائلین بعدلک وتوحیدک ، الخائفین من وعیدک . وتسمی سورة الأساس لاشتمالها علی أصول الدین . وروی أبی وأنس عن النبی صلی الله علیه وسلم : " أسست السموات السبع والأرضون السبع علی قل هو الله أحد " یعنی ما خلقت إلا لتکون دلائل علی توحید الله ومعرفة صفاته التی نطقت بها هذه السورة . عن رسول الله صلی الله علیه وسلم أنه سمع رجلا یقرأ قل هو الله أحد فقال : " وجبت " . قیل : یا رسول الله وما وجبت ؟ قال : " وجبت له الجنة [ نظرات / امتیازها ]
  سيد مصطفي فاطمي کيا - حکمتیار امیر ، حزب اسلامی افغانستان
1) به چند نکته اساسى در این آیه توجه کنید:
الف: هرچند مخاطب نخستین این آیه، پیامبر(ع) است، به او گفته شده که در پاسخ کسانیکه در باره خدا از تو پرسیده اند این مطلب را بگو، ولى هرمسلمانى مخاطب این آیه است، هر مسلمانى باید درمورد خدا این باورها را داشته باشد و خدا را این گونه معرفى کند.
ب: خدائیکه بسویش دعوت مىکنم، یکى از معبودان نه، بلکه مبعود یکتا و یگانه است، کسیکه خدا را معبود یگانه مىشمارد، هرمعبود دیگرى را نفى مىکند، کسیکه در کنار خدا معبود دیگرى را پرستش کند، و به دیگرى نیایش نماید، در واقع خدا را معبود یگانه خود نگرفته، هرکى به آستانه دیگرى جز خدا طمع داشت، و او را مالک مرگ و زندگى و رزق و روزى خود شمرد، درواقع او را درکنار خدا معبود گرفته، و اعتقادى به یگانگى خدا ندارد.
ج: خدا در ذات و صفات خود یکتاست، نه "ند" دارد و نه مثیلى، نه چیزى در ذات خود شبیه خداست و نه در صفات و افعال خود. کسیکه خدا را در ذات و صفات خود با مخلوق تشبیه کند، خدا را نشناخته و درک او از خدا ناقص و اشتباه آمیز است. [ نظرات / امتیازها ]
 » حکمتیار امیر ، حزب اسلامی افغانستان
2) معناى لغوى صمد، پایدار، و بدون خلل، پر و کامل است و به کسى اطلاق مىشود که نه تنها نیازمند دیگرى نیست بلکه دیگران براى رفع نیازمندى هاى خود به او رجوع مىکنند، این لفظ در آیه مذکور این مطالب را افاده مىکند:
الف: خدا از هر عیب و نقص منـزه است، کمال مطلق است، بىنیاز است، همه در خلقت و بقاى خود نیازمند او اند، و براى رفع نیازمندى هاى شان مجبور اند به او رجوع کنند.
ب: هر باور و عقیده اى که با کامل بودن خدا تصادم کند و عیب و نقصى را به خدا نسبت دهد، و خدا را در انجام کارى، محتاج و نیازمند دیگرى بشمارد، باور واهى و بىبنیاد در باره خداى صمد و یکتاست. [ نظرات / امتیازها ]
 » حکمتیار امیر ، حزب اسلامی افغانستان
3) دو مطلب از این آیه اخذ مىکنیم:
الف: خدا را با مخلوق تشبیه مکنید، مخلوق از نیست هست مىشود، براى بقا به "زادن" ضرورت دارد، در وجود خود مرهون کسیست که او را آفریده، از ماقبل خود زاده مىشود و مابعد خود را مىزاید. مبادا در مورد خدا از دیدگاهى قضاوت کنید که در اصل وضعیت مخلوق به شما القاکرده است. همواره مخلوق را چنین دیده اید، زاده مىشود و مىزاید، این اصل از وضع مخلوق مایه مىگیرد و در مورد مخلوق صدق مىکند، مبادا آنرا در رابطه با خدا بکار برید.
ب: قرآن مىفرماید که برخى از دینداران حرفوى خود را پسران خدا خوانده اند و دینداران گمراه دیگرى پیامبران شان را پسران خدا شمرده اند. چنانچه مىفرماید:
وَقَالَتِ الْیَهُودُ عُزَیْرٌ ابْنُ اللَّهِ وَقَالَتْ النَّصَارَى الْمَسِیحُ ابْنُ اللَّهِ *
التوبه: 30
یهودى ها گفتند که عزیر پسر خداست، و نصارى گفتند: مسیح پسرخداست.
وَقَالَتِ الْیَهُودُ وَالنَّصَارَى نَحْنُ أَبْنَاءُ اللَّهِ وَأَحِبَّاؤُهُ *
المائده: 18
یهود و نصارى گفتند: ما پسران خدا و دوستان او هستیم.
باید بنگریم که چه چیزى را یهود و نصارى با این گفته هاىشان قصد کرده اند و چه هدفى از آن دارند ؟ مگر یهود و نصارى کسانى نبودند که پیامبران شانرا تکذیب کردند، عده اى را به زندان ها انداخته، عده اى را از شهرى به شهرى تبعید کردند، عده اى را کشتند، یاران شانرا شکنجه و تعذیب نموده، به دار کشیدند، عیسى(ع) را باهمه معجزات و بیناتش تکذیب کردند، مادر عفیفه اش را به بغى و عصیان و بدکارى متهم نمودند، براى کشتن عیسى(ع) متحدشدند، او را به زندان کشیدند، حواریونش را کشتند، چه شد که بعد از آنکه پیامبران گرامى و مظلوم کنار آنانرا ترک گفته و از میان شان رخت بربسته اند، آنانرا تا مقام خدائى بالا برده اند، پسر خدا شمرده اند و شریک خدا پنداشته اند؟ چرا این معامله با همهء دعوتگران و صالحان صورت گرفته، در زندگىبا مخالفت هاى شدید رو برو شده اند ولى پس از مرگ عده اى آنانرا تا مقام الوهیت بالابرده اند و مرقد شانرا عبادتگاه ساخته اند. همانهاى که در دوران زندگى این شخصیت ها، یا به مخالفت آنان رفته اند و یا از یارى شان خوددارى ورزیده اند، پس از رحلت شان خود را وارث آنها جا زده اند، دین شانرا میراث خود شمرده، آنرا حرفه اى براى خود ساخته اند و از آن دکانى درست کرده اند که مفت و رایگان به آنان نان و نام داده است، مثال آنها چون کسیست که مجاور و متولى مرقدى مىشود، براى صاحب قبر، کرامت ها ثابت مىکند، مىگوید: از آن نور متجلى مىشود، به بیماران شفا مىبخشد، دعاها را اجابت مىکند، نیازها را بر آورده مىسازد، هرکى به آستانه مرقدش رسید، دست خالى برنمىگردد و … چرا این همه ستایش ها، چرا سعى براى اثبات کرامت آنها، آیا این حرف ها را براى خدا مىگوید و براى دفاع از حق و اداى دین ؟!، یا براى آنکه از کنار این مرقد تغذیه مىشود؟! و براى آنکه اثبات کرامت این قبر جیب او را پر مىکند؟! چنین است داستان کسانیکه پس از رحلت این شخصیت ها، خود را به آنان منسوب مىکنند، و تلاش هائى براى اثبات ارتباط نسبى آنان با خدا مىنمایند، قرآن براى اینکه راه را بر این حقه بازى ها بسته باشد مىفرماید: خدا نه زائیده و نه زاده شده، نه پدر خانواده خاصى و نه پسر شان، ارتباط او باهمه یکسان است، پروردگار همه است، همهء انسان ها عیال خانواده بزرگى اند که خدا آفریدگار و پروردگار آن است. [ نظرات / امتیازها ]
4) خدا کفو و همتایى ندارد ، احدى را "ند" و همتاى خدا نپذیرید، هرکى به ماسوى الله صفتى را نسبت داد که فقط سزاوار خداست، در واقع او را ند و همتاى خدا گرفته است، در حالیکه خدا هیچ همتایى ندارد. هرکى فعلى از افعال مختص براى خدا را به مخلوقى نسبت داد، در حقیقت او را شریک خدا و همتاى وى شمرده، درحالیکه خدا شریکى ندارد. قرآن با بیان این مطلب که "خدا همتایى ندارد" ریشه شرک و دوگانه پرستى را قطع کرده، و ضرب محکمى بر فرق این بت کوبیده است، شرک از این تصور خاطىء مایه مىگیرد که کسى در ستایش ماسوى الله چنان غلو کند که او را تا سطح خدایى بالا برد، و صفاتى به او نسبت دهد که جز خدا سزاوار احدى نبوده و در احدى جز خدا سراغ نمىشود، غلو در ستایش ها به شرک مى انجامد، همانگونه که قرآن مىفرماید:
وَقَالَ إِنَّمَا اتَّخَذْتُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَوْثَانًا مَوَدَّةَ بَیْنِکُمْ فِی الْحَیَاةِ الدُّنْیَا ثُمَّ یَوْمَ الْقِیَامَةِ یَکْفُرُ بَعْضُکُمْ بِبَعْضٍ وَیَلْعَنُ بَعْضُکُمْ بَعْضًا وَمَأْوَاکُمُ النَّارُ وَمَا لَکُمْ مِنْ نَاصِرِینَ *
العنکبوت: 25
جز این نیست که ماسواى خدا، "بت هایى" را به پرستش گرفته اید، بنابر دوستى میان تان در زندگانى دنیا، بعد در روز قیامت برخىمنکر برخى دیگرى شوید، و همدیگر تانرا نفرین کنید، جایگاه تان آتش بوده، هیچ یاورى نداشته باشید.
محبت، شما را به بت پرستىکشاند، در ستایش شخصیت هاى بزرگ قوم تان تا آنجا غلو کردید که آنانرا همتاى خدا گرفتید، نخست مرقد شانرا قبله و مطاف خود ساختید، سپس مجسمه هاى شانرا "اوثان" خود گرفتید، اعتکاف در پاى آنها را وسیله تقرب به خدا شمردید و در پایان در الوهیت و ربوبیت شریک خدا وهمتاى وى پنداشتید. اداره امور هستى، رسیدگى به نیاز ها، و اجابت دعا ها و شنیدن فریاد ها را میان خدا و "اوثان" تقسیم کردید، بتدریج خداى پنهان از دیده هاىکوتاه بین تانرا فراموش کردید، و خداى زاده ذهن و مصنوع دست تانرا بجاى وى نشاندید، در حالیکه قرآن مىفرماید: خدا کفو و همتایى ندارد.
هرکى گفت: خدا و اولیاءش غمگسار ما اند، کارساز ما اند، مشکل کشاى ما اند با ما اند، در کنف عنایت خدا و اولیاى او باشیم و الفاظى از این قبیل، او در واقع اولیاء را کفو و همتاى خدا گرفته، هرکى به آستانه ماسوىالله پناه برد و از آن استمداد جست در واقع براى خدا همتایى تراشیده و مرتکب شرک شده است. [ نظرات / امتیازها ]
 » دکتر محمود ویسی - سایت نوگرا
1) قل هو الله احد بگو هم او ست که احد است . یکی است و هیچ نیست جز او . اثبات کن احدیت را برای او و نفی احدیت را از غیر او . همین بود که دیگران مجال و تحملی برای اهل کفر باقی نگذاشت . این سوره به شناسنامه ی خدا هم معروف است .یعنی اگر بخواهیم خدا را به کسی معرفی کنیم باید بگوییم : احد است . یعنی اینکه ما صفر هستیم و اگر بخواهیم عزت و کرامت و شخصیت پیدا کنیم ، باید به خدا متصل شویم .باید به آن یک متصل شویم که فرد دیگری مثل او وجود ندارد . [ نظرات / امتیازها ]
2) الله الصمد چرا نفرموده است : هو الصمد ؟ به خاطر این که وقتی گفته میشود : الله احد ، خدا از ما یک انتظاری دارد و آن این که او واحد است و در مقابل احدیت خداوند اول باید نفی و جود خود بکنیم .یعنی این که ما چه هستیم ؟ اول تویی آخر تویی ، هم بگو تو هم بشنو هم تو باش ؛ ما همه لاشیم با چندین تلاش . پس موضع گیری ما در مقابل احدیت خداوند این است که ما موحد شویم .اله احد .اما در مقابل صمدیت خدا قرار نیست که موضع گیری ما ، موضع گیری احدیت باشد .لذا اگر می فرمود : هوالصمد ، یعنی همان کاری که با خدای احد می کنیم با خدای صمد هم بکنیم ، خدایی که صمد است از ما انتظاری دیگری دارد .خدایی که احد است از ما انتظاری دارد که موحد باشیم و خدایی که صمد است از ما می خواهد که دست نیاز به سویش دراز کنیم چون بی نیاز است و هر اسمی از اسماء خداوند از ما می خواهد که موضع گیری مناسب با آن اسم را داشته باشیم . وقتی که خداوند سمیع است ، موضع گیری ما هم در مقابل خدواند با ید این گونه باشد که مواظب باشیم که چه می گوییم ؟ و باید مواظب باشیم که سنجیده صحبت کنیم . وقتی که گفته شد خداوند بصیر است ، باید متوجه باشیم که چه کاری انجام می دهیم ، چون خداوند می بیند . پس در مقابل بصیر بودن خداوند ما اعمال و رفتار خودمان را کنترل می کنیم . و در مقابل عزیز بودن خداوند ما باید ذلیل باشیم و ... و در مقابل عزیز بودند خداوند ما باید ذلیل باشیم و ... در مقابل صمد بودند ، خداوند از ما می خواهد که فقیر و نیازمند باشیم . بنابراین هر اسمی از اسماء حسنی مقتضی موضع گیری خاصی است ، اما یک نکته و جود دارد و آن ایناست لذا تمام اسماء حسنای خداوند شرح اسم الله هستند . به همین خاطر در معنای اسم الله در کتابهای عقیده آمده است ، ذاتی است که جامع همه ی صفات کمال است . وچون الله صفات مختلف دارد با شناخت هر صفت او پی به جزئی از عظمتش می بریم ، قرآن می فرماید : ولله الاسماء الحسنی فادعوه بها ( 7/ 18) . خداوند اسماء حسنا دارد با همین اسماء او را بخوانید و بندگی کنید . [ نظرات / امتیازها ]
3) لم یلد و لم یولد ( این در حقیقت شرح صمدیت خداوند است )بازترین مظهر از مظاهر نیاز در کسی یا چیزی زاد و ولد است .لذا این هرگونه زاد و ولدی را از خداوند نفی می کند تا ثابت کند که او کاملا" بی نیاز است .نیاز به ازدواج ندارد و وقتی که ازدواجی در کار نباشد به طریق اولی بچه هم به دنیا نمی آورد . لم یلد یعنی به دنیا نیاورد و نمی آورد کسی را ، ولم یولد یعنی خودش هم از کسی به دنیا نیامده است .. پس نه بچه به دنیا آورده یا می آورد و نه بچه ی کسی است . [ نظرات / امتیازها ]
4) ولم یکن له کفوا" احد : نتیجه ی نهایی این می شود که هیچ چیزی هیچ کسی مانند او نیست . هیچ احدی پیدا نمی شود به صرف احد بودنش مانند خداوند باشد . لذا خداوند در احدیت خودش تک و منحصر به فرد است با درک معنای توحید از دیدگاه سوره ی اخلاص می توانیم از پوچ بودن و هیچ بودن برهیم و به خداوند متل شویم .هر چه رابطه ی خودمان را با خداوند قوی تر کنیم ، به همان اندازه شخصیت و کرامت و ارزش بیشتر پیدا می کنیم و هر مقدار از خدا فاصله بگیریم ، هر چند برخوردار از مال ، عقلانیت ، اندیشه ، منصب ، شهرت و ... باشیم باز هم صفرند و ما فقط مشغول ضرب و تقسیم و جمع و تفریق این صفرها هستیم و باقی مانده اش هم صفر است . کل من علیها فان * و یبقی و جه ربک ذوالجلال و الا کرام * (55/ 27 _ 26) .کل شی هالک الا وجهه له الحکم و الیه ترجعون ( 28/88 ) .

از خداوند می خواهیم که دل های ما را به نور توحید روشن بگرداند و ما را از صفر و صفر بودن برهاند و به خودش متصل بگرداند .

[ نظرات / امتیازها ]
  نيره تقي زاده فايند - تفسیرهدایت
1) [1] ‌اگر‌ آدمی‌ ‌از‌ زندان‌ ذات‌ و ‌در‌ بند هوای‌ نفس‌ بودن‌ خارج‌ نشود، امکان‌ بیرون‌ آمدن‌ ‌از‌ ظلمتکده شرک‌ ‌برای‌ ‌او‌ میسّر نخواهد شد، و ‌اگر‌ خوب‌ دقت‌ کنیم‌، ریشه ‌هر‌ کفر و شرک‌ و سرکشی‌ ‌را‌ ‌در‌ دوستی‌ نفس‌ و هوای‌ ‌آن‌ خواهیم‌ یافت‌، و ‌حتی‌ ‌آن‌ کس‌ ‌که‌ طاغیان‌ ‌ یا ‌ بتان‌ ‌را‌ می‌پرستد، ‌در‌ حقیقت‌ هوای‌ نفس‌ خویش‌ ‌را‌ ‌در‌ صورت‌ طاغیان‌ و شهوات‌ ‌خود‌ ‌را‌ ‌در‌ هیکل‌ بتان‌ پرستش‌ می‌کند.

‌پس‌ ‌اگر‌ ‌از‌ ‌خود‌ دوستی‌ خارج‌ شوی‌، و ‌به‌ چالش‌ ‌با‌ تاریکیهای‌ هوای‌ نفس‌ برخیزی‌، ‌به‌ اذن‌ ‌خدا‌ ‌به‌ سرزمین‌ وسیع‌ پاکیزه یکتاپرستی‌ بدون‌ قید و شرط راه‌ خواهی‌ یافت‌.

آیا چگونه‌ می‌توانیم‌ ‌از‌ زندان‌ ذات‌ خویش‌ خارج‌ شویم‌! ‌با‌ مبارزه و چالش‌ ‌با‌ هراسهای‌ طاغیان‌ و گمراهیهای‌ اجتماع‌ و خرافات‌ گذشتگان‌ و مقدمات‌ باطلی‌ ‌که‌ ‌در‌ نزد ‌ایشان‌ رایج‌ بوده‌ ‌است‌.

تاریخ‌ یکتاپرستان‌ خلاصه‌ای‌ ‌از‌ مبارزه تلخ‌ میان‌ ‌ایشان‌ و خوانندگان‌ مردم‌ ‌به‌ شرک‌ و گمراهی‌ ‌است‌ ... آیا ‌در‌ تاریخ‌ پیامبران‌ و صدّیقان‌ نخوانده‌اید ‌که‌ چگونه‌‌با‌ نور توحید ‌برای‌ ‌بر‌ انداختن‌ تاریکیهای‌ زمان‌ خویش‌ ‌به‌ مبارزه‌ برخاستند! ... همه ‌اینکه‌ تاریخ‌ ‌در‌ ‌اینکه‌ سوره‌ ‌با‌ یک‌ کلمه‌ خلاصه‌ می‌شود، ‌یعنی‌ کلمه:

«قُل‌‌-‌ بگو:» بدون‌ فرمانبرداری‌ ‌از‌ ‌اینکه‌ دستور صریح‌ نمی‌توانیم‌ ‌به‌ آسمان‌ توحید عروج‌ کنیم‌، بدان‌ سبب‌ ‌که‌ توحید ‌خود‌ شکستن‌ قیدهای‌ شرک‌ و گشودن‌ بندها و زنجیرهای‌ گمراهی‌ ‌است‌، و ناگزیر می‌بایستی‌ اراده‌ ‌در‌ ضمیرت‌ ‌به‌ کار افتد و روح‌ چالش‌ ‌در‌ عقلت‌ تبلور پیدا کند، و فطرت‌ پاک‌ نخستینت‌ ‌از‌ زیر توده‌های‌ نادانی‌ و غفلت‌ و فراموشی‌ برخیزد و بیرون‌ آید، و ‌اگر‌ خواستار شناختن‌ ‌خدا‌ و نزدیکی‌ ‌به‌ ‌او‌ دست‌ یافتن‌ ‌به‌ رضوان‌ و فردوس‌ ‌او‌ هستی‌، باید همه ‌اینکه‌ کارها ‌را‌ ‌به‌ انجام‌ برسانی‌.

«هُوَ‌-‌ ‌او‌ ‌است‌،» و ‌آن‌ غیبی‌ ‌است‌ ‌که‌ هرگز علم‌ تو ‌بر‌ ‌او‌ محیط نخواهد شد، و تنها پرتوی‌ ‌از‌ نور ‌او‌ پاره آتشی‌ ‌است‌ ‌که‌ همه هستی‌ تو ‌را‌ مشتعل‌ می‌سازد و چنان‌ ‌است‌ ‌که‌ ‌به‌ سختی‌ می‌توانی‌ ‌آن‌ ‌را‌ تحمل‌ کنی‌. ‌او‌ خدایی‌ ‌است‌ ‌که‌ قلب‌ تو درباره ‌او‌ گرفتار حیرت‌ ‌است‌، و ‌به‌ اندازه‌ای‌ نزدیک‌ ‌است‌ ‌که‌ ‌او‌ ‌را‌ ‌در‌ همه‌ چیز می‌بینی‌، و ‌در‌ عین‌ حال‌ دور ‌است‌ و ذات‌ ‌او‌ ‌را‌ نمی‌توانی‌ بشناسی‌.

‌در‌ حدیثی‌ ‌به‌ جا مانده‌ ‌از‌ امام‌ باقر‌-‌ ‌علیه‌ ‌السلام‌‌-‌ ‌در‌ معنی‌ «‌هو‌» آمده‌ ‌است‌ ‌که‌ ‌گفت‌: «اسمی‌ مورد اشاره‌، و کنایه‌ای‌ ‌از‌ غایب‌ ‌است‌، ‌پس‌ هاء خبر دهنده ‌از‌ یک‌ معنی‌ ثابت‌ ‌است‌، و واو اشاره ‌به‌ آنچه‌ ‌از‌ حواس‌ غایب‌ ‌است‌، ‌به‌ همان‌ گونه‌ ‌که‌ گفته تو «‌هذا‌» اشاره ‌به‌ مشاهده‌ شده‌ای‌ ‌با‌ حواس‌ ‌است‌».«1»

‌او‌ کسی‌ ‌است‌ ‌که‌ نفوس‌ ‌ما خواستار دیدار ‌او‌، و قلبهای‌ ‌ما آکنده ‌از‌ دوستی‌ ‌او‌ ‌است‌، و همه‌ خواهان‌ شراره‌های‌ وجه‌ کریم‌ اوییم‌ و تشنه دست‌ یافتن‌ ‌به‌ جام‌ محبت‌ ‌او‌ و نزدیک‌ شدن‌ ‌به‌ وی‌.

‌او‌ ‌با‌ یک‌ کلمه‌ «‌هو‌» ‌است‌ ‌که‌ ‌با‌ ‌آن‌ ‌به‌ وی‌ اشاره‌ می‌کنیم‌ بی‌ ‌آن‌ ‌که‌محدود و مقیدش‌ سازیم‌، ‌ یا ‌ مدعی‌ شناخت‌ ذات‌ ‌او‌ شویم‌، ‌ یا ‌ چیستی‌ و چونی‌ ‌او‌ ‌را‌ توهم‌ کنیم‌.

و روایت‌ ‌شده‌ ‌است‌ ‌که‌ ‌علی‌‌-‌ ‌علیه‌ ‌السلام‌‌-‌ یک‌ شب‌ پیش‌ ‌از‌ جنگ‌ بدر خضر‌-‌ ‌علیه‌ ‌السلام‌‌-‌ ‌را‌ ‌در‌ خواب‌ دید و ‌به‌ ‌او‌ ‌گفت‌: «چیزی‌ ‌به‌ ‌من‌ بیاموز ‌که‌ ‌به‌ وسیله ‌آن‌ ‌بر‌ دشمنان‌ پیروز شوم‌» و خضر ‌در‌ جوابش‌ ‌گفت‌: بگو ‌ یا ‌ ‌هو‌؟ ‌ یا ‌ ‌من‌ ‌لا‌ ‌هو‌ الا ‌هو‌؟ ‌پس‌ چون‌ صبح‌ شد ‌علی‌‌-‌ ‌علیه‌ ‌السلام‌‌-‌ داستان‌ خواب‌ ‌را‌ ‌برای‌ ‌رسول‌ اللّه‌ نقل‌ کرد، و ‌او‌ ‌به‌ وی‌ ‌گفت‌: ای‌ ‌علی‌؟ اسم‌ اعظم‌ ‌را‌ یاد گرفتی‌ و ‌در‌ روز بدر ‌بر‌ زبانم‌ روان‌ ‌بود‌»، و روایت‌ اضافه‌ کرده‌ ‌است‌ ‌که‌: امیر المؤمنین‌‌-‌ ‌علیه‌ ‌السلام‌‌-‌ قُل‌ هُوَ اللّه‌ُ أَحَدٌ ‌را‌ خواند، و چون‌ ‌از‌ خواندن‌ ‌آن‌ فارغ‌ شد ‌گفت‌: «‌ یا ‌ ‌هو‌؟ ‌ یا ‌ ‌من‌ ‌لا‌ ‌هو‌ الا ‌هو‌؟ اغفر لی‌ و انصرنی‌ ‌علی‌ القوم‌ الکافرین‌».«2»

«اللّه‌ُ‌-‌ خدای‌،» خدای‌ معبودی‌ ‌که‌ آسمانها و زمین‌ ‌او‌ ‌را‌ تسبیح‌ می‌گوید، و متحیران‌ درباره ‌او‌ ‌در‌ حیرت‌اند، و پناهخواهان‌ ‌به‌ ‌او‌ پناه‌ می‌برند.

‌در‌ حدیثی‌ ‌به‌ جا مانده‌ ‌از‌ امام‌ ‌علی‌‌-‌ ‌علیه‌ ‌السلام‌‌-‌ چنین‌ آمده‌ ‌است‌:

«معنی‌ «اللّه‌» ‌یعنی‌ معبودی‌ ‌که‌ آفریدگان‌ ‌در‌ فهم‌ چیستی‌ و احاطه‌ پیدا کردن‌ ‌به‌ چگونگی‌ ‌او‌ سرگردانند، و ‌خدا‌ ‌از‌ دریافت‌ چشمها پوشیده‌ و ‌از‌ توهمها و خاطره‌ها مستور ‌است‌».

‌از‌ امام‌ باقر‌-‌ ‌علیه‌ ‌السلام‌‌-‌ روایت‌ ‌شده‌ ‌است‌ ‌که‌ ‌گفت‌: «معنی‌ ‌خدا‌ معبودی‌ ‌است‌ ‌که‌ آفریدگان‌ ‌از‌ فهم‌ چیستی‌ ‌او‌ و احاطه‌ پیدا کردن‌ ‌به‌ چگونگی‌ ‌او‌ ‌در‌ حیرت‌اند (إله‌)، و عرب‌ هنگامی‌ می‌گوید «إله‌ الرجل‌» ‌که‌ مرد متحیر مانده‌ ‌باشد‌ و ‌به‌ آنچه‌ مورد نظر ‌است‌ علمی‌ ندارد، و هنگامی‌ می‌گوید «وله‌» ‌که‌ ‌از‌ ترس‌ ‌به‌ چیزی‌ پناه‌ برده‌ شد» و اضافه‌ کرد ‌که‌: «‌پس‌ إله‌ ‌از‌ حواس‌ّ خلق‌ مستور و پوشیده‌‌است‌».«3»

بدین‌ گونه‌ کلمه «اللّه‌» ‌بر‌ حسب‌ ‌اینکه‌ روایت‌ مشتق‌ ‌از‌ «إله‌» ‌است‌ ‌که‌ معانی‌ معبود ‌را‌ ‌در‌ ‌خود‌ جمع‌ دارد، ‌که‌ مردم‌ درباره ‌او‌ متحیرند و متحیران‌ ‌به‌ ‌او‌ پناه‌ می‌برند.

«أَحَدٌ‌-‌ یگانه‌.»

‌با‌ وجود ‌اینکه‌ ‌که‌ «أحد»، چنان‌ ‌که‌ گفته‌اند: مشتق‌ ‌از‌ «واحد» ‌است‌، دلالت‌ ‌آن‌ ‌بر‌ وحدانیت‌ و یکتایی‌ بیشتر ‌است‌، و خداوند سبحانه‌ و ‌تعالی‌ بی‌نظیر و شریک‌ ‌است‌، و اعضاء و اجزاء ندارد، چه‌ ‌در‌ واقع‌ و چه‌ ‌در‌ نظر عقل‌ و وهم‌، و معنی‌ احد ‌آن‌ نیست‌ ‌که‌ ‌او‌ یکی‌ ‌از‌ دو ‌تا‌ ‌است‌، ‌ یا ‌ نوعی‌ ‌از‌ انواع‌ ‌است‌، هرگز ... ‌او‌ واحد بی‌عدد واحد بی‌شبیه‌ و نظیر ‌است‌.

‌در‌ حدیث‌ آمده‌ ‌است‌ ‌که‌ ‌در‌ جنگ‌ جمل‌ یک‌ اعرابی‌ ‌از‌ امام‌ امیر المؤمنین‌‌-‌ ‌علیه‌ ‌السلام‌‌-‌ ‌از‌ معنی‌ «واحد» سؤال‌ کرد، و مردم‌ ‌به‌ ‌آن‌ اعرابی‌ گفتند: مگر نمی‌بینی‌ ‌که‌ امیر المؤمنین‌ آشفته‌ خاطر ‌است‌!؟ و امام‌ ‌گفت‌: ‌او‌ ‌را‌ ‌به‌ حال‌ ‌خود‌ وا گذارید ‌که‌ آنچه‌ اعرابی‌ می‌خواهد همان‌ چیزی‌ ‌است‌ ‌که‌ ‌ما ‌از‌ قوم‌ می‌خواهیم‌، (‌یعنی‌ یکتا شمردن‌ ‌خدا‌ و معرفت‌ حقیقی‌ ‌به‌ ‌او‌ پیدا کردن‌، و مقصودش‌ ‌از‌ قوم‌ دشمنان‌ ‌بود‌) و سپس‌ ‌گفت‌:

«‌در‌ حق‌ ‌خدا‌ گفتن‌ ‌اینکه‌ ‌که‌ واحد ‌است‌ ‌بر‌ چهار گونه‌ ‌است‌: دو گونه‌ ‌از‌ ‌آنها‌ ‌در‌ حق‌ ‌خدا‌ روا نیست‌، و دو گونه‌ حق‌ ‌است‌، ‌از‌ ‌آن‌ دو ‌که‌ روا نیست‌، یکی‌ ‌اینکه‌ ‌است‌ ‌که‌ ‌از‌ واحد منظور ‌از‌ باب‌ اعداد ‌باشد‌، بدان‌ سبب‌ ‌که‌ آنچه‌ دوم‌ ندارد ‌در‌ باب‌ اعداد داخل‌ نمی‌شود، و ‌آن‌ کس‌ ‌که‌ بگوید: ‌خدا‌ سومی‌ ‌از‌ سه‌ ‌تا‌ ‌است‌، کافر ‌است‌، و ‌اگر‌ کسی‌ بگوید ‌که‌ یکی‌ ‌از‌ مردم‌ ‌است‌ و مقصودش‌ نوعی‌ ‌از‌ جنس‌ ‌باشد‌، روا نیست‌، چه‌ ‌اینکه‌ تشبیه‌ ‌است‌ و ‌در‌ حق‌ پروردگار ‌ما روا نیست‌، و اما ‌آن‌ دو وجهی‌ ‌که‌ روا ‌است‌، ‌آن‌ ‌است‌ ‌که‌ شخص‌ بگوید ‌که‌ خدای‌ عز و جل‌ احدی‌ّ المعنی‌‌است‌، و مقصودش‌ ‌آن‌ ‌باشد‌ ‌که‌: ‌او‌ ‌در‌ وجود تقسیم‌ پذیر نیست‌، و نیز ‌در‌ عقل‌ و وهم‌ ‌به‌ همین‌ گونه‌ ‌است‌، چنین‌ ‌است‌ پروردگار ‌ما عز و جل‌».«4»

و بدین‌ گونه‌ واحد میان‌ ‌ما و پروردگارمان‌ مشترک‌ ‌است‌، چنان‌ ‌که‌ می‌گوییم‌: «‌اینکه‌ یکی‌ ‌از‌ مردم‌ ‌است‌» و «‌خدا‌ یکی‌ و واحد ‌است‌»، ولی‌ هیهات‌ ‌که‌ بشود ‌آن‌ دو واحد ‌را‌ ‌با‌ ‌هم‌ شبیه‌ دانست‌، و احدیت‌ پروردگار ‌ما ‌از‌ گونه‌ احدیت‌ آفریدگان‌ ‌او‌ نیست‌. بهتر ‌است‌ ‌در‌ ‌اینکه‌ باره‌ ‌به‌ حدیثی‌ ‌از‌ امام‌ ابو الحسن‌‌-‌ ‌علیه‌ ‌السلام‌‌-‌ گوش‌ فرا داریم‌ ‌که‌ ‌از‌ تشابه‌ محال‌ سخن‌ می‌گوید. و ‌آن‌ ‌در‌ معانی‌ ‌است‌ نه‌ ‌در‌ نامها ‌که‌ مشترک‌ ‌است‌، می‌گوید:

«تشبیه‌ ‌در‌ معانی‌ ‌است‌، و اما ‌در‌ اسماء واحد ‌است‌ و دلالت‌ ‌بر‌ مسمی‌ دارد، و ‌از‌ ‌آن‌ روی‌ چنین‌ ‌است‌ ‌که‌ چون‌ گفته‌ شود انسان‌ واحد ‌است‌، خبر ‌از‌ ‌آن‌ می‌دهد ‌که‌ یک‌ جسد ‌است‌ نه‌ دو، و نفس‌ انسان‌ واحد نیست‌، بدان‌ سبب‌ ‌که‌ اندامهای‌ مختلف‌ دارد، و دارای‌ رنگهای‌ متفاوت‌ ‌است‌، و ‌از‌ اجزایی‌ جدا و متفاوت‌ نسبت‌ ‌به‌ یکدیگر ترکیب‌ ‌شده‌، چنان‌ ‌که‌ خون‌ ‌او‌ چیزی‌ جز گوشت‌ ‌او‌ ‌است‌، و گوشت‌ ‌او‌ سوای‌ خون‌ ‌او‌ ‌است‌، و عصب‌ ‌او‌ ‌غیر‌ ‌از‌ رگ‌ ‌او‌، و موی‌ ‌او‌ جز پوست‌ ‌او‌، و سیاهی‌ ‌او‌ جز سفیدی‌ ‌او‌، و ‌به‌ همین‌ گونه‌ ‌است‌ همه چیزهای‌ آفریده دیگر، ‌پس‌ انسان‌ ‌از‌ لحاظ اسم‌ واحد ‌است‌ نه‌ ‌در‌ معنی‌، و ‌خدا‌ جل‌ جلاله‌ واحدی‌ ‌است‌ ‌که‌ واحد دیگری‌ جز ‌او‌ نیست‌، و اختلاف‌ و تفاوتی‌ ‌در‌ ‌او‌ نیست‌، و زیادتی‌ و نقصانی‌ ندارد، ‌پس‌ انسان‌ آفریده ساخته‌ ‌شده‌ ترکیبی‌ ‌از‌ اجزاء مختلف‌ و جوهرهای‌ گوناگون‌ ‌است‌، ولی‌ مجموع‌ ‌آنها‌ یک‌ شی‌ء واحد ‌است‌».«5»

احدیت‌ و یگانگی‌ ‌خدا‌ ‌با‌ شناخت‌ استیلای‌ کامل‌ وی‌ ‌بر‌ همه‌ چیز، و ‌اینکه‌ ‌که‌ ‌او‌ ‌هر‌ چه‌ بخواهد می‌کند، و عبادت‌ تنها مخصوص‌ ‌او‌ ‌است‌، و ‌هر‌ چه‌ جز ‌او‌ پرستش‌ شود بی‌حاصل‌ ‌است‌، تجلّی‌ پیدا می‌کند.اما خرافات‌ جاهلیت‌ ‌از‌ گونه ‌آن‌ ‌که‌ نیروی‌ دیگری‌ مستقل‌ ‌از‌ نیروی‌ خالق‌ وجود دارد، برخاسته ‌از‌ جهل‌ و نادانی‌ نسبت‌ ‌به‌ ‌خدا‌ ‌است‌، و دیگر ‌اینکه‌ ‌که‌ ‌بر‌ آفریننده کاینات‌ ناتوانی‌ و محدود و مقید بودن‌ محال‌ ‌است‌، ‌پس‌ چگونه‌ ممکن‌ ‌است‌ پروردگار ‌ما، مثلا، عاجز ‌از‌ خلاص‌ شدن‌ ‌از‌ شرّ ابلیس‌ ‌باشد‌‌-‌ ‌تا‌ ‌آن‌ جا ‌که‌ آفریدگان‌ ‌را‌ آفرید ‌تا‌ ‌از‌ طینت‌ خبیثی‌ ‌که‌ ‌از‌ ازل‌ ‌با‌ ‌او‌ ‌بود‌ همان‌ ابلیس‌ ‌است‌ خلاص‌ شود!؟ هرگز چنین‌ نیست‌ ... خدای‌ متعال‌ آفریننده ابلیس‌ و مسلط ‌بر‌ ‌او‌ ‌است‌ ‌پس‌ ‌بر‌ ‌ما بنا ‌بر‌ فرمان‌ عقل‌ جایز نیست‌ ‌که‌ ابلیس‌ ‌را‌ همچون‌ یکی‌ ‌از‌ دو ‌خدا‌ پرستش‌ کنیم‌.

افسانه نور و ظلمت‌ و ‌اینکه‌ ‌که‌ دو خدای‌ قدیم‌اند، و ‌اینکه‌ ‌که‌ ظلمت‌ داخل‌ ‌در‌ نور ‌ یا ‌ نور داخل‌ ‌در‌ ظلمت‌ شد و، ‌به‌ گفته مانویان‌، آفریدگان‌ آفریده‌ شدند نیز برخاسته ‌از‌ نادانی‌ نسبت‌ ‌به‌ ‌خدا‌ و ‌به‌ قدرت‌ بی‌حدّ و قید ‌او‌ ‌است‌، و چگونه‌ ممکن‌ ‌است‌ پروردگاری‌ ‌که‌ ‌به‌ قدرت‌ توصیف‌ می‌شود، و قدرت‌ ‌او‌ ‌در‌ کاینات‌ عجیب‌ مشاهده‌ می‌شود، نتواند ‌بر‌ تاریکی‌ مسلط شود!؟ ‌او‌ ‌که‌ نور و ظلمت‌ ‌را‌ ‌به‌ قدرت‌ ‌خود‌ آفریده‌ ‌است‌!؟ نیز ‌از‌ ‌اینکه‌ گونه‌ ‌است‌ اساطیری‌ ‌که‌ ‌در‌ زمینه پرستش‌ چیزهایی‌ جز ‌خدا‌ وجود داشته‌ و ‌در‌ دینهای‌ آسمانی‌ نیز داخل‌ ‌شده‌ ‌است‌، همچون‌: اعتقاد ‌به‌ ‌اینکه‌ ‌که‌ کاینات‌ ‌را‌ خدایان‌ کوچکی‌ ‌است‌ ‌که‌ فرزندان‌ خدای‌ بزرگترند و آنان‌ همچون‌ پسران‌ و دختران‌ ‌او‌ ‌به‌ شمار می‌روند و بعضی‌ ‌از‌ ‌آنها‌ ‌از‌ بعضی‌ دیگر ‌به‌ ‌او‌ نزدیکترند، و ‌بر‌ مردمان‌ لازم‌ ‌است‌ ‌که‌ ‌به‌ ‌آنها‌ تقرب‌ پیدا کنند و مجسمه‌هایی‌ ‌از‌ ‌آنها‌ فراهم‌ آورند ‌تا‌ ارواح‌ ‌آنها‌ ‌در‌ ‌اینکه‌ مجسمه‌ها حلول‌ کند، و منشأ پرستش‌ بتان‌ ‌از‌ زمان‌ پیدایش‌ ‌تا‌ کنون‌ همین‌ اندیشه‌ بوده‌ ‌است‌.

همه ‌اینکه‌ اسطوره‌ها و افسانه‌ها برخاسته ‌از‌ نادانی‌ نسبت‌ ‌به‌ مقام‌ الوهیت‌ و ‌به‌ ‌اینکه‌ حقیقت‌ ‌است‌ ‌که‌ آفریننده آسمانها و زمین‌ و آنچه‌ ‌در‌ ‌آنها‌ و ‌در‌ میان‌ ‌آنها‌ ‌است‌، ناتوان‌ و محدود نیست‌؟ ‌اگر‌ ‌در‌ ‌او‌ طینتی‌ ابدی‌ وجود می‌داشت‌، ‌اینکه‌ یک‌ نیز ‌در‌ مقام‌ پروردگاری‌توانا و دانا می‌بود، ولی‌ چگونه‌ امکان‌ ‌آن‌ ‌است‌ ‌که‌ دو قدرت‌ مطلق‌ متضاد ‌با‌ یکدیگر جمع‌ شود و یکی‌ ‌از‌ ‌آن‌ دو نتواند دیگری‌ ‌را‌ ‌از‌ میان‌ ببرد.

‌با‌ تفکر ‌در‌ جهانسازی‌ ‌خدا‌ و قدرت‌ بزرگ‌ ‌او‌ همه ‌اینکه‌ اسطوره‌های‌ باطل‌ متلاشی‌ می‌شود، و قدرت‌ نامحدود ‌خدا‌ ‌که‌ ‌در‌ آفرینش‌ وی‌ و نظامی‌ ‌که‌ ‌در‌ جهان‌ ‌به‌ جریان‌ انداخته‌ ‌است‌ تجلّی‌ پیدا می‌کند، و ‌به‌ همین‌ گونه‌ آشکارا معلوم‌ می‌شود ‌که‌ ‌اینکه‌ نظام‌ و ‌اینکه‌ آفرینش‌ دو خدای‌ جز ‌او‌ نیست‌ ‌که‌ می‌بایستی‌ پرستیده‌ شوند و جاهلیت‌ نوین‌ ‌که‌ تسلیم‌ ماده‌ و پرستنده ‌آن‌ ‌شده‌ ‌است‌ چنین‌ می‌کند، ‌آنها‌ نیز آفریده‌های‌ خدایند و ‌به‌ میانجیگری‌ ‌آنها‌ عظمت‌ و قدرت‌ ‌او‌، جل‌ جلاله‌، آشکار می‌شود. [ نظرات / امتیازها ]
2) [2] و یکی‌ ‌از‌ مظاهر احدیت‌، صمدیت‌ و پری‌ ‌است‌ ‌که‌ اشاره ‌به‌ حقایقی‌ گوناگون‌ می‌کند ‌که‌ همه ‌آنها‌ ‌را‌ یک‌ بصیرت‌ ‌در‌ ‌خود‌ متجلی‌ می‌سازد، و ‌آن‌ ‌اینکه‌ ‌که‌ ‌خدا‌ اندامها و اجزاء و نیز حالاتی‌ ‌که‌ گاه‌ ‌بر‌ ‌او‌ عارض‌ شود ندارد.

«اللّه‌ُ الصَّمَدُ‌-‌ خدای‌ پر و بی‌نیاز.»

امام‌ حسین‌ ‌بن‌ ‌علی‌‌-‌ علیهما ‌السلام‌‌-‌ درباره کلمه صمد چنین‌ گفته‌ ‌است‌: «صمد: ‌آن‌ ‌که‌ جوف‌ ندارد، و صمد: ‌آن‌ ‌که‌ بزرگی‌ و آقایی‌ ‌او‌ ‌به‌ منتها درجه‌ رسیده‌، و صمد: ‌آن‌ ‌که‌ نمی‌خورد و نمی‌آشامد، و صمد: ‌آن‌ ‌که‌ نمی‌خوابد، و صمد: ‌آن‌ ‌که‌ همیشه‌ بوده‌ و همیشه‌ خواهد ‌بود‌».«6»

‌از‌ امام‌ باقر‌-‌ ‌علیه‌ ‌السلام‌‌-‌ روایت‌ ‌شده‌ ‌است‌ ‌که‌ ‌گفت‌: «‌محمّد‌ ‌بن‌ حنفیّه‌‌-‌ رضی‌ اللّه‌ عنه‌‌-‌ می‌گفت‌: صمد: قائم‌ ‌به‌ خویش‌ و بی‌نیاز ‌از‌ دیگران‌ ‌است‌».«7»

‌برای‌ کلمه صمد نزدیک‌ بیست‌ معنی‌ ذکر ‌شده‌ ‌است‌، و برترین‌ ‌آنها‌ تو پر و ‌غیر‌ مجوّف‌ ‌است‌، و صمود و صامد ‌از‌ ‌آن‌ مشتق‌ می‌شود، و آقای‌ بزرگی‌ ‌را‌ ‌که‌ ‌به‌شجاعت‌ توصیف‌ می‌شود، صمد می‌خوانند بدان‌ سبب‌ ‌که‌ تزلزل‌ پیدا نمی‌کند.

صفات‌ دوام‌ و احدیت‌ و قیمومت‌ و نظایر ‌آنها‌ ‌از‌ صفت‌ صمد نتیجه‌ می‌شود، و چون‌ ‌از‌ امام‌ زین‌ العابدین‌‌-‌ ‌علیه‌ ‌السلام‌‌-‌ درباره معنی‌ صمد پرسیدند، ‌گفت‌:

«‌آن‌ ‌که‌ شریک‌ ندارد، و نگاهداری‌ چیزها ‌او‌ ‌را‌ خسته‌ نمی‌کند، و هیچ‌ چیز ‌از‌ ‌او‌ پنهان‌ نمی‌ماند».«8»

صفت‌ صمدیت‌ همچنین‌ ‌در‌ ‌اینکه‌ امر متجلی‌ می‌شود ‌که‌ ‌خدا‌ نه‌ فرزند کسی‌ ‌است‌ و نه‌ فرزندی‌ دارد، چه‌ ولادت‌ ‌او‌ دلیل‌ اضافه‌ شدن‌ چیزی‌ ‌به‌ ‌او‌ ‌است‌ ‌که‌ ‌در‌ ‌او‌ نبود، ‌ یا ‌ جدا شدن‌ چیزی‌ ‌از‌ ‌او‌ ‌است‌ ‌که‌ ‌در‌ ‌او‌ وجود داشته‌ ‌است‌، و صمد ‌که‌ اجزایی‌ ندارد، قابل‌ تصور نیست‌ ‌که‌ ‌با‌ زادن‌ و زاده‌ شدن‌ افزایش‌ و نقصان‌ پیدا کند.

‌از‌ همین‌ جا امام‌ حسین‌‌-‌ ‌علیه‌ ‌السلام‌‌-‌ معنی‌ صمد ‌را‌ ‌در‌ سوره‌ آیه ‌پس‌ ‌از‌ ‌آن‌ دانست‌ و ‌گفت‌: «اللّه‌ُ أَحَدٌ، اللّه‌ُ الصَّمَدُ» و ‌در‌ تفسیر ‌آن‌ آیه ‌پس‌ ‌از‌ ‌آن‌ ‌را‌ خواند: لَم‌ یَلِد وَ لَم‌ یُولَد وَ لَم‌ یَکُن‌ لَه‌ُ کُفُواً أَحَدٌ.

«‌لم‌ یلد» ‌یعنی‌ چیز کثیفی‌ همچون‌ فرزند ‌ یا ‌ چیزهای‌ کثیف‌ دیگری‌ ‌که‌ ‌از‌ آفریدگان‌ خارج‌ می‌شود، و نیز چیز لطیفی‌ همچون‌ نفس‌ ‌از‌ ‌او‌ خارج‌ نمی‌شود، و حالات‌ گوناگون‌، همچون‌ خواب‌ و بیداری‌، و شادی‌ و غم‌، و خنده‌ و گریه‌، و ترس‌ و امید، و میل‌ و اکراه‌، و گرسنگی‌ و سیری‌ ندارد، و برتر ‌از‌ ‌آن‌ ‌است‌ ‌که‌ ‌از‌ چیزی‌ خارج‌ شود، و چیزی‌ کثیف‌ ‌ یا ‌ لطیف‌ ‌از‌ ‌او‌ تولد پیدا کند.

«و ‌لم‌ یولد» ‌از‌ چیزی‌ زاده‌ نمی‌شود و ‌از‌ ‌آن‌ بیرون‌ نمی‌آید، همچون‌ چیزهای‌ کثیفی‌ ‌که‌ ‌از‌ عناصر ‌آنها‌ بیرون‌ می‌آید، و همچون‌ جنبنده‌ای‌ ‌از‌ جنبنده دیگر، و گیاهی‌ ‌از‌ زمین‌، و آب‌ ‌از‌ چشمه‌، و میوه‌ ‌از‌ درخت‌، و همچون‌ چیزهای‌ لطیف‌ ‌از‌ مراکز ‌آنها‌، مانند بینایی‌ ‌از‌ چشم‌، و شنوایی‌ ‌از‌ گوش‌، و بویایی‌ ‌از‌ بینی‌، و چشایی‌ ‌از‌ دهان‌، و سخنگویی‌ ‌از‌ زبان‌، و شناخت‌ و تمیز ‌از‌ قلب‌، و مانند آتش‌ ‌از‌ سنگ‌.نه‌. بلکه‌ ‌او‌ خدای‌ صمد ‌است‌ ‌که‌ نه‌ ‌از‌ چیز ‌است‌ و نه‌ ‌در‌ چیز و نه‌ ‌بر‌ چیز.

‌به‌ وجود آورنده‌ و آفریننده چیزها ‌است‌، و ‌آنها‌ ‌را‌ ‌به‌ قدرت‌ ‌خود‌ پدید می‌آورد، و آنچه‌ ‌برای‌ نابودی‌ آفریده‌ ‌است‌ متلاشی‌ می‌شود، و آنچه‌ ‌برای‌ بقا آفریده‌ ‌است‌ ‌به‌ علم‌ ‌او‌ باقی‌ می‌ماند.

‌اینکه‌ ‌است‌ خدای‌ صمدی‌ ‌که‌ نه‌ زاده‌ ‌است‌ و نه‌ فرزند می‌آورد، و دانای‌ پنهان‌ و آشکار ‌است‌، و بزرگ‌ و برتر، و هیچ‌ همتایی‌ ندارد.«9»

بدین‌ گونه‌ امام‌ حسین‌‌-‌ ‌علیه‌ ‌السلام‌‌-‌ ‌از‌ کلمه صمد معانی‌ لطیفی‌ ‌را‌ ‌در‌ توحید الهام‌ گرفت‌، و ‌اگر‌ ‌در‌ معنی‌ صمد ‌که‌ یاد کردیم‌، ‌یعنی‌ پری‌ و ‌غیر‌ مجوفی‌، تدبر کنیم‌، خواهیم‌ دانست‌ ‌که‌ چگونه‌ ‌اینکه‌ صفتی‌ ‌است‌ ‌که‌ ‌با‌ ‌آن‌ آفریده‌ ‌از‌ آفریدگار تمایز پیدا می‌کند، ‌پس‌ هیچ‌ آفریده‌ای‌ نیست‌ ‌که‌ ‌در‌ واقع‌ ‌ یا ‌ ‌در‌ نظر عقل‌ ‌ یا ‌ ‌در‌ وهم‌ ‌ یا ‌ ‌در‌ تصور ترکیب‌ یافته ‌از‌ اجزاء نبوده‌ ‌باشد‌، و تنها ‌خدا‌ ‌است‌ ‌که‌ ‌از‌ ترکیب‌ صفات‌ ‌در‌ ‌هر‌ یک‌ ‌از‌ ‌اینکه‌ نواحی‌ مبرا ‌است‌.

‌ما بنا ‌بر‌ دانشهای‌ محدود خویش‌ ‌از‌ جسم‌، ‌اینکه‌ ‌را‌ می‌دانیم‌ ‌که‌ ‌هر‌ چیز مرکب‌ ‌از‌ ذراتی‌ خرد ‌است‌، و ‌در‌ ‌اینکه‌ ذرات‌ جاهای‌ خالی‌ عظیم‌ نسبت‌ ‌به‌ بزرگی‌ ذره‌ وجود دارد، بدان‌ سان‌ ‌که‌ چون‌ یک‌ خروار چوب‌ ‌را‌ ‌که‌ ‌اگر‌ ‌بر‌ روی‌ زمین‌ ریخته‌ شود سطح‌ وسیعی‌ ‌از‌ ‌آن‌ ‌را‌ می‌پوشاند بتوانیم‌، ‌به‌ فرض‌، ‌از‌ همه جاهای‌ خالی‌ ‌آن‌ تهی‌ کنیم‌، حجمی‌ پیدا خواهد کرد ‌که‌ نسبت‌ ‌به‌ حجم‌ سابق‌ ‌آن‌ بسیار کوچک‌ ‌است‌، ولی‌ وزن‌ یک‌ خروار ‌آن‌ هیچ‌ تغییری‌ پیدا نمی‌کند. ولی‌ ‌به‌ ‌خدا‌ افزایش‌ و کاهش‌ راه‌ ندارد، بدان‌ سبب‌ ‌که‌ کامل‌ ‌است‌، و ‌اگر‌ ‌در‌ ‌او‌ نقصی‌ فرض‌ کنیم‌، چه‌ فرقی‌ ‌با‌ موجوداتی‌ ‌که‌ ‌خود‌ آفریده‌ ‌است‌ خواهد داشت‌! و ‌اگر‌ خالق‌ و مخلوق‌ برابر باشند، چرا ‌از‌ اساس‌ باید ‌در‌ اندیشه وجود یک‌ خالق‌ بیفتیم‌! مگر نه‌ ‌اینکه‌ ‌است‌ ‌که‌ چون‌ ‌در‌ آفریدگان‌ نقص‌ و نیاز مشاهده‌ کردیم‌، عقل‌ ‌ما ‌را‌ ‌به‌ آفریدگاری‌ بی‌نقص‌ رهبری‌کرد! و آشکارترین‌ مصداقهای‌ نقص‌ ترکیب‌ و تألیف‌ ‌است‌، و افزایش‌ و نقصان‌، ‌پس‌ چگونه‌ می‌توان‌ اندیشه وجود ‌آنها‌ ‌را‌ ‌در‌ آفریدگار تصور کرد!

امام‌ باقر‌-‌ ‌علیه‌ ‌السلام‌‌-‌ معانی‌ متعددی‌ ‌را‌ ‌از‌ کلمه صمد الهام‌ گرفته‌ و سپس‌ گفته‌ ‌است‌: «‌اگر‌ ‌برای‌ علمی‌ ‌که‌ خدای‌ عز و جل‌ ‌آن‌ ‌را‌ ‌به‌ ‌من‌ بخشنده‌ ‌است‌ حاملانی‌ می‌یافتم‌، توحید و اسلام‌ و ایمان‌ و دین‌ و شرایع‌ ‌را‌ ‌از‌ طریق‌ لفظ «صمد» ‌در‌ همه‌ جا گسترش‌ می‌دادم‌».«10»

گفتار ‌خود‌ ‌را‌ درباره «صمد» ‌با‌ روایت‌ شریفی‌ ‌از‌ امام‌ ‌علی‌‌-‌ ‌علیه‌ ‌السلام‌‌-‌ ‌به‌ پایان‌ می‌رسانیم‌ ‌که‌ بسیاری‌ ‌از‌ معانی‌ صمد ‌در‌ ‌آن‌ آمده‌ ‌است‌:

«تأویل‌ صمد: نه‌ اسم‌ ‌است‌ و نه‌ جسم‌، و نه‌ مثل‌ ‌است‌ و نه‌ شبیه‌، و نه‌ صورت‌ ‌است‌ و نه‌ تمثال‌، نه‌ حد ‌است‌ و نه‌ حدود، و نه‌ موضع‌ ‌است‌ و نه‌ مکان‌، و نه‌ چگونه‌ و نه‌ کجا، و نه‌ ‌اینکه‌ جا و نه‌ ‌آن‌ جا، و نه‌ ملأ و نه‌ خلأ، و نه‌ ایستادن‌ و نه‌ نشستن‌، و نه‌ سکون‌ و نه‌ حرکت‌، و نه‌ تاریک‌ و نه‌ روشن‌، و نه‌ روحانی‌ و نه‌ نفسانی‌، و نه‌ ‌از‌ ‌آن‌ جایی‌ تهی‌ ‌است‌ و نه‌ هیچ‌ جا گنجایش‌ ‌آن‌ ‌را‌ دارد، و نه‌ رنگی‌ دارد و نه‌ ‌بر‌ خاطری‌ می‌گذرد، و نه‌ بویی‌، همه ‌اینکه‌ چیزها ‌از‌ ‌او‌ سلب‌ می‌شود».«11» [ نظرات / امتیازها ]
3) [3] هنگامی‌ ‌که‌ ‌از‌ محال‌ بودن‌ ترکیب‌ ‌در‌ آفریننده آسمانها و زمین‌ آگاه‌ شدیم‌، و دانستیم‌ ‌که‌ امکان‌ تولد چیزی‌ ‌از‌ ‌او‌ وجود ندارد، و چگونه‌ ممکن‌ ‌است‌ جزئی‌ ‌از‌ ‌او‌ جدا شود ‌در‌ صورتی‌ ‌که‌ ‌او‌ صمد ‌است‌ و تصور تألیف‌ و ترکیب‌ و اندامها و پاره‌ها ‌در‌ ‌او‌ نمی‌رود!؟ چون‌ دانستیم‌ ‌که‌ فرزند ‌از‌ ‌او‌ ‌به‌ وجود نمی‌آید، ‌اینکه‌ ‌را‌ نیز می‌دانیم‌ ‌که‌ ‌خود‌ تولد پیدا نکرده‌ ‌است‌، مگر ‌آن‌ ‌که‌ فرزند می‌آورد چیزی‌ ‌از‌ ‌او‌ کم‌ نمی‌شود و نیازمند ‌به‌ تکمیل‌ ‌خود‌ ‌با‌ افزوده‌ شدن‌ پاره‌ای‌ ‌به‌ ‌آن‌ نیست‌، و پروردگار ‌ما ‌که‌ بی‌نیاز ‌از‌ افزایش‌ ‌است‌ چگونه‌ ممکن‌ ‌است‌ ‌با‌ تولد ‌از‌ دیگری‌ افزایش‌ پیدا کند!«لَم‌ یَلِد وَ لَم‌ یُولَد‌-‌ نه‌ می‌زاید و نه‌ زاده‌ ‌شده‌ ‌است‌.»

نه‌ می‌زاید بدان‌ سان‌ ‌که‌ کاینات‌ آفریده‌، خواه‌ کثیف‌ و خواه‌ لطیف‌، می‌زایند و توضیح‌ ‌آن‌ پیش‌ ‌از‌ ‌اینکه‌ ‌در‌ حدیث‌ امام‌ حسین‌‌-‌ ‌علیه‌ ‌السلام‌‌-‌ گذشت‌.

‌اینکه‌ ‌آیه‌ بنیاد خرافه‌های‌ جاهلی‌ ‌را‌ ‌که‌ ‌در‌ مذاهب‌ و مبادی‌ مختلف‌ تجسم‌ پیدا کرده‌ ‌است‌، ویران‌ می‌کند ‌که‌ ‌بر‌ تصور ولادت‌ موجودات‌ ‌از‌ رحم‌ آفریننده ‌آن‌، سبحانه‌ و ‌تعالی‌، تکیه‌ دارد: بعضی‌ گفته‌اند ‌که‌ آفریدگار ‌از‌ طینت‌ پلیدی‌ ‌که‌ ملازم‌ ‌با‌ ‌او‌ ‌بود‌، ناراحت‌ شد و ‌از‌ ‌آن‌ آفریدگان‌ ‌را‌ آفرید، و بعضی‌ دیگر چنین‌ گفته‌اند ‌که‌:

ابلیس‌ (‌ یا ‌ تاریکی‌) ‌بر‌ نور (‌یعنی‌ ‌خدا‌ ‌به‌ گمان‌ ‌ایشان‌) جست‌ و نور ‌که‌ می‌خواست‌ ‌خود‌ ‌را‌ ‌از‌ ‌آن‌ برهاند، همچون‌ کسی‌ ‌بود‌ ‌که‌ ‌در‌ گل‌ فرو رفته‌ ‌باشد‌، و ‌از‌ ‌اینکه‌ تلاش‌ و تداخل‌ نور و ظلمت‌ ‌در‌ یکدیگر کاینات‌ ‌به‌ وجود آمد.

‌اینکه‌ شکل‌ بیان‌، ‌در‌ نزد بعضی‌ دیگر بدین‌ صورت‌ ‌در‌ آمد ‌که‌: خالق‌ ‌از‌ عرش‌ ‌خود‌ فرود آمد و صورت‌ مخلوقات‌ پیدا کرد، و ‌به‌ گفته بعضی‌ دیگر: خداوند سبحانه‌ و ‌تعالی‌ هستی‌ خویش‌ ‌را‌ فیضان‌ بخشید و ‌از‌ ‌آن‌ کاینات‌ پدید آمد، ‌اینکه‌ عبارات‌ ‌را‌ بدین‌ گونه‌ رفته‌ رفته‌ لطیف‌تر کردند ولی‌ اساس‌ نظریه‌ تغییری‌ پیدا نکرد.

همه ‌اینکه‌ بیانات‌ ‌بر‌ اساس‌ تولد مبتنی‌ ‌است‌، و تولد مقتضی‌ تطوری‌ ‌در‌ ذات‌ شی‌ء ‌است‌ ‌که‌ ‌با‌ ‌تعالی‌ خداوند ‌تعالی‌ منافات‌ دارد.

بنا ‌بر‌ ‌اینکه‌ تفاوتی‌ نمی‌کند ‌که‌ ولادت‌ کثیف‌ ‌باشد‌ همچون‌ ولادت‌ میوه‌ ‌از‌ درخت‌، ‌ یا ‌ لطیف‌ همچون‌ ولادت‌ اندیشه‌ ‌از‌ قلب‌ و عقل‌، آیا قلب‌ ‌ یا ‌ عقل‌ چندان‌ تطور پیدا نمی‌کند ‌که‌ اندیشه‌ ‌از‌ ‌آن‌ بیرون‌ آید، ‌به‌ همان‌ گونه‌ ‌که‌ درخت‌ منفعل‌ می‌شود ‌تا‌ میوه‌ ‌از‌ ‌آن‌ ‌به‌ وجود آید! هرگز. خالق‌ سبحانه‌ و ‌تعالی‌ کائنات‌ ‌را‌ بدون‌ رنجی‌ ‌ یا ‌ درمانی‌ ‌ یا ‌ فعل‌ و انفعالاتی‌ ‌در‌ ذات‌ ‌خود‌ ‌ یا ‌ تطوراتی‌ ‌به‌ وجود آورده‌ ‌است‌، و ‌در‌ همان‌ حین‌ ‌که‌ تولد چیزی‌ ‌از‌ ‌او‌ نفی‌ می‌شود تولد ‌او‌ ‌از‌ چیز دیگر نیز نفی‌ می‌شود، بدان‌ جهت‌ ‌که‌ آنچه‌ کاهش‌ نمی‌یابد افزایش‌ ‌هم‌ پیدا نمی‌کند، ‌ یا ‌ می‌خواهی‌ بگو: نیازی‌ ‌به‌ افزایش‌ ندارد.

نفی‌ ولادت‌ ‌به‌ همه صورتها و معانی‌ ‌آن‌، آفریده‌ ‌را‌ ‌در‌ جایگاه‌ بندگی‌ وپرستش‌ مطلق‌ قرار می‌دهد، و بخشیدن‌ ‌هر‌ گونه‌ قداست‌ ذاتی‌ ‌را‌ ‌به‌ ‌هر‌ چیز ‌ یا ‌ شخص‌ ‌از‌ آفریده‌های‌ ‌خدا‌ نفی‌ می‌کند، جز ارزشهای‌ وحی‌ برخاسته ‌از‌ دین‌ ‌خدا‌، و بدین‌ گونه‌ آفریدگان‌ ‌در‌ برابر خالق‌، و ‌در‌ برابر دین‌ خالق‌، برابر می‌شوند، و هیچ‌ فردی‌ ‌را‌ نرسد ‌که‌ ‌به‌ گمان‌ نزدیکتر بودن‌ ذاتی‌ ‌به‌ قدوس‌ ‌خود‌ ‌را‌ برتر ‌از‌ دیگران‌ بداند، و همه مذاهب‌ عنصری‌، خواه‌ آشکار و خواه‌ پنهان‌، بدین‌ گونه‌ باطل‌ می‌شود. [ نظرات / امتیازها ]
4) [4] چون‌ ‌به‌ ‌آن‌ جا رسیدیم‌ ‌که‌ ‌خدا‌ ‌را‌ پر و بدون‌ جزء و تطور و ولادت‌ بدانیم‌، بزرگترین‌ حجابی‌ ‌که‌ میان‌ ‌ما و ‌خدا‌ ‌است‌، ‌یعنی‌ حجاب‌ تشبیه‌ ‌خدا‌ ‌به‌ انسان‌ ‌که‌ ‌از‌ نادانی‌ و کم‌ خردی‌ آدمی‌ نتیجه‌ می‌شود ‌از‌ میان‌ می‌رود.

چون‌ انسان‌ جز خودش‌ و آفریده‌های‌ دیگر ‌را‌ نمی‌بیند، گاه‌ ‌خدا‌ ‌را‌ ‌با‌ ‌خود‌ مقایسه‌ می‌کند و گاه‌ ‌با‌ دیگر آفریده‌ها، و ‌از‌ ‌آن‌ غافل‌ ‌است‌ ‌که‌ ‌اینکه‌ قیاس‌ و تشبیه‌ اصلا ‌با‌ اعتقاد ‌به‌ خالق‌ منافات‌ دارد.

اما ‌اگر‌ آدمی‌ متذکر ‌اینکه‌ حقیقت‌ ‌باشد‌، شبهه‌ها ‌از‌ ضمیر ‌او‌ دور و ضمیر ‌از‌ ‌آنها‌ پاک‌ می‌شود، و قلب‌ ‌او‌ آمادگی‌ پذیرفتن‌ نور معرفت‌ پیدا می‌کند، و ظاهرا کلمات‌ ذکر اساسی‌ ‌ما ‌را‌ ‌به‌ ‌اینکه‌ حقیقت‌ یادآور می‌شود، مگر تکبیر بزرگتر دانستن‌ ‌خدا‌ ‌از‌ توصیف‌ نیست‌! «‌خدا‌ بزرگتر ‌از‌ ‌آن‌ ‌است‌ ‌که‌ توصیف‌ شود»، و تسبیح‌ پاکیزه‌ دانستن‌ ‌او‌ ‌از‌ ‌هر‌ چیز ‌است‌ ‌که‌ ‌بر‌ خاطر آدمی‌ بگذرد، ‌از‌ ناتوانی‌ و کاستی‌، و همتا و نظیر، و نیز چنین‌ ‌است‌ تهلیل‌ ‌که‌ ‌به‌ معنی‌ نفی‌ شریک‌ ‌از‌ ‌او‌ ‌است‌، و ‌به‌ همین‌ سبب‌ ‌است‌ ‌که‌ پروردگار ‌ما ‌در‌ پایان‌ سوره اخلاص‌ می‌گوید:

«وَ لَم‌ یَکُن‌ لَه‌ُ کُفُواً أَحَدٌ‌-‌ و هیچ‌ کس‌ همتای‌ ‌او‌ نبوده‌ ‌است‌ و نخواهد ‌بود‌.»

‌پس‌ ‌اگر‌ خواستار شناخت‌ اویی‌، ‌از‌ ‌خود‌ حجاب‌ مقایسه‌ کردن‌ ‌او‌ ‌را‌ ‌با‌ آفریده‌هایش‌ دور کن‌، و ‌از‌ دایره مخلوق‌ برتر رو و ‌به‌ افق‌ خالق‌ برس‌، و ‌از‌ محیط شهادت‌ و حضور ‌به‌ افق‌ غیب‌، و ‌از‌ جستجوی‌ ‌از‌ ذات‌ ‌به‌ دریافت‌ نور اسماء بالا رود.

نفی‌ شبیه‌ و همتا نفی‌ ‌هر‌ صفت‌ ناتوانی‌ و محدودیت‌ و نقص‌ ‌در‌ خالق‌ ‌است‌، چنان‌ ‌که‌ امام‌ امیر المؤمنین‌‌-‌ ‌علیه‌ ‌السلام‌‌-‌ ‌در‌ پاسخ‌ کسی‌ ‌که‌ درباره سورهاخلاص‌ ‌از‌ ‌او‌ پرسش‌ کرده‌ ‌بود‌، چنین‌ ‌گفت‌: «قُل‌ هُوَ اللّه‌ُ أَحَدٌ بدون‌ تأویل‌ عدد، الصّمد بدون‌ تبعیض‌ بدد (توانایی‌)، ‌لم‌ یلد ‌که‌ وارثی‌ هلاک‌ شونده‌ ‌باشد‌، و ‌لم‌ یولد ‌تا‌ شریکی‌ ‌برای‌ ‌خدا‌ ‌باشد‌، و هیچ‌ یک‌ ‌از‌ آفریدگانش‌ همتای‌ ‌او‌ نیست‌».«12»

هنگامی‌ ‌که‌ ‌او‌‌-‌ ‌علیه‌ ‌السلام‌‌-‌ ‌در‌ توصیف‌ پروردگار خویش‌ سخن‌ می‌گفت‌، یکی‌ ‌از‌ شنوندگان‌ پرسید ‌که‌: معبود کجا ‌است‌، و ‌او‌ ‌در‌ جوابش‌ ‌گفت‌:

«‌به‌ ‌او‌ گفته‌ نمی‌شود ‌که‌: کجا ‌است‌! بدان‌ سبب‌ ‌که‌ ‌او‌ ‌به‌ کجا کجایی‌ بخشید، و گفته‌ نمی‌شود: چگونه‌! زیرا ‌که‌ ‌او‌ ‌به‌ چگونه‌ چگونگی‌ داد، و گفته‌ نمی‌شود ‌که‌ ‌ما ‌هو‌ (‌او‌ چیست‌!) چرا ‌که‌ ماهیت‌ ‌را‌ ‌او‌ آفرید، منزه‌ ‌است‌ خدای‌ بزرگ‌ ‌که‌ زیرکان‌ ‌در‌ گردش‌ امواج‌ عظمت‌ ‌او‌ گم‌ شده‌اند، و عاقلان‌ ‌از‌ یادآوری‌ ازلیّت‌ ‌او‌ ناتوان‌ مانده‌اند، و خردها ‌در‌ افلاک‌ ملکوت‌ ‌او‌ دچار حیرت‌ شده‌اند».

و نیز ‌او‌‌-‌ ‌علیه‌ ‌السلام‌‌-‌ ‌گفت‌: «‌از‌ ‌آن‌ بپرهیزید ‌که‌ کسی‌ ‌را‌ ‌به‌ پروردگار تشبیه‌ کنید ‌که‌ همانندی‌ ندارد، ‌ یا ‌ ‌به‌ وهم‌ درباره ‌او‌ سخن‌ گویید، ‌ یا ‌ فکر ‌را‌ ‌برای‌ شناخت‌ ‌او‌ ‌به‌ کار اندازید، و ‌برای‌ ‌او‌ مثل‌ بزنید، ‌ یا ‌ ‌او‌ ‌را‌ ‌به‌ صفات‌ آفریدگانش‌ توصیف‌ کنید، ‌که‌ ‌هر‌ کس‌ چنین‌ کند سزایش‌ آتش‌ ‌است‌».«13» [ نظرات / امتیازها ]
 » مجمع البیان
2) اللَّهُ الصَّمَدُ

خدا مقصوده همگان است و ذاتى است پاینده، برتر، کارساز، جاودانه و بى نیاز.

امام باقر از پدرش و او نیز از پدر گرانقدرش امام حسین آورده است که فرمود:

الصّمد الذّى قدانتهى سؤدده، و الصمد الدائم الذّى لم یزل و لا یزال...(361)

واژه «صمد» به معنى کسى است که در اوج سیادت و بزرگوارى است، آن قدرتى است که جاودانه و پاینده است، حقیقتى است توپرو فراتر از پدیده هاى مادى، کسى است که نمى خورد و نمى آشامد، و کسى است نمى خوابد و بدین سان پنج معنى و مفهوم براى این واژه مقدس ترسیم فرمود.

و نیز از حضرت باقر آورده اند که فرمود: واژه «صمد» به معنى گرانقدرى است که فراتر از دستور و هشدار او، فرمانى و هشدارى نیست.

«محمد حنفیه» در تفسیر این واژه مى گوید: «صمد» کسى است که قائم به نفس است و از غیر بى نیاز مى باشد.

به باور پاره اى «صمد» کسى است که از تغییر و تحول و کون و فساد، برتر و بالاتر است و این ها در ذات او راه ندارد و همانند و همتایى براى او نیست تا به آن وصف گردد.

از امام سجاد در مورد تفسیر واژه «صمد» پرسیدند، که فرمود: الصمد الذى لاشریک له... (362) صمد کسى است که شریک و همتا ندارد و نگهدارى چیزى بر او دشوار نیست و چیزى از او نهان نمى ماند.

و نیز آورده اند که فرمود: «صمد» آن قدرتى است که هرگاه چیزى را اراده کند، تنها مى گوید باش! و آن پدیده پدیدار مى گردد.

و نیز در روایتى آورده اند که مردم بصره در نامه اى از امام حسین(ع) از تفسیر «صمد» پرسیدند، و آن بزرگوار چنین نوشت:

بسم اللّه الرحمن الرحیم

امّا بعد، در قرآن شریف و مفاهیم بلند و عمیق آن بدون آگاهى ژرف کشمکش نکنید، چرا که از نیاى گرانقدرم شنیدم که مى فرمود: من قال فى القرآن بغیر علم فلیتبوء مقعده من النار...

هر کس بدون دانش و آگاهى در مورد مفاهیم و مقررات قرآن نظر دهد باید در جایگاهى آکنده از آتش که برایش مقرر شده است جاى گیرد. [ نظرات / امتیازها ]
3) لم یلد و و لم یولد خداى فرزانه خود این واژه را به روشنى تفسیر فرمود که: نه زاده است و نه زاده شده، و نه کسى همتاى اوست.

آرى، او کسى است که چیزى از او بیرون نیامد و زاده نشد؛ نه پدیده هاى مادى بسان فرزند، و نه دیگر چیزهایى که از آفریده ها برون مى آید، و نه چیز ظریف و لطیف، مانند روح. نه عوارض گوناگونى بسان خور و خواب، شک و وهم، تردید و پندار، شادمانى و اندوه، خنده و گریه، بیم و امید، رغبت و کراهت و گرسنگى و سیرى. آرى، او از این صفات آفریده هاى خود پاک و منزه است.

در ادامه آیه در بیان وصف دیگر خدا مى افزاید:

وَلَمْ یُولَدْ

و زاده نشده است.

به بیان امام حسین(ع) او نه بسان جنبنده زاده شد، و نه بسان گل و گیاه و درخت و چشمه سار و میوه درختان از دل زمین رویید و سر برآورده. او برتر است از آن که از پدیده اى مادى و یا لطیف پدیدار گردد، او نه مانند بیرون آمدن پدیده هاى مادى از منابع خود مى باشد و نه بسان دیدن، شنیدن و بوییدن، چشیدن، سخن گفتن، شناخت و معرفت است که از چشم، گوش، زبان، دهان، و دل بر مى آید و یا جرقه آتش از سنگ.

کسى است که نه از چیزى پدیده آمده و نه در چیز دیگرى است و نه بر چیزى قرار دارد، بلکه ذات بى همتاى او آفریننده و ابداع گر پدیده هاست و همه را به قدرت خویش پدید آورده است. آن چه را براى فنا آفریده به اراده و خواست او از هم مى پاشد و آن چه را براى بقاء پدید آورده با علم بى کرانش ماندگارى مى بخشد. این است آن خدایى که بى همتاست، نه زاده است و نه زاده شده، و اوست داناى نهان و آشکار و بزرگ مرتبه و والا.(363) [ نظرات / امتیازها ]
4) وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ کُفُواً أَحَدٌ

و هیچ کسى همتاى او نیست.

از امام صادق آورده اند که گروهى از فلسطین بر پدرم وارد شدند و پس از پرسش در موضوعات متنوعى، از تفسیر «صمد» پرسیدند. پدرم در پاسخ آنان ضمن تفسیر این واژه فرمود: این واژه از پنج حرف ساخته شده که هر کدام از این حروف به نکته اى اشاره دارد:

1 - حرف «الف» به جاودانگى و پایندگى حقیقت ذات او اشاره دارد و به این نکته که فراتر از آن است که به وسیله ابزارهاى ظاهرى شناخت، درک گردد.

شهد اللّه انّه لااله الّاهو...

2 - حرف «لام» بر «الوهیت» حق اشاره دارد، و این نکته که دو حرف «الف و لام» در این واژه ادغام مى گردند و در گفتار و شنیدن نهانند، امّا در نوشتن آشکار، نشانگر آنند که ذات بى همتاى او نه با ابزارهاى ظاهرى شناخت درک مى گردد و نه با زبان وصف کننده و گوش هیچ شنونده اى آن گونه که در خور وصف اوست وصف نمى گردد؛ چرا که «اللّه» به معنى معبودى است که خلق در او حیرانند و ذات پاک او از درک چشم ها، نهان و از اندیشه هاى آنان فراتر است و اوست که پدیدآورنده حواس و ابداع گر افکار است و این «الف و لام» در نوشتن ظاهر مى گردد تا نشانگر آن باشد که خداى فرزانه تدبیرگرى و پروردگارى اش را در پدیدآوردن آفریده ها و ترکیب ارواح لطیف با جسم هاى مادى و سنگین آشکار ساخت؛ به گونه اى که انسان وقتى به خود مى نگرد آن روح ظریف و لطیف را در دنیاى پراسرار وجود خود نمى بیند؛ درست همان گونه که «لام» در واژه «صمد» با برخى از حواس ظاهرى درک نمى گردد، امّا هنگامى که به نوشته آن واژه بنگرد، آن چه نهان است آشکار مى گردد؛ در مورد خدا نیز همین گونه است، هنگامى که در ذات و ماهیت خدا بیندیشد، به بهت و حیرت گرفتار مى گردد و اندیشه اش به جایى نمى رسد، چرا که او فراتر از حواس و اندیشه ها، بلکه آفریدگار چهره ها و اندیشه هاست، امّا هنگامى که به آفریده ها و نشانه هاى قدرت و عظمت و حکمت او نظاره کند، به یقین مى رسد که او خالق اجساد و ارواح و ترکیب دهنده آن هاست.

3 - حرف «صاد» در واژه «صمد» نشانگر آن است که خدا در سخن و پیام و وعده هایش صادق است و بندگانش را به راستى و درستى دعوت مى کند و از آنان جز راستى و درستکارى نمى خواهد و نمى پسندد.

4 - حرف «م» در این واژه به فرمانروایى حق و قدرت بى کران و پاینده و جاودانه او اشاره دارد.

5 - و حرف «دال» نشانگر پایندگى و زوال ناپذیرى ملک اوست، چرا که ذات بى همتاى اوست که پدیدآورنده پدیده هاست، و بود و نبود هم به خواست اوست.

هنگامى که سخن آن حضرت به اینجا رسید فرمود: لو وجدت لعلمى الذّى اتانى اللّه حَمَلَةً لنشرت التوحید و الاسلام و الدّین و الشرایع من الصمد...

اگر براى دانشى که خداى فرزانه به من ارزانى داشته است دل ها و اندیشه هاى آماده مى یافتم، بى گمان توحیدگرایى و دیندارى و دین باورى و مقررات خدا را از همین واژه «صمد» و در تفسیر آن به صورت بارانى جانبخش مى باراندم، امّا چگونه در حالى که نیاى گرانقدرم امیرمؤمنان دل ها و جان هاى زیبنده و آماده نیافت، تا این که ناله اى از ژرفاى دل پردرد مى کشید و بر فراز منبر مى فرمود: هان اى مردم! پیش از آن که مرا از دست بدهید هر آن چه مى خواهید بپرسید که سینه ام سرشار از دانش است و علم فراوانى در آن انباشته ام، اى کاش کسانى را مى یافتم که مى توانستند آن را بیاموزند، امّا دریغ که نمى یابم.

آن گاه افزود: هان اى مردم! شما از سوى خدا دلیل رسایى دارید، پس مردمى که خدا بر آنان خشم رانده است، به دوستى مگیرید. آنان به راستى از سراى آخرت و پاداش آن سلب امید کرده اند، درست همان گونه که کفر گرایان اهل گور قطع امید نموده اند.(364)

از امیرمؤمنان آورده اند که در پاسخ مردى که از تفسیر این سوره مى پرسید، فرمود: منظور این است که: ذات بى همتاى خدا، یگانه است، بى آنکه براى او نظیر و همتایى تصور گردد، و مقصود و مقصد همگان است و جاودانه و زوال ناپذیر است و تغییر و تحول و پراکندگى در ذات او راه ندارد. او کسى را نزاده است تا از او ارث برند، و زاده نشده است تا شریک و نظیرى براى او پندارند و از آفریده هاى او همتا و نظیر ندارد.

«ابن عباس» مى گوید: منظور این است که کسى را نزاده است تا پدر کسى باشد و زاده نشده است تا فرزند کسى باشد.

به باور پاره اى، کسى را نزاده است تا فرمانروایى او را به ارث برد، و زاده نشده است تا فرمانروایى بى کران خود را از دیگرى به ارث برده باشد.

برخى بر آنند که: کسى را نزاده است تانشانگر نیاز او باشد، چرا که فرزند خواستن نشانگر نیاز انسان است و نیز زاده نشده است تا نشانگر پدیده بودن او باشد، چرا که حدوث نیز بسان نیاز از صفات اجسام است و ذات پاک و بى همتاى او از همه این پندارها برتر و والاتر است.

آیه شریفه نشانگر پوچى پندار شرک آلود کسانى است که «عزیز» و «مسیح» را پسران خدا شمرده و بر این باور خرافى بودند که فرشتگان دختران خدا هستند. و نیز نشانگر پوچى باور خرافى آن کسانى که براى خدا نظیر و مانندى در ذات و یا صفات مى پندارند، چرا که او همتا و نظیرى در ذات و صفات ندارد.

به باور پاره اى منظور این است که: او همتا و همسرى ندارد تا از او صاحب فرزند گردد.

پاره اى بر آنند که خداى فرزانه در این سوره کوتاه یکتایى و عدالت و پاک و منزه بودن ذات بى همتاى خود را از هر عیب و نقص و نیازى به زیباترین سبک بیان فرمود و روشنگرى کرد که ذات پاک او نه جسم است و نه جوهر و عرض و نه نیاز به مکان دارد.

به باور پاره اى از دانشمندان، بلاى شرک بر هشت نوع است که عبارتند از:

محدود و ناقص پنداشتن خدا،

دستخوش دگرگونى و تغییر انگاشتن او،

یگانه نشمردن ذات پاک او و دستخوش دوگانه یا چندگانه پرستى شدن،

فراتر از یکتا شمردن او یا شرک عددى،

علت مادى پنداشتن خدا،

معلول شمردن او،

شکل و صورت پنداشتن براى او.

و قرآن در این سوره کوتاه همه اقسام و انواع شرک را نفى مى کند، چرا که با جمله «قل هو اللّه احد» کثرت و عدد را نفى مى نماید و با «اللّه الصمد» دگرگونى و نقص را؛ با «لم یلد» علت مادى بودن او را، و با «ولم یولد» معلول و پدیده بودن او را، و با آخرین جمله این سوره اشکال و اضداد را؛ و بدین سان یکتایى و بى همتایى او را به روشنى به تابلو مى برد.

عمران آورده است که پیامبر گروهى از مجاهدان راه آزادى را به فرماندهى على(ع) براى مبارزه با تجاوزکاران گسیل داشت. هنگامى که باز گشتند، پیامبر از آنان در مورد فرمانده شان پرسید که آیا از عملکرد او خشنودند؟

گفتند: آرى اى پیامبر خدا بسیار خشنودیم، چرا که او از هر جهت عالى بود، تنها یک پرسش براى ما هست و آن این است که او در نمازهاى خود هماره سوره «قل هو اللّه ...» را مى خواند.

پیامبر از امیرمؤمنان دلیل کارش را پرسید که چرا؟ از دیگر سوره ها نمى خواند؟ فقال: لم فعلت یا على ؟

او گفت: من این سوره را بسیار دوست دارم. لحبى قل هو اللّه احد

پیامبر فرمود: على جان خدا هم تو را دوست مى دارد. ما احببتها حتى احبّک اللّه.

و «فضیل» آورده است که امام باقر به من دستور تلاوت سوره «اخلاص» را داد و فرمود: پس از این که آن را تلاوت کردى سه بار بگو: کذلک اللّه ربى(365) [ نظرات / امتیازها ]
 » یوسفعلی
1) 6296. The nature of Allah is here indicated to us in a few words, such as we can understand. The qualities of Allah are described in numerous places elsewhere, e.g., in 59:22-24, 62:1, and 2:255. Here we are specially taught to avoid the pitfalls into which men and nations have fallen at various times in trying to understand Allah. The first thing we have to note is that His nature is so sublime, so far beyond our limited conceptions, that the best way in which we can realise Him is to feel that He is a Personality, "He", and not a mere abstract conception of philosophy. He is near us; He cares for us; we owe our existence to Him. Secondly, He is the One and Only God, the Only One to Whom worship is due; all other things or beings that we can think of are His creatures and in no way comparable to Him. Thirdly, He is Eternal, without beginning or end, Absolute, not limited by time or place or circumstance, the Reality before which all other things or places are mere shadows or reflections. Fourthly, we must not think of Him as having a son or a father, for that would be to import animal qualities into our conception of Him. Fifthly, He is not like any other person or thing that we know or can imagine: His qualities and nature are unique.
6297. This is to negate the idea of Polytheism, a system in which people believe in gods many and lords many. Such a system is opposed to our truest and profoundest conceptions of life. For Unity in Design, Unity in the fundamental facts of existence, proclaim the Unity of the Maker. [ نظرات / امتیازها ]
2) 6298. Samad is difficult to translate by one word. I have used two, "Eternal" and "Absolute". The latter implies: (1) that absolute existence can only be predicted of Him; all other existence is temporal or conditional; (2) that He is dependent on no person or things, but all persons or things are dependent on Him, thus negativing the idea of gods and goddesses who ate and drank, wrangled and plotted, depended on the gifts of worshippers, etc. [ نظرات / امتیازها ]
3) 6299. This is to negative the Christian idea of the godhead, "the Father", "the onlybegotten Son" etc. [ نظرات / امتیازها ]
4) 6300. This sums up the whole argument and warns us specially against Anthropomorphism, the tendency to conceive of Allah after our own pattern, an insidious tendency that creeps in at all times and among all peoples. [ نظرات / امتیازها ]
  ليلا حسين زاده - پیام نور
1) شان نزول سوره: افراد مختلفی از اهل کتاب و اهل مکه درباره اوصاف پروردگار از پیامبر اسلام (ص) سوالاتی می کردند . مشرکان قریش می گفتند : ای محمد ! این خدایان ماست و تو نیز خدای خود را توصیف کن. سوره توحید پاسخی به سواللات مکرر آن هاست.
احد به معنای یگا نه ای است که دومی برای آن تصور نشود نه در خارج و نه در ذهن. [ نظرات / امتیازها ]
  صفدر فولادي
1) توحید، اساسى ترین اصلِ همه ادیان آسمانى است و انبیا آمده اند تا آثار شرک و کفر و بت پرستى را از میان بردارند و مردم را بسوى خداى یگانه دعوت کنند.
توحید، روح و جان همه تعالیم انبیاست . نه فقط اعتقادات که احکام و اخلاق نیز بر محور توحید استوار است .
توحید، مرز میان ایمان و کفر است و ورود به قلعه ایمان بدون پذیرش توحید ممکن نیست : ((قُولُوا لا اِلهَ اِلا اللّهُ تُفْلِحُوا)) و ((لا اِله اِلا اللّه حِصنى فَمَن دَخَلَ حِصنى اَمِنَ مِنْ عَذابى ))
این سوره شامل خالص ترین عقاید توحیدى است ، لذا آنرا سوره اخلاص نیز نامیده اند. این سوره ، هم عقیده مسیحیت را در مورد تثلیت رد مى کند، هم شرک یهود را و هم عقیده عرب جاهلى ، که فرشتگان را دختران خدا مى پنداشتند.
توحید، یعنى خالص کردن فکر و عمل از هرگونه شریک و همتایى براى خدا. نه شرکِ نظرى و نه ریاى عملى . بلکه هم انگیزه و هدف تنها خدا باشد، و هم نفس کار، خدایى و الهى .
((قُلْ هُوَ اللّهُ اَحَدٌ)) او یکتایى است که دوّمى ندارد، شبیه و مثل ندارد، جزء و عضو ندارد.
((قُلْ هُوَ اللّهُ اَحَدٌ)) او معبودى است که در همه چیز فرد است ، لذا بشر از فهم و درکِ ذات او عاجز.
دلیل یکتایى او اینکه اگر خداى دیگرى هم بود، او نیز باید پیامبرانى مى فرستاد تا مردم او را بشناسند و اطاعتش کنند!
دلیل یکتایى او اینکه همه انسانها در موقع خطر، تنها به یک نقطه متوجه مى شوند و دل آنها گواهى مى دهد که تنها یک نقطه است که در سختى ها به انسان امید مى دهد.
دلیل یکتایى او، هماهنگى میان زمین وآسمان ، هستى وانسان و ارتباطى دقیق و منظم میان همه آفریده هاست . اگر شما به چند نقاش سفارش تصویرى بدهید، مثلاً به یکى بگویید: سر خروس بکشد و دیگرى بدن آن را رسم کند و نقاش ‍ سوّمى دُم و پاى خروس را بکشد، وقتى سه نقاشى را کنار هم بگذارید، میان سر و تن و پا هماهنگى نیست ، یکى بزرگ است و یکى کوچک ، یکى خوش رنگ و یکى بدرنگ .
آرى هماهنگى میان خورشید و ماه و زمین ، آب و باد و خاک ، کوه و دشت و دریا و همه اینها با نیازهاى انسان ، نشان دهنده یکتایى خالق است . انسان اکسیژن مى گیرد و کربن پس مى دهد و گیاهان کربن مى گیرند و اکسیژن مى سازند تا نیاز انسان و دیگر موجودات زنده را برطرف کنند و این هماهنگى رمز حیاتِ انسان و گیاه است .
نیازهاى طفل را با محبت والدین جبران مى کند و خستگى روز را با خواب شب برطرف مى سازد. آب چشم را شور و آب دهان را شیرین آفریده ، تا یکى چشم را که از پى ساخته شده با آب نمک شستشو دهد و یکى غذا را آماده جویدن و هضم کند.
به نوزاد، بجاى فوت کردن ، مکیدن یاد داده و قبل از تولّد شیر را به سینه مادر آورده است . غذاىِ پرنده آسمان را در لابلاى دندانِ نهنگ دریا قرار داده و روزى همه جانداران را به نحو مطلوب مقدّر کرده است .
در جنگ جمل یک عرب بیابانى از حضرت على علیه السلام معناى توحید را پرسید، رزمندگان به او اعتراض کردند که اکنون وقت این سؤ الات نیست . اما حضرت در همان بحبوحه جنگ ، توحید را براى او معنى و تفسیر کرد و آنگاه فرمود: ما براى همین معنى با مخالفین مى جنگیم .
آرى مبارزه پیروان حق در طول تاریخ بخاطر برافراشتن پرچم توحید بوده است .
خدا یکی است، زیرا:‏
‏1ـ کمال مطلق است و کمال مطلق، بی‌ نهایت و نا محدود بوده، نا محدود، بی نهایت و کمال مطق، ‏تعدد پذیر نیست. وقتی تعدد باشد، دیگر نا محدود نیست. از این رو فرض خدای دیگر اصلاً امکان ‏ندارد. خداوند یگانه‌ای است که تصور دوم برای او محال می‌باشد،‌از این رو وحدانیت خدا در ‏قرآن، با قهاریت قرین شده است، یعنی وحدت خداوند عددی نیست (یکی نیست که دو داشته باشد) ‏بلکه یکی است که تصور دوم برای او محال است
‏2ـ اگر خداوند یگانه نبود و دوگانه یا چندگانه بود و تدبیر عالم به دست آن دو یا چند خدا ‏بود، (که مستقلاً در حوزه خود یا مشترکاً در کل جهان تدبیر می‌کردند) با توجه به تباین و ‏دوگانگی یا چند گانگی آنها، با جهان چند قطبی رو به رو می‌شدیم که این قطب های متفاوت، ‏متزاحم می‌شدند و کارشان به فساد می‌انجامید. ‏

‏3ـ اگر خدایان بود، هر خدایی برای هدایت بندگانش پیامبر می‌فرستاد و ما باید با پیامبران ‏متعدد از طرف خدایان مختلف مواجه می‌شدیم.‏
بنابر این، خداوند ذات یگانه‌ای است که تعدد بردار نیست.‏

‏ درباره وحدانیت و یگانگی خداوند دلایل متعددی وجود دارد که برخی از آن‏ها برهان فلسفی و ‏علمی، و برخی دیگر دلایل نقلی و روایی هستند. در این جا به برخی اشاره می شود: ‏
‏1- فطرت: ‏
همان گونه که فطرت بر وجود خداوند دلالت دارد، بر یگانگی او نیز دلالت دارد؛ زیرا انسان ‏در برابر مشکلات و گرفتاری‏ها (که امیدش از همه جا قطع و همه درهای عالَم اسباب به روی وی ‏بسته می شود) آهنگ توحید را در ژرفای وجود خود می شنود که او را به سوی "مبدأ یگانه‏ای" ‏فرامی خواند که قدرتی مافوق همه و فراتر از تمامی اسباب است. اگر قدرت دیگری وجود ‏داشت، باید انسان هنگام مشکلات به او متوسّل می شد. عدم توسّل به قدرت دیگر، بهترین دلیل بر ‏یگانگی خداوند است. در قرآن آمده است: "هنگامی که سوار بر کشتی می شوند، خدا را با اخلاص ‏می خوانند (و غیر او را فراموش می کند) امّا هنگامی که خدا آن‏ها را به خشکی رسانید و نجات ‏داد، باز مشرک می شوند
‏2- برهان وحدت و همآهنگی‏:‏
از جمله راه‌هایی که اندیشمندان عقاید و فلاسفه برای رسیدن به یگانگی خداوند پیموده‏اند، ‏مطالعه جهان هستی است که مجموعه‏ای است همآهنگ، و واحدی است به هم پیوسته. این وحدت و ‏همآهنگی از وحدت و یگانگی خداوند خبر می دهد. از این برهان به عنوان "برهان وحدت و ‏همآهنگی" یاد می شود.

اگر بر این جهان دو یا چند قدرت حاکم بود، موجب بروز اختلاف و ناهمآهنگی می گردید.(6) چند ‏قدرت بودن، اقتضا می کرد که نظم و وحدت در جهان وجود نداشته باشد. در آیات متعدّد آمده ‏است که خالق جهان تنها خداوند است. این آیات اشاره برهان عقلی و فلسفی است: "لوکان ‏فیهما آلهة إلااللَّه لفسدتا؛اگر در آسمان و زمین خدایان و معبودهایی جز اللَّه بود، نظم ‏جهان بر هم می خورد و آسمان و زمین ویران می شد".‏
هشام بن حکم از امام صادق(ع) سؤال کرد: چه دلیلی داریم بر این که خداوند یگانه است، حضرت ‏فرمود: "اتصال التدبیر و تمام الصّنع...؛ انجام و پیوستگی تدبیر جهان و کامل بودن ‏آفرینش".‏
‏3- دلیل صرف الوجود:‏
یکی از دلایل یگانگی خداوند، برهان صرف الوجود است. منظور از برهان صرف الوجود آن است که ‏خداوند هستی مطلق، و از هر نظر بی قید و بی شرط و نامحدود است. نامحدود بودن معنایش آن است ‏که دومی برای او فرض نمی شود، چون زمانی سخن از دوگانگی پیش می آید که هر یک فاقد هستی ‏دیگری است. به تعبیر دیگر، به جایی می رسیم که وجود اوّل پایان می گیرد و وجود دوّم شروع می ‏شود. بنابراین، هم وجود اول محدود است و هم وجود دوم چون هر کدام پایان و آغاز دارد. بر ‏این اساس، هیچ کدام نمی تواند خداوند و هستی مطلق باشد.‏
در آیات نیز به نامحدود بودن خداوند و این که خداوند یگانه است، اشاره شده است. در ‏روایتی از امام ‏
سجاد(ع) آمده است: "خداوند به هیچ محدودیّتی توصیف نمی شود. او برتر از چنین توصیفی است. ‏چگونه ممکن ‏است کسی که هیچ حدی ندارد، توصیف به محدودیت گردد؟
‏4- دلیل فیض و هدایت‏:‏
یکی از دلایل مهم یگانگی خداوند، دلیل فیض و هدایت است، یعنی خداوند وجودی است کامل و چنین ‏وجودی منبع فیض و کمال برای دیگران است. آیا ممکن است چنین منبع کمالی، موجودات دیگر را از ‏فیض خود محروم کند یا حداقل خود را به آن‏ها معرّفی نکند ؟ بر این اساس اگر خدایان متعدّدی ‏وجود داشت، باید هر کدام رسولانی داشته باشند و خود را به مخلوقات معرفی نموده و هر کدام از ‏پیامبران از خدایان متعدد خبر دهند و خدایان متعدد با فرستادن پیامبران خود به هدایت مردم ‏بپردازند، حال آن که همه پیامبران از خداوند یگانه خبر داده‏اند. پس روشن می شود غیر از او، ‏معبود و خدای دیگری نیست.‏
[ نظرات / امتیازها ]
2) او خداى بى نیاز است .
((صَمَد)) یعنى نفوذناپذیر، خلل ناپذیر و تغییرناپذیر.
او ((صَمَد)) است ، پس نه مادّه است و نه مادّى ، زیرا همه امور مادى در طول زمان دچار تغییر و خلل مى شوند. لذا او نه جسم دارد که با چشم دیده شود و نه همچون نیروى جاذبه است که گرچه دیده نمى شود، امّا خواص مادّى دارد.
او ((صَمَد)) است ، قدرتى نفوذناپذیر که اراده اش در همه چیز نافذ و جارى است .
او ((صَمَد)) است ، عزیزى خلل ناپذیر که همه عزّت ها از اوست و هرکس هر عزّت و قدرتى دارد از اوست . او به هیچکس و هیچ چیز نیاز ندارد ولى همه چیز نیازمند اوست .
او ((صمد)) است ، وجود تامّ کامل ، بلکه اتمِّ اکمل ، که همه کمالات را در اوج کمال داراست و همه موجودات براى رسیدن به کمال نیازمند نظر لطف اویند، ولى او به هیچ موجودى نیاز ندارد. همواره بوده و خواهد بود. فرمانش فوق همه دستورات و اراده اش حاکم بر همه اراده هاست . نه نیازى به خواب دارد و نه در انجام کارهایش به همکار و شریک محتاج است .
او ((صمد)) است و در یک کلام : خداى بى نیاز مورد نیاز.
[ نظرات / امتیازها ]
3)
او خالق موجودات است ، نه زاینده آنها. کار او تولید نیست که مثلِ خود را بوجود آورد، بلکه آوردن از نیستى به هستى است .
مادرى که فرزند را مى زاید نوزاد از جنس او و مثل خود او یعنى انسان است ، امّا براى خدا مثل و شبیهى امکان ندارد که خدا او را بزاید یا از او زاده شود. (لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَئْ)(243)
این جمله در مقابل عقیده مسیحیان است که عیسى را فرزند خدا مى پندارند و براى او همانند خداوند، خدائى قائلند. همچنین این آیه اعتقاد مشرکان ، که فرشتگان را دختران خدا مى پنداشتند نفى مى کند و مى گوید: خداوند فرزندى نزائیده است چه پسر و چه دختر!
از چیزى زاده نشده است تا زاینده مقدّم بر او و برتر از او باشد.
وجود او مثل خروج میوه از گل ، یا درخت از هسته نیست . مثل خروج آب از ابر، یا آتش از چوب نیست . مثل خروج کلام از دهان ، یا نوشته از قلم نیست . مثل خروج بو از گل ، یا طعم از غذا نیست . مثل خروج فکر از عقل ، یا درک از دل نیست . مثل خروج گرما از آتش ، یا سرما از برف نیست . او هست اما شبیه هیچ چیز و هیچکس نیست . نه آو در چیزى است و نه چیزى درون او. رابطه او با اشیا، رابطه والد و مولود نیست ، بلکه رابطه خالق و مخلوق است .
[ نظرات / امتیازها ]
4) و هرگز براى او همتا و همانندى نبوده است .
او نه در وجود همانند دارد، نه در کمال و نه در افعال .
او احد است و احدى کفو او نیست . او تنهاست و همسر و فرزندى ندارد! او همانندى ندارد تا همکار و شریک او باشد.
چگونه انسان جرئت مى کند مخلوق او را شریک او بداند و این ظلم بزرگ را در حقّ او مرتکب شود: (اِنَّ الشِّرْک لَظُلْمٌ عَظیمٌ)(244)
اى نمازگزار! نه در نعمت هایى که از جانب خدا به تو مى رسد دیگران را دخیل و شریک بدان و نه در کارهایى که انجام مى دهى ، احدى بجز خدا را منظور بدار. چرا در فکرِ جلب نظر کسانى هستى که مثل تو هستند، ضعیف و محتاج ، بدنبال جلب نظر خدائى باش که نه مثلى دارد، نه ضعفى و نه احتیاجى .
[ نظرات / امتیازها ]
  سمانه عباس نژاد - تفسیر المیزان
2) معناى اینکه خدا صمد است اینست که هر چیزى در ذات و آثار و صفات محتاج او است و او منتهى المقاصد است .
اصل در معناى کلمه (صمد) قصد کردن و یا قصد کردن با اعتماد است، وقتى گفته مى شود: (صمده، یصمده، صمدا) از باب (نصر، ینصر) معنایش این است که فلانى قصد فلان کس یا فلان چیز را کرد، در حالى که بر او اعتماد کرده بود. بعضى از مفسرین این کلمه را - که صفت است - به معانى متعددى تفسیر کرده اند که برگشت بیشتر آنها به معناى زیر است : (سید و بزرگى که از هر سو به جانبش قصد مى کنند تا حوایجشان را برآورد) و چون در آیه مورد بحث مطلق آمده همین معنا را مى دهد، پس خداى تعالى سید و بزرگى است که تمامى موجودات عالم در تمامى حوائجشان او را قصد مى کنند.
آرى وقتى خداى تعالى پدید آورنده همه عالم است، و هر چیزى که داراى هستى است هستى را خدا به او داده، پس هر چیزى که نام (چیز) صادق بر آن باشد، در ذات و صفات و آثارش محتاج به خدا است، و در رفع حاجتش او را قصد مى کند، همچنان که خودش فرموده : (الا له الخلق و الامر)، و نیز به طور مطلق فرموده : (و ان الى ربک المنتهى )، پس خداى تعالى در هر حاجتى که در عالم وجود تصور شود صمد است، یعنى هیچ چیز قصد هیچ چیز دیگر نمى کند مگر آنکه منتهاى مقصدش او است و بر آمدن حاجتش به وسیله او است.
از اینجا روشن مى شود که اگر الف و لام بر سر کلمه (صمد) در آمده، منظور افاده حصر است، مى فهماند تنها خداى تعالى صمد على الاطلاق است، به خلاف کلمه (احد) که الف ولام بر سرش در نیامده، براى اینکه این کلمه با معناى مخصوصى که افاده مى کند در جمله اثباتى بر احدى غیر خداى تعالى اطلاق نمى شود، پس حاجت نبود که با آوردن الف و لام حصر احدیت را در جناب حق تعالى افاده کند، و یا احدیت معهودى از بین احدیت ها را برساند.
و اما اینکه چرا دوباره کلمه (الله ) ذکر شد، با اینکه ممکن بود بفرماید: (قل هو الله احد و صمد)؟ ظاهرا این تکرار براى اشاره به این معنا بوده که هر یک از دو جمله (هو الله احد) و (الله الصمد) مستقلا کافى در تعریف خداى تعالى است، چون مقام، مقام معرفى خدا به وسیله صفتى است که خاص خود او باشد، پس معنا چنین است که معرفت به خداى تعالى حاصل مى گردد چه از شنیدن جمله (هو الله احد) و چه از شنیدن (الله الصمد) چه آنجور توصیف و تعریف شود و چه اینجور.
و این دو آیه شریفه در عین حال هم به وسیله صفات ذات، خداى تعالى را معرفى کرده، و هم به وسیله صفات فعل. جمله (الله احد) خدا را به صفت احدیت توصیف کرده، که احدیت عین ذات است. و جمله (الله الصمد) او را به صفت صمدیت توصیف کرده که صفت فعل است، چون گفتیم صمدیت عبارت از این است که هر چیزى به سوى او منتهى مى شود.
بعضى از مفسرین گفته اند: کلمه (صمد) به معناى هر چیز توپرى است که جوفش خالى نباشد، و در نتیجه نه بخورد و نه بنوشد و نه بخوابد و نه بچه بیاورد و نه از کسى متولد شود. که بنابر این تفسیر، جمله (لم یلد و لم یولد) تفسیر کلمه (صمد) خواهد بود.
[ نظرات / امتیازها ]
3) لم یلد و لم یولد و لم یکن له کفواً احد
این دو آیه کریمه از خداى تعالى این معنا را نفى مى کند که چیزى را بزاید. و یا به - عبارت دیگر ذاتش متجزى شود، و جزئى از سنخ خودش از او جدا گردد. چه به آن معنایى که نصارى در باره خداى تعالى و مسیح مى گویند، و چه به آن معنایى که وثنى مذهبان بعضى از آلهه خود را فرزندان خداى سبحان مى پندارند.
و نیز این دو آیه از خداى تعالى این معنا را نفى مى کنند که خود او از چیزى متولد و مشتق شده باشد، حال این تولد و اشتقاق به هر معنایى که اراده شود، چه به آن نحوى که وثنیت درباره خدایان خود گفته اند، که بعضى اله پدر و بعضى دیگر اله مادر و بعضى دیگر اله فرزند است، و چه به نحوى دیگر.
و نیز این معنا را نفى مى کنند که براى خداى تعالى کفوى باشد که برابر او در ذات و یا در فعل باشد، یعنى مانند خداى تعالى بیافریند و تدبیر نماید، و احدى از صاحبان ادیان و غیر ایشان قائل به وجود کفوى در ذات خدا نیست، یعنى احدى از دین داران و بى دینان نگفته که واجب الوجود (عز اسمه ) متعدد است، و اما در فعل یعنى تدبیر، بعضى قائل به آن شده اند، مانند وثنى ها که براى خدایان خود الوهیت و تدبیر قائل شدند، حال چه خداى بشرى مانند فرعون و نمرود که ادعاى الوهیت کردند، و چه غیر بشرى. و ملاک در کفو بودن در نظر آنان این است که براى اله و معبود خود استقلال در تدبیر قائلند و مى گویند: الله تعالى تدبیر فلان ناحیه عالم را به فلان معبود واگذار نموده و او فعلا مستقل در تدبیر آن ناحیه است، همانطور که خود خداى تعالى مستقل در تدبیر آن ارباب و آلهه است، و او رب الارباب و اله الالهه است. و اگر برابرى در صفات را نشمردیم، براى آن بود که صفت، یا صفت ذات است یا صفت فعل، صفت ذات که عین ذات است و صفت فعل هم از فعل انتزاع مى شود.
و این معناى از کفو بودن در غیر آلهه مشرکین نیز تصور دارد، نظیر استقلالى که بعضى براى موجودى از موجودات ممکن بپندارند، این نیز مصداقى است براى کفو بودن ، چون برگشت این فرض نیز به این است که انسان بپندارد مثلا فلان گیاه خودش مستقلا بیمارى ما را شفا مى دهد و در بهبودى از بیماریمان احتیاجى به خداى تعالى نداریم، با اینکه گیاه مذکور از هر جهتى محتاج به خداى تعالى است، و آیه مورد بحث این را نیز نفى مى کند.
بیان اینکه نزائیدن، زاده نشدن و کفو نداشتن خدا فرع بر صمد بودن و یگانگى او در ذات و صفات و افعال است
و صفات سه گانه اى که در این سوره نفى شده، یعنى متولد شدن چیزى از خدا، و تولد خداى تعالى از چیز دیگر، و داشتن کفو، هر چند ممکن است نفى آنها را متفرع بر صفت احدیت خداى تعالى کرد، و به وجهى گفت فرض احدیت خداى تعالى کافى است در اینکه او هیچ یک از این سه صفت را نداشته باشد، و لیکن این معنا زودتر به نظر مى رسد که متفرع بر صمدیت خدا باشند.
اما اینکه متولد نشدن چیزى از خدا فرع صمدیت او است، بیانش این است که ولادت که خود نوعى تجزى و قسمت پیرى است به هر معنایى که تفسیر شود، بدون ترکیب تصور ندارد، کسى که مى زاید و چیزى از او جدا مى شود باید خودش داراى اجزایى باشد، و چیزى که جزء دارد محتاج به جزء خویش است، چون بدیهى است موجود مرکب از چند چیز وقتى آن موجود است که آن چند جزء را داشته باشد، و خداى سبحان صمد است هر محتاجى در حاجتش به او منتهى مى گردد، و چنین کسى احتیاج در او تصور ندارد.
و اما اینکه زاییده نشدنش از چیزى فرع صمدیت او است بیانش این است که تولد چیزى از چیز دیگر فرض ندارد مگر با احتیاج متولد به موجودى که از او متولد شود، و خداى تعالى صمد است، و کسى که صمد باشد احتیاج در او تصور ندارد.
و اما اینکه کفو نداشتنش متفرع بر صمدیت او است، بیانش این است که کفو چه اینکه کفو در ذات خداى تعالى فرض شود و چه کفو در فعل او، وقتى تصور دارد که کفو فرضى در عملى که در آن عمل کفو شده مستقل در ذات خود و بى نیاز از خداى تعالى باشد، و گفتیم که خداى تعالى صمد است و صمد على الاطلاق هم هست، یعنى همان کفو فرضى در آن عمل که کفو فرض شده محتاج او است و بى نیاز از او نیست، پس کفو هم نیست.
بنابر این روشن شد که نفى در دو آیه، متفرع بر صمدیت خداى تعالى است، و مال صمدیت خداى تعالى و فروعات آن به اثبات یگانگى خدا در ذات و صفات و افعال او است، به این معنا که خداى تعالى در ذاتش واحد است و چیزى شبیه به او نیست، نه در ذاتش و نه در صفات و افعالش، پس ذات خداى تعالى به ذات خود او و براى ذات خود او است، بدون اینکه مستند بغیر خودش باشد و بدون اینکه محتاج بغیر باشد، به خلاف غیر خداى تعالى که در ذات و صفات و افعال خود محتاج خداى تعالایند، و او است که به مقتضا و لیاقت ساحت کبریایى و عظمتش موجودى را با صفات و افعال معین خلق مى کند، پس حاصل مفاد سوره این است که، خداى تعالى را به صفت احدیت و و احدیت توصیف مى کند.
و از جمله سخنانى که در باره این آیه گفته شده، این است که مراد از کفو، همسر است، چون همسر هر کسى کفو او است. و بنابه این گفتار آیه شریفه همان را افاده مى کند که آیه (تعالى جد ربنا ما اتخذ صاحبه ) افاده مى کند. و لیکن این حرف صحیح نیست. [ نظرات / امتیازها ]
  مسعود ورزيده -
1) .
قل هو الله احد
کلمه (هو) ضمیر شأن و ضمیر قصه است، و معمولا در جایى بکار مى رود که گوینده اهتمام زیادى به مضمون جمله بعد از آن داشته باشد، و اما کلمه (الله ) مورد اختلاف واقع شده، حق آن است که (علم به غلبه ) براى خداى تعالى است، یعنى قبلا در زبان عرب اسم خاص براى حق تعالى نبود، ولى از آنجایى که استعمالش در این مورد بیش از سایر موارد شد، به خاطر همین غلبه استعمال، تدریجا اسم خاص خدا گردید، همچنان که اهل هر زبانى دیگر براى خداى تعالى نام خاصى دارند، و ما در تفسیر سوره فاتحه (اولین سوره قرآن ) در باره این کلمه بحث کردیم.
فرق بین (احد) و (واحد) و معناى احد بودن خداى تعالى
و کلمه (احد) صفتى است که از ماده (وحدت ) گرفته شده، همچنان که کلمه (واحد) نیز وصفى از این ماده است، چیزى که هست، بین احد و واحد فرق است، کلمه احد در مورد چیزى و کسى بکار مى رود که قابل کثرت و تعدد نباشد، نه در خارج و نه در ذهن، و اصولا داخل اعداد نشود، به خلاف کلمه واحد که هر واحدى یک ثانى و ثالثى دارد یا در خارج و یا در توهم و یا به فرض ‍ عقل، که با انضمام به ثانى و ثالث و رابع کثیر مى شود، و اما احد اگر هم برایش دومى فرض شود، باز خود همان است و چیزى بر او اضافه نشده.
مثالى که بتواند تا اندازه اى این فرق را روشن سازد این است که : وقتى مى گویى (احدى از قوم نزد من نیامده )، در حقیقت هم آمدن یک نفر را نفى کرده اى و هم دو نفر و سه نفر به بالا را، اما اگر بگویى : (واحدى از قوم نزد من نیامده ) تنها و تنها آمدن یک نفر را نفى کرده اى، و منافات ندارد که چند نفرشان نزدت آمده باشند، و به خاطر همین تفاوت که بین دو کلمه هست، و به خاطر همین معنا و خاصیتى که در کلمه (احد) هست، مى بینیم این کلمه در هیچ کلام ایجابى به جز در باره خداى تعالى استعمال نمى شود، (و هیچ وقت گفته نمى شود: جاءنى احد من القوم - احدى از قوم نزد من آمد) بلکه هر جا که استعمال شده است کلامى است منفى، تنها در مورد خداى تعالى است که در کلام ایجابى استعمال مى شود.
یکى از بیانات لطیف مولانا امیر المومنین (علیه السلام) در همین باب است که در بعضى از خطبه هایش که در باره توحید خداى عزوجل ایراد فرموده چنین آمده : (کل مسمى بالوحده غیره قلیل ) یعنى - و خدا داناتر است - هر چیزى غیر خداى تعالى، وقتى به صفت وحدت توصیف شود، همین توصیف بر قلت و کمى آن دلالت دارد، به خلاف خداى تعالى که یکى بودنش از کمى و اندکى نیست
[ نظرات / امتیازها ]
  سيدابراهيم غياث الحسيني - تفسیر نور
1) برخى از اهل کتاب و مشرکان، از پیامبر خواستند که خدایت را براى ما معرفى کن؛ این سوره که به منزله شناسنامه خداوند است، نازل شد و خداوند را از داشتن پدر و مادر یا فرزند و همسر و یا شبیه و شریک، پاک و منزه دانست.
این سوره شامل خالص‏ترین عقاید توحیدى است، از این رو سوره توحید و اخلاص نام گرفته است.
در فضیلت این سوره، روایات بسیارى وارد شده است که به برخرفى کن؛ این سوره که به منزله شناسنامه خداوند است، نازل شد و خداوند را از داشتن پ%Dود بخوانید و پس از آن بگویید: «کذلک اللّه ربّى: پروردگار من چنین است.»
به گفته روایات، این سوره در اهمیّت، به منزله یک سوم قرآن است. یک بار تلاوت آن، برابر تلاوت یک سوم قرآن و دوبار تلاوت آن، معادل دو سوم و سه بار تلاوت آن برابر تلاوت کل قرآن است.
رسول خداصلى الله علیه وآله فرمود: سوره توحید مثل على بن ابى‏طالب است که هر کس او را قلباً دوست دارد یک سوم ایمان را داراست و هر کس با قلب و زبان دوست بدارد دو سوم ایمان را دارد و هر کس با قلب و زبان و اطاعت در عمل، همراه او باشد ایمانش کامل است.
تلاوت این سوره به عنوان یکى از تعقیبات نماز به شمار آمده و در روایات مى‏خوانیم: هرکس تلاوت آن را بعد از هر نماز ترک نکند، خداوند خیر دنیا و آخرت را به او مى‏دهد و او و والدین و فرزندانش را مى‏آمرزد.
امام سجادعلیه السلام فرمود: چون خداوند مى‏دانست که در دوره آخر الزمان گروهى دقیق و عمیق خواهند آمد، سوره توحید و شش آیه اول سوره حدید را نازل فرمود.
تلاوت این سوره به شش سمت، سبب حفظ شدن انسان از خطرات و ایمن شدن از حوادث مى‏گردد.(249)248) مجموع روایات در تفسیر نور الثقلین، (ج 5، ص 699 - 715) آمده است.
249) مصباح کفعمى، ص 246.
[ نظرات / امتیازها ]